http://xum.ir/images/2014/09/22/Title.jpg

 

http://s6.uplod.ir/i/00514/qea2fidsck63.jpg                    http://s6.uplod.ir/i/00514/3jkwfd39zjgr.jpg                http://s6.uplod.ir/i/00514/bjpvje8sny9v.jpg

http://s6.uplod.ir/i/00514/nv4vifaghlbf.jpg                    http://s6.uplod.ir/i/00514/p9ni3pwot1yb.jpg                http://s6.uplod.ir/i/00514/gyj2zohhnwxz.jpg

 

 

 

 . . . It's only a film



تاريخ : سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ | 20:19 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

http://s6.uplod.ir/i/00517/2bqovjcpua8v.jpg

فرهنگسرای اندیشه برگزار می کند:

عنوان دوره: تحلیل سینمای مدرن

مدت دوره: 10 جلسه

روز برگزاری: سه شنبه

ساعت برگزاری: 16 الی 19

تاریخ شروع: پس از تکمیل ثبت نام اعلام خواهد شد

محل برگزاری: خیابان شریعتی، نرسیده به پل سید خندان، بوستان اندیشه، مرکز آموزش فرهنگسرای اندیشه

جهت ثبت نام و کسب اطلاعات بیشتر با شماره تلفن های 88767820 و 88760161 تماس حاصل فرمایید و یا به سایت فرهنگسرا به نشانی www.andisheh.farhangsara.ir مراجعه نمایید.


 

فیلم هایی که در این دوره مورد نقد و تحلیل قرار می گیرند به شرح زیر هستند (ترتیب جلسات ممکن است تغییر کند):

 

جلسه اول:                هفت (Se7en)- دیوید فینچر- 1995

جلسه دوم:           جزیره شاتر (Shutter Island)- مارتین اسکورسیزی- 2010

جلسه سوم:          عامه پسند (Pulp Fiction)- کوئنتین تارانتینو- 1994

جلسه چهارم:        عشق (Amour)- میشائل هانکه- 2012

جلسه پنجم:          درخت زندگی (The Tree of Life)- ترنس مالیک- 2011

جلسه ششم:       جاسمین غمگین (Blue Jasmin)- وودی آلن- 2013

جلسه هفتم:         جاذبه (Gravity)- آلفانزو کرون- 2013

                             بین سیاره ای (Interstellar)- کریستوفر نولان- 2014

جلسه هشتم:       قاضی (The Judge)- دیوید دابکین- 2014

جلسه نهم:            تصادم (Crash)- پال هگیس- 2004

جلسه دهم:          ساراباند (Saraband)- اینگمار برگمان- 2003


موضوعات مرتبط: اطلاعیه ، ویژه های وبلاگ

تاريخ : سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ | 20:13 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

اشاره: ضمن تشکر از صبوری تمامی شما دوستان فهیم وبلاگی و با سپاس از اینکه شرایط جناب فراستی و مشغله ی بنده ی حقیر را- خصوصاً در این بحبوحه ی انتهای سال- درک کردید و با شکیبایی خود، بنده را بیش از پیش شرمنده نمودید، پاسخ سؤال هایتان از سوی مسعود فراستی را تقدیم حضور می کنم.

 

http://s1.xum.ir/2015/02/16/festival.jpg 

دوست وبلاگی: شما در گذشته اعلام کرده بودید که مخالف سینمای جشنواره ای (جشنواره فجر) هستید. می توانید بیشتر توضیح دهید؟

مسعود فراستی: مخالف سینمای جشنواره ای هستم، یعنی مخالف جشنواره فرنگی هستم. یعنی من با فیلم هایی که برای جشنواره فرنگی ساخته می شود، مخالف بودم، هستم، و خواهم بود. اما اگر فیلمی برای مخاطب اینجا ساخته شود و سربلند باشد، نه سرافکنده و بعد برود و آنجا هم جایزه بگیرد، مشکلی ندارم.

دوست وبلاگی: اصولا اهمیت جشنواره ها و فستیوالها تا کجاست؟

مسعود فراستی: من فکر می کنم مهمترین اش معرفی کردن یک فیلم در سطح جهان است. جشنواره های اروپا و آمریکا اساساً از این نظر مهم است وگرنه جایزه هایشان به نظر من ارزشی ندارد. به این دلیل ارزشی ندارد که بسیاری از فیلم های خوب جایزه نمی گیرند و بسیاری از فیلم های بد جایزه می گیرند. این جایزه ها را پنج، شش داور آن زمان و همچنین مجموع اوضاع سیاسی- اجتماعی آن مملکت تعیین می کنند. مثلاً فرض کنید که "مهاجرت" مسأله ی روز است. بنابراین فیلم هایی که موضوع مهاجرت را مطرح می کنند، خود به خود امتیاز بالایی می گیرند. این، اساساً سیاسی است و ارزش هنری اش خیلی پایین است.

دوست وبلاگی: جشنواره فجر رو چقدر سیاسی میدونید؟

مسعود فراستی: جشنواره فجر هم سیاسی است، اما به نظرم سیاسی از سوی نظام نیست؛ سیاسی بودنش وِل است. سینمای ما استراتژیک نیست، علی رغم اینکه ظاهراً دولی است و هست. اما اینکه می گویم ظاهراً به این دلیل است که دولت در سیاست گذاری برای سینما غایب است که ای کاش نبود و من می دانستم که با چه کسی طرف هستم و آن وقت می گفتم که این دیوانه خانه ای که امسال راه انداخته اید، محصول شماست. از این نظر سیاسی است و همچنین از این نظر که هیئت داوران را ظاهراً با محاسبه ای بیش و کم جدی می چینند، که این محاسبه نیز معنی اش خنثی کردن است و ترس از نظر جدی داشتن و شنیدن. از این جنبه ها سیاسی است، اما حاصل اش چیست؟ هیچی.

سید جواد: منظورتان این است که سیاسی است، اما سیاسیِ جدی ای هم نیست.

مسعود فراستی: مرسی. سیاسی جدی ای هم نیست. اگر بود، بهتر بود. چون تکلیف ما روشن بود. هر چیزی که تکلیفش روشن باشد خوب است، حتی اگر اشکال داشته باشد. اما اگر تکلیف چیزی روشن نباشد، حتی اگر اتفاقی هم خوب درآمده باشد، بد است.

دوست وبلاگی: آیا با اینکه جشنواره بعد از نمایش فیلم ها در پایان هر سال برگزار شود یا اصلا برگزار نشود، موافقید؟

مسعود فراستی: واقعیت این است که من خیلی مسأله ی این جشنواره فجر را ندارم، چون اصلاً آن را چیزی جدی نمی دانم. یک جشن است دیگر. جشنی می گیرند و جایزه ای می دهند و اثری هم ندارد. نه در فروش اثری دارد و نه در جای دیگر. فقط یک تست می کنند که ببینند فیلم های مورد تأیید از نظر "آقایون" کدام هاست. این جشنواره واقعاً کارکرد یک جشنواره را مبنی بر اینکه تعیین کننده باشد، خط مشی بگذارد و فروش تعیین کند و . . . هیچ کدام را ندارد.

دوست وبلاگی: به نظر شما فیلمهای جشنواره امسال بهتر بود یا جشنواره سال گذشته؟

مسعود فراستی: امسال جزء بد ترین های ده سال اخیر بود.

دوست وبلاگی: بهترین جشنواره در بین سال های اخیر (از نظر بیشتر بودن فیلم خوب و کیفیت بهتر فیلمها) جشنواره ی کدوم ساله؟

مسعود فراستی: یادم نمی آید.

دوست وبلاگی: آیا با سیاستی که باعث شد جشنواره امسال در شهرستانها نباشد موافقید؟ تاثیر مثبت دارد یا منفی؟

مسعود فراستی: من قطعاً با هر چیزی که برای تهران باشد و برای شهرستان نباشد مخالفم، چون فکر می کنم شهرستان ها بیشتر حق دارند تا تهران.

دوست وبلاگی: شما قبول دارید سینمای ما از سینمای حرفه ای دنیا فقط ادا و اطوار مصاحبه مطبوعاتی با ژستهای عجیب غریب و ... را یاد گرفته وگرنه هیچ پیشرفتی نداشته و اگر گاهی هم خواسته به سمت سینمای دنیا گام بردارد فقط از در تقلید وارد شده و انجام جشنواره امری بیهوده و از سر رفع تکلیف است؟

مسعود فراستی: صد در صد.

دوست وبلاگی: به نظر شما جشنواره امسال یا پارسال و ... فجر، چقدر بوی بهمن 57 را میدهد؟

مسعود فراستی: هیچی.

دوست وبلاگی: جمله ی تعیین کننده ی مرحوم امام -ما با سینما مخالف نیستیم، با فحشا مخالفیم- ، کجای سیاستگذاری ها و پرورش فیلمسازها بوده؟ ....

مسعود فراستی: تقریباً هیچ جا.

دوست وبلاگی: چه چیز های امیدوار کننده ای توی جشنواره امسال بود؟

مسعود فراستی: هیچ چیز امیدوار کننده ای نبود، جز یک فیلم خیلی کوچک و قابل تحمل به اسم "در دنیای تو ساعت چنده؟"

دوست وبلاگی: جشنواره امسال پدیده ای داشت؟

مسعود فراستی: آره. خُل بازی و دیوانه بازی.

دوست وبلاگی: نگران کننده ترین مسئله توی جشنواره امسال چی بود؟

 

مسعود فراستی: مجموعه ی فیلم ها جامعه ی مضمحلی را نشان می دهد که این، جامعه ی ایران نیست؛ جامعه ی دور و بَر آقایون فیلمساز است.

دوست وبلاگی: آیا پیشنهادی برای بهتر برگزار شدن جشنواره دارید؟

مسعود فراستی: نه. درش را ببندیم. داروخانه به جایش بزنیم بهتر است. در ضمن من فکر می کنم برای یک سال هم که شده آقایون لطف کنند، شرّشان را کم کنند و پول ندهند. بگذارند این پدیده زندگی طبیعی اش را بکند، ببینیم چه می شود. ممیزی هم سر جایش است و دو بند بیشتر نیست: "دفاع از منافع ملی"، "دفاع از آرمان های انقلاب". مورد سوم هم ندارد.

دوست وبلاگی: اجرای مهران مدیری چطور بود؟

مسعود فراستی: شل و ول. از بالا، توهین آمیز.

سید جواد: از بالا یعنی چه؟

مسعود فراستی: یک موضع پترنالیستی که یعنی "این، منم که دارم اجرا می کنم."

دوست وبلاگی: انتقادی به افتتاحیه و اختتامیه ندارید؟

مسعود فراستی: اصلاً ندیده ام و حوصله اش را هم ندارم.

دوست وبلاگی: اگه قرار باشه تو یه جمله یا حالا اگه امکانش هست تو یه کلمه جشنواره امسال رو توصیف کنید چی میگید؟ (آیا همون عبارت "آخر خط" برازندشه؟)

مسعود فراستی: یک کلمه: "دارالمجانین".

دوست وبلاگی: آیا تمام فیلم های جشنواره را تا آخر تماشا کردید یا فیلمی هم بود که به دلیل بی ارزش بودن نتوانید تا انتها تحمل کنید؟

مسعود فراستی: خیلی از فیلم ها غیر قابل تحمل بودند. چُرت های مبسوطی سر خیلی از فیلم ها زدم و هر وقت بیدار می شدم، می دیدم که همان دری وری ها ادامه دارد.

دوست وبلاگی: آیا تم مشترکی در بین فیلم ها مشاهده کردید؟

مسعود فراستی: دیگر این جشنواره را ولش کن. بس است.

دوست وبلاگی: مشکل اغلب فیلم ها در چیست؟

مسعود فراستی: آشفتگی، آشفتگی، آشفتگی. پسرفت، پسرفت، پسرفت. بی ارتباطی با مسائل مخاطب.

دوست وبلاگی: اندکی درباره سندروم پایان باز در فیلم های ایران ( بخصوص فیلم های جشنواره فجر امسال) توضیح دهید. آیا پایان باز نشانگر ترسو بودن یا بی نظر بودن فیلمساز است؟

مسعود فراستی: حتماً.

دوست وبلاگی: باتوجه به زياد شدن فيلم هايي مثل ماهي و گربه و ممنتو و عصر يخبندان كه غير خطي داستان را تعريف مي كنند، از شما می پرسم اصولا چه فلسفه اي پشت اين حركت است ؟ چه موقع بهتر است يك فيلم غير خطي باشد ؟ آيا اين تكنيك صرفا يك حركت show off نيست ؟

مسعود فراستی: اغلب، چرا. ولی گاهی اوقات است که یک قصه در مغز صاحبش به صورت غیر خطی می آید و غیر خطی و موازی رشد می کند. قصه های موازی کوچکی که حالا یک مجموعه را می سازند. اگر بلد باشیم این طوری قصه بگوییم (مثلاً مثل Crash) خیلی هم خوب است. البته من سینمای کلاسیک را ترجیح می دهم.

دوست وبلاگی: استاد میشه بگید چرا توی سینمای ایران اقتباس وجود نداره؟توی این جشنواره آیا کاره اقتباسی داشتیم ؟چرا همه تبه مولف بودن رو دارن؟اکثر کارای فرنگی امسال اقتباس بوده.نویسنده ها اجازه نمیدن؟اصلا ما نویسنده درست حسابی الان داریم؟

مسعود فراستی: از آخر بگویم: نداریم. خُب، با همین "نداریم" همه چیز را توضیح دادم دیگر.

دوست وبلاگی: بهترین فیلم در بخش هنر و تجربه، نگاه نو، سینما حقیقت، سودای سیمرغ و در کل چیست؟

مسعود فراستی: در کل این جشنواره ما یک فیلم دیدیم که به درد بخور بود.

دوست وبلاگی: فیلم هایی که ارزش دیدن دارند.

مسعود فراستی: "در دنیای تو ساعت چنده؟" "ارغوان" "من دیه گو مارادونا هستم" "رخ دیوانه"

دوست وبلاگی: دلتون به حال کدوم فیلم سوخت؟ یا بهتر بگم فیلمی که حسرتشو خوردین که فیلم خوبی میشد ولی حیف و میل شده و در نیومده؟

مسعود فراستی: دلم به حال خودم سوخت که وقت عزیزم را گذاشتم و این همه اراجیف دیدم.

دوست وبلاگی: بهترین فیلمنامه.

مسعود فراستی: نداشتیم.

دوست وبلاگی: بهترین و بدترین بازیگر مرد و زن جشنواره.

مسعود فراستی: ولم کن.

دوست وبلاگی: نظر تان در مورد فیلمهای نگاه نو؟

مسعود فراستی: هیچی. ولش کن.

دوست وبلاگی: نظر تان در مورد فیلمهای هنر و تجربه و اینکه آیا فعالیت های گروه هنر و تجربه نتیجه ای خواهد داد؟ به طور کلی طرح جایزه ی هنر و تجربه رو چگونه ارزیابی میکنند؟

مسعود فراستی: متأسفانه معنای واقعی و کنونی هنر و تجربه این است که فیلم هایی که مخاطب ندارند و هیچ کس آنها را نمی بیند، می ریزیم توی آن. "می ریزیم" توی آن. در صورتی که هنر و تجربه اساساً یعنی تجربه. یک تجربه تکنیکال و یک تجربه فرمی که تا الان فقط یک ماهی و گربه را داشته ایم که یک تجربه بد فرمی- تکنیکی بود.

دوست وبلاگی: جوایز به حق بودند؟ حق کدام فیلم ها خورده شد؟

مسعود فراستی: حق مردم خورده شد.

دوست وبلاگی: اگر شما جوایز رو میدادین به چه صورت انتخاب میکردین؟ ( در هر زمینه چه افرادی رو انتخاب میکردین ؟‌)

مسعود فراستی: (می خندد). من همان یک فیلم را دارم و آن یکی دو فیلم نصفه، نیمه.

دوست وبلاگی: چرا بانوان سینمای ایران همیشه طلبکارند (البته شاید چون سیمرغ هاشون مثل بقیه هست و تفاوت نداره شاکی هستند) و همیشه مدعی هستند که حقشون رو ضایع کردند . . .

مسعود فراستی: تا همین جا بگذار یک شوخی بکنیم: خانم ها اصولاً همیشه طلب کارند.

دوست وبلاگی: مثلا نیکی کریمی و غیره آیا واقعا کارگردانها و بازیگرای زن ایرانی بخصوص تو همین جشنواره اصلا در حد تشویق بودند؟

مسعود فراستی: این حرف ها اصلاً شوخی است. بگذریم.

دوست وبلاگی: بازی حامد بهداد در کل و در این جشنواره از نظر شما چگونه است؟

مسعود فراستی: بازی اش در کل که پرت است، اما در این جشنواره کمی کنترل شده بود.

دوست وبلاگی: آیا به نظر شما مهتاب کرامتی در بازیگری رشدی پیدا نموده است؟

مسعود فراستی: تو رو خدا ولم کن. بگذار از این سؤالات لوس رد بشویم.

دوست وبلاگی: استاد نظر شما در مورد بازی پرویز پرستویی (بازیگر محبوبم) در این جشنواره چیست؟ اگر میگویید ضعیف و بسیار بد چرا؟ به نظرتان چه شرایطی می تواند بازیگر به این بزرگی را اینقدر کوتوله و کوتاه کند؟ به نظر شما اگر پرویز پرستویی در هالیوود بود باز هم به چنین شرایطی دچار میشد؟

مسعود فراستی: نه. در هالیوود بد تر می شد. چون آنجا جای شوخی نیست.

سید جواد: چه شرایطی می تواند بازیگر به این بزرگی را اینقدر کوتوله و کوتاه کند؟

مسعود فراستی: "به این بزرگی"! راستش من اندازه نزده ام، این دوست مان بهتر می داند. اما اینکه "چه شرایطی؟": خودش و اوضاع. اوضاع سینما.

دوست وبلاگی: نظر شما در مورد فیلم سازان جوان و فیلم هایشان در جشنواره چیست؟ بهترین شان کدام اند؟

مسعود فراستی: من هیچ چیز به درد بخوری ندیدم. تنها فیلم قابل توجه مال صفی یزدانیان بود که او هم جوان نیست.

دوست وبلاگی: آیا پیشنهادی به فیلم سازان جوان حاضر در جشنواره که الگوی سینمای اروپا و یا به طور کلی الگوی روایت مدرن را به عنوان سبک فیلم سازی خود انتخاب کرده اند دارید؟

مسعود فراستی: پیشنهادم این است که کلاسیک ببینند و اینقدر مدرن زده ی آشفته ی پر مدعا نباشند. این را در نقد های امسال هم، به خصوص درباره فیلم بوفالو، نوشتم.

دوست وبلاگی: به نظرتون دلیل افت کارگردان هایی مثل حجازی چی می تونه باشه؟ پول مفت؟

مسعود فراستی: پول مفت که دلیل افت همه است. به اضافه ی اینکه امر برش مشتبه شده که دو فیلم قبلی را خودش ساخته است.

دوست وبلاگی:

با سلام و خسته نباشید.

اخطار: به جملاتم از بعد تئوری مولف نگاه نکنید(چون نع من سواد درک آن تئوری را دارم و نع در ایران جواب میدهد،هر چند که به قول حسن حسینی آن تئوری هم مالی نیست)

فیلمسازی واضح اعلان میکند من روشنفکرام (روشنفکر نما) پس جدا از مردم پیرامون خود زندگی میکنم پس "پری" و "هامون" و "اشباح" میسازم. تکلیف این فیلم ساز مشخص است او سینما نمیفهمد،رییس دخلش را می آورد.

فیلمسازی از ادبیات وارد سینما میشود ،شیار میسازد جایزه میگیرد کله پا هم شده است . تکلیف این فیلم ساز هم مشخص است او هم سینما نمیفهمد،رییس دخلش را می آورد.

فیلمسازی بلوکه شده و ادای گذشته در می آورد،دیگری در نهایت کارمند ارشاد است به اشتباه وارد سینما شده،دیگری ...

در کل رییس دخل این فیلمسازان را می آورد و به جوانان سرزمین خود دانش سینما می آموزد،پس به این رییس باید گفت :خیلی مخلصیم .(مرتضی آوینی هم دمش گرم که در آن اخرین رفتنش رییس را نبرد والا ما هم تا الان روشنفکرنما شده بودیم)

مسئله اصلی من این است که گیج شده ام:

موتمن باسواد است ،روشنفکرنما هم نیست،سینما را میفهمد ،کار بلد است ،ادا هم نمی آید  ولی چه بلایی سرش آمده که فیلمی میسازد بی در و پیکر. مگر سینما بلد نیست ،مگر نمیداند مشکل اصلی سینمای ایران فیلمنامه است ،مگر نمیداند باید قصه ی مردم را بگوید؟ مطمئنم که میداند ولی چرا نمیشود، نمیدانم. او در درسهای از سینما در شبکه 4 در برنامه خود رییس میگوید "قصه ی باور پذیر" ولی خود!.

شاید بگویید خب برو از خودش بپرس. ولی من فکر میکنم کاری در جای دیگری می لنگد ؟ کجا؟ نمیدانم.

سوالم مهم است باور کنید ،""چه کنیم ما هم مثله موتمن نشویم"" .

من مطمئنم موتمن و فیلمنامه نویسش میدانند و خوانده اند که رنوار می گوید: اگر فنجانی در بک گراند فیلمم باشد حتما در آن قبلا قهوه ای نوشیده ام. ولی نمیدانم چرا نمیشود،استعداد هم دارد که شبهای روشن میسازد. ولی چه میشود که به خداحافظ طولانی میرسد؟

میدانیم هر فیلمسازی کارنامه اش پستی و بلندی دارد.ولی اینقدر نع. چه کنیم ما هم به دامی که موتمن افتاده نیفتیم؟؟
نسازیم؟!

مسعود فراستی:

1- اخطار: حرف حسن را مبنی بر اینکه "تئوری مؤلف مالی نیست" خیلی جدی نگیرید. تنها تئوری مال همان تئوری مؤلف است. اما با تفسیر من که قبلاً گفته ام.

2- مؤتمن جزء معدود فیلمسازانی است که خوب فیلم دیده است و در فیلم دیدن صاحب سلیقه است. دانش هم دارد. ولی اینها هیچ کدام نمی دهد یک فیلمساز خوب. اما مشکلی تو دنبالش می گردی کجاست؟

اولا: مؤتمن با اینکه مرفّه بی درد هم نیست، اما با مردم ارتباط ندارد.

دوما: به نظرم می رسد یک جوری، ناخواسته، خودش را از چرخه ی اثر گذاری سینما خارج کرده است. بخشی از آن شاید شخصیتی باشد و بخش های دیگری هم دارد که من نمی دانم. اما مجموعاً متأسفانه آدم تأثیر گذار این سینما نیست و نمی تواند سلیقه اش را با جامعه اش هماهنگ کند. طرفدار گدار است. یک فیلمی که قصه ی خوبی دارد، مثل "جعبه ی موسیقی"، را به جای آنکه کاپرایی بسازد، برسون ای می سازد. این قاطی بودن مال بی سوادی نیست؛ مال سواد نا هماهنگ با جامعه است. بسیار هم آدم قابل احترامی است. فیلم آخرش هم بسیار بد است. فکر کنم یک چیز هایی گفتم. بس است.

دوست وبلاگی: آینده در این شرایط چگونه به نظر می رسد؟ با این وضعیت که هر سال فیلمسازها (حتی فیلمساز های نسبتا با تجربه) به ضد و یا علیه خودشان تبدیل می شوند چه سینمایی رو میشه تصور کرد؟ مجید مجیدی "بچه های آسمان"می شود "محمد رسول الله" که اصلا خنده دار است یا فرزاد موتمن "شب های روشن" می شود "خداحافظی طولانی" که نتوانسته عشق در بیاورد و همین طور تا آخر.. در این بین چه به صاحب اثر گذشته که محصول نهایی انقدر عجیب غریب است؟ یا روح الله حجازی؟ فیلمساز های ما در طول این سالها تحت تاثیر چه بوده اند که نتیجه اش شده این؟! ظاهرا این روند در ایران استثنا هم ندارد و قرار نیست داشته باشد... تحلیل تان از این تغییرات چیست؟ این موضوع رو بیشتر ناشی از زندگی خود فیلمسازها میدونید یا سیاست های دولت ها؟ چه کسی پشت آن دیگری پنهان شده؟ فیلمساز های ما چرا در طول این سالها بیشتر برآمده از فضا و واکنش جشنواره ها(داخلی و خارجی) بوده اند؟ پس مخاطب و خودشان(هویت و دغدغه) کجاست؟

مسعود فراستی: یک آدم جدی سیاسی خارجی (کاری ندارم که در آخر عمرش گند زد) جمله ای دارد که در دههه ی شصت خیلی معروف بود: "ره پر پیچ و خم، آینده روشن." من می خواهم آن جمله را تصحیح کنم: "ره پر پیچ و خم، آینده مبهم." هم برای آنها که این جمله را گفته اند و هم برای ما ره پر پیچ و خم است و آینده مبهم. اولین دلیل این مبهم بودن آینده در این است که فیلمساز ما به مخاطب فکر نمی کند. ارتباطی با او ندارد و زندگی اش از زندگی او جداست. نکته ی مهم بعدی این است که با پول مخاطب زندگی نمی کند؛ با پول دولت زندگی می کند و همه اش چشمش به دولت است. این، می دهد 99% از فساد. نکته ی سوم اینکه با مردمش رشد نمی کند. فقط با دیدن فیلم فرنگی تغذیه می کند. کتاب هم خیلی کم می خواند. داخل جمعیت مردم هم رفت و آمد ندارد. همه ی اینها را جمع می کنید، حاصل می شود این وضعیت.

دوست وبلاگی: به نظر من جشنواره سال بعد هم از این جشنواره بدتر خواهد بود چون سینمای ایران افسردگی پنهان دارد؟ عوامل سینما اکثرا از درون افسرده و داغونند ، از منتقدا بگیر تا عوامل فیلم ، هیچ کس حال روحی خوبی ندارد (هیچ کس حالش خوب نیست) - هیچ کس حسی جدی ندارد - شاید از بیرون همه خود را سرحال و سرپا نشان دهند ولی وقتی فیلمها را میبینیم کاملا لو میرود - نقدها را که میخوانیم بیشتر لو میرود (بیشتر این افسردگی و حال بد روحی خودش را از درون نشان میدهد) -
استاد آیا قبول دارید ؟ اگر آری چرا؟به نظر شما راه حل و راه درمان چیست؟؟

مسعود فراستی: به نظرم تحلیلت درست است. آدم هایی که در تولید اجتماعی (در تولید نعم مادی و معنوی) سهم نداشته باشند، افسرده می شوند. آدم هایی که از جامعه شان بریده اند و یک کلبه برای خودشان دارند که همان کلبه هم دارای مشکل ممکن است باشد، حتماً افسرده می شوند. کافی است که یک حساسیت شبه هنرمندانه (هنرمندانه به کنار) هم داشته باشند که در آن صورت افسردگی بغل گوششان است. چه کسی افسرده نمی شود؟ آدمی که در کنار مردم کار می کند. چه کار یدی، چه کار علمی، چه کار فکری. زندگی اش را هم سالم می سازد، نه بر طبق روز.

دوست وبلاگی: با این وضع چرا ما باید سینما داشته باشیم ؟

مسعود فراستی: برای خالی نبودن عریضه. ویترین خوبی است، دیگر. برای اینکه بگوییم ما هم یک چیزی داشتیم.

دوست وبلاگی: ناصر تقوایی گفته است: "امیدوارم بتوانم با فیلم نساختنم به سهم خودم باعث سقوط این سینما شوم شاید با فروریزی آن چیز تازه‌ای از نو دربیاید. این سینمایی نیست که نسل من و پیش از ما و حتی نسل باهوش بعد از ما می‌خواستند. این سینما دفن شده است. کوشش کنیم با فروریزی آن نهال تازه‌ای جان بگیرد"

بعد از دیدن فیلم های جشنواره امسال و سطح پایین وناامیدکننده آنها آیا این حرف آقای تقوایی را قبول ندارید ؟؟؟

مسعود فراستی: حرف تقوایی یک ظاهر درست دارد و یک باطن نادرست. ظاهر درستش این است که واقعاً راه حل سینمای این است که جمع اش کنیم. از اول شروع کنیم؛ از اول قاعده بر پا کنیم؛ و از اول آجر روی آجر را درست بگذاریم. اما اینکه خودمان هم گند بزنیم به قضیه، یک نفکر حجتیه ای است و من اصلاً ذاتاً با این تفکر آبم توی یک جوی نمی رود. هیچ چیز درست نمی شود، اگر درست نقد نشود. ما به چیز های خوب نیاز داریم. خوب، اما کوچک. به نقد خوب نیاز داریم؛ به کارهای شهرستانی کوچک و عمیق نیاز داریم؛ به آموزش نیاز داریم؛ جای افسردگی هم نیست. متأسفانه تفکر آقای تقوایی افسرده است . . . و مخرّب.

دوست وبلاگی: متاسفانه مدیریت ضعیف در سالهای قبل چه در بخش آموزش و چه در بخش تولید باعث ظهور فیلمهای جشنواره ای (جشنواره خارجی)شد ، و حالا همان اشتباهات باعث تولید فیلمهای جشنواره ای (جشنواره های داخلی بالاخص فجر) ، فیلمهای ضعیف و سفارشی و یا متوهم شده است . نظر شما در این مورد چیست و آیا راه برون رفت از این گودال وجود دارد؟

مسعود فراستی: من در سؤالات قبلی به این موارد اشاره کردم.

دوست وبلاگی: خطوط قرمزی مسئولین برای خروج فیلم ها از جشنواره دارن؟آیا این خطوط قرمزافراد خارج از سینماست؟
راه مقابله با آن چیست؟تعیین خطوط قرمزها؟می شود؟توسط وزارت ارشاد یا...؟

مسعود فراستی: این سؤال ها را از خودشان بکنید. من خط قرمز هایم را گفته ام.

دوست وبلاگی: دولت تدبر وامید!!! برای سینما راه حلی ارائه داد؟آیا اصولا مسئولین مقصرن؟یا خودشان هم بازیچه ان وترسو؟
آیا این درست نیست که دولت باید خود را از جشنواره بازی بیرون بکشد؟

مسعود فراستی: دولت بنشیند کار خودش را بکند، سینما را هم به حال خودش بگذارد. این دولتی که من می بینم نه خطی دارد، نه مشی ای، و نه تدبیری.

دوست وبلاگی: نظرتان در مورد ویژه برنامه جشنواره برنامه هفت چیست؟ آیا معتقد نیستید که برنامه هفت، نقد فیلم را قربانی کرد در طول جشنواره؟

مسعود فراستی: برنامه هفت جدی نیست. من هم آن را ندیده ام و نخواهم دید.

دوست وبلاگی: آیا ممکنه روزی فیلمی از مسعود فراستی در جشنواره فیلم فجر حضور داشته باشد؟

مسعود فراستی: خیر.

دوست وبلاگی: اگر فیلمسازی فیلمی درباره ی مسعود فراستی بسازد و در آن دری وری بگوید (مثل کاری که افخمی با امیر قادری و کافه سینما کرد و او را مرتبط به سیاست و مسایل امنیتی کرد و تهمت و افترا و ... ) و فیلم در جشنواره فجر، تنها جشنواره ملی ما به نمایش در بیاد و فرم هم داشته باشد، استاد در جشنواره از خود چه عکس العملی نشان میدهند؟

مسعود فراستی: لبخند.

دوست وبلاگی: این تنها جشنواره ای است که اکثریت منتقدها آن را بدترین و کسالت بارترین جشنواره نامیده اند.
اما سوالم این است که استاد اینهمه فیلمها هر سال نقد میشوند اما سال بعد دوباره به شکل بدتری نمود پیدا میکنند؟
استاد راه حل فقط نقد نیست-دریچه یا دریچه هایی به روی سینمای ایران باز کنید-استاد جاده های تازه ای را نشان سینما دهید؟
بگذارید اینطور توضیح دهم :

مسعود فراستی از نظر سطح سواد،هوش،بلد بودن چند زبان،تجربه و ... معادل پرویز شهریاری ریاضیدان در ریاضیات است - حتما می پرسید دو مدیوم متفاوت چه ربطی به هم دارد؟-عرض میکنم-یکی از کارهای درستی که پرویز شهریاری در ریاضیات انجام داد ترسیم جاده های زیبا برای لذت بردن هرچه بیشتر از ریاضیات بود. بنابراین به دو شیوه شروع به ترسیم این جاده های زیبا کرد :

1-  ترجمه: با ترجمه کتابهای معروف دنیا خصوصا کتابهای روسی که انسان با آنها به لذت واقعی حل مسئله در هر مبحث ریاضیات پی می برد.

2- تالیف: کتابهایی از سطح ساده تا سخت نوشت که تقریبا تمام مباحث ریاضیات را پوشش کامل داد.

اما استاد چیزی که ما از شما میخواهیم ترسیم همین جاده های زیبا به روش پرویز شهریاری آنهم در مدیوم سینماست.

شما هم تالیف و ترجمه های ارزنده ای داشته اید که زبانزد است اما کافی نبوده است. استاد چرا به فکر ترسیم جاده های زیبا و جدید برای سینمای ایران نیستید؟؟؟ زمان نشان داده است که نقد فیلمهای جشنواره چندان کارساز نبوده است؟؟؟

مسعود فراستی: پرویز شهریاری در طول کل دبیرستان معلم من بود و من ارادت خیلی ویژه و خاصی برای او قائلم. مقایسه اش با من، مع الفارق است. او آدم بسیار بزرگ با سواد، مؤثر و به درد بخوری برای این جامعه بود و من آدم بسیار کوچک، بسیار کم سواد و کم اثری هستم. تعارف هم نمی کنم، اما به اندازه ی همین هایی که برای خودم گفتم، کارم را انجام می دهم. یعنی در نقد شوخی ندارم و تا ابد نقد می کنم. این نقد ها گاهی یکی دو جا هم کار می کند و سه، چهار نفر را به خودشان می آورد و به سینما نزدیک تر می کند. این، وظیفه ی اصلی من است. درس می دهم، نقد می کنم، کتاب در می آورم. کار دیگری هم از دستم بر نمی آید و برای خودم هم قائل نیستم. غیر از اینکه باید کارهایی که کرده ام را بیشتر و عمیق تر کنم و خودم هم با سواد تر شوم.

دوست وبلاگی: استاد فراستی شما چرا انقدر نقداتون(مخصوصا این جشنواره) خوبه؟واقعا لذت بردم تا حدی که وقتی میخوندم تمام خانوادمون جمع میشدن و اونام کلی لذت می بردن،دستتون درد نکنه و خدا قوت( نمی دونم ، تشکر از استاد ، شاید جز این بخش نباشه ولی من بیشتر از سوال در مورد این جشنواره دلم می خواست تشکر کنم و خداقوت بگم در مورد نقدهای این جشنواره ببخشید،شرمنده اگه جاش اینجا نبود)

مسعود فراستی: مخلصم. شانسی در آمد.

دوست وبلاگی: میشه قول بدین که نظراتتان در حد این ضد یادداشت ها نماند و در هنگام اکران برخی از عناوین مهم نقد مفصلی بنویسید؟

مسعود فراستی: سر "محمد رسول الله" قول می دهم.

دوست وبلاگی: فقط ایکاش ضدیادداشت ها جای دیگری غیر از روزنامه ی معلوم الحال وطن امروز چاپ میشد. روزنامه ای که راجع به فیلم "محمد رسول الله" نوشته ی قابل تألم ایدئولوژی زده ی محمود رضوی رو چاپ کرد!

چرا روزنامه وطن امروز؟ آیا این کار شما مصداق بارز یک بام و دو هوا بودن نیست؟ از یک طرف در روزنامه های شرق و اعتماد در مورد شاملو می نویسید، در سایتتتان در تایید سیاست های هسته ای دولت می نویسید، و بعد می روید در روزنامه معلوم الحالی به نام وطن امروز، روزنوشت جشنوراه می گذارید.آیا این تناقض نیست؟ آیا یک منتقد نباید نسبت به رسانه ای که گفته هایش را منتشر می کند حساس باشد؟ مهم چه گفتن است یا چگونه گفتن؟

مسعود فراستی: عرض شود که رئیس "چه" و "چگونه" را کمی قاطی کرده است. من به گواه 99% از مخاطبین خودم این بار پر و پیمان تر، جدی تر، و کم ملاحظه تر بوده ام. مطلب "محمد رسول الله" ام هم چاپ نشد. حق هم به شان می دهم، چون برای آنها خیلی مطلب تندی بود.

اینکه می گویی "معلوم الحال"، باید بگویم که راستش را بخواهی همه شان معلوم الحال هستند. یعنی من بین "اعتماد" و "وطن امروز" خیلی فرقی قائل نیستم. این مال یک جناح است و آن دیگری مال یک جناح دیگر. سر بزنگاه هم جفت شان یک موضع دارند. مثلاً سر فیلم مزخرف و بد "محمد رسول الله" یک موضع داشتند.

"اعتماد" در آخرین باری که برایش نوشتم، برای اولین مرتبه در طول نوشتنم مرا سانسور کرد. بنابراین دیگر مطلب به آنها ندادم. "وطن امروز" خودش پیشنهاد چاپ داد. من هم گفتم که به چند شرط حاضرم مطالب امسال را به او بدهم. 1) اینکه مطلب در ستون ثابت صفحه ی اول چاپ شود و 2) اینکه مطالب بدون حذف یا ویرایش (حتی یک ویرگول) منتشر شود. پایش ایستادم، آنها هم این کار را کردند. "کیهان" هم اگر صفحه اول می گذاشت، با همین شرایط، به شان می دادم. همچنان که تلویزیون هم می روم. قبلاً هم می رفتم. آن وقتی هم که نرفتم برای این بود که دیدم آن برنامه به درد نمی خورد. همین الآن اش هم حاضرم بروم و نمی گویم که اینجا فلان است، آنجا معلوم الحال است و . . . از این بازی ها ندارم. سعی می کنم هر جایی که می روم، قسمتی از آنجا را از آن خودم کنم. تا به حال هم همین کار را کرده ام.

امسال هم بنابر همین چیزهایی که گفتم به پیشنهاد "وطن امروز" پاسخ مثبت دادم. سر "محمد رسول الله" هم یک بحثی با هم داشتیم که آنها گفتند یکی دو جایش را در بیاور. من هم گفتم خداحافظ شما. اینکه این اسمش یک بام و دو هواست یا سه هوا یا چهار هوا، توضیحاتم را گفتم.

اگر خودم روزی نشریه ای در آورم، از "الف" یا "ی" اش را دفاع می کنم. اما الآن خیلی فرقی بین "24" و "دنیای تصویر" و "فیلم" و فلان و بهمان و "اعتماد" و "وطن امروز" نمی بینم. هرکجا که مخاطب بتواند مرا پیدا کند، می روم. به اضافه ی اینکه هر جایی که احترام بیشتری قائل شود و به مطلب من آسیب نرساند، آنجا را ترجیح می دهم. در این بحث، موضع هم ندارم. نه به نفع اصلاح طلبان و نه به نفع اصول گرایان. به هر دو شان هم منتقدم. همیشه هم گفته ام، اینجا هم گفتم.

دوست وبلاگی: نظرتان درباره "ماهی سیاه کوچولو" چیست؟

مسعود فراستی: فیلم خوبی نیست. هیچ چیزش در نیامده.

دوستان وبلاگی: نظرتان درباره فیلم های "وز مبادا" – "چاقی" – "چهارشنبه 19 اردیبهشت" – "احتمال باران اسیدی" – "پدر آن دیگری" چیست؟

مسعود فراستی: هیچ کدام را ندیده ام.

دوست وبلاگی: نظرتان درباره "مردی که اسب شد" چیست؟ آیا ثقفی که قبل تر سبک فیلمسازیش مورد تایید شما بود در این فیلم پیشرفت داشت؟

مسعود فراستی: هیچ وقت مورد تأیید من نبوده و من همیشه هم گفته ام که فیلمسازی اش بد است، اما بچه ی خوبی است. فیلم آخرش هم ندید، فیلم بدی است.

دوست وبلاگی: برای صفی یزدانیان چه آینده ای را در سینما متصورید؟ آیا فیلم اول او می تواند نویدگر یک فیلمساز خوب را به ما بدهد؟

مسعود فراستی: نه هنوز. فعلاً باید منتظر بود.

دوست وبلاگی: آیا "خداحافظی طولانی" این قدر مهم بود که این جوایز رو ببره؟

مسعود فراستی: من نظرم را راجع به فیلم نوشته ام. کاری هم به جوایز ندارم.

دوست وبلاگی: نظرتان در مورد فیلم"حکایت عاشقی" چیه؟ به نظرم بیشتر از اینکه دفاع مقدسی باشه خوانندگی زنان رو تبلیغ میکنه - شبه روشنفکر ها هیچوقت به دفاع مقدس نمی پردازند وقتی هم تصمیم میگرند یه کاری میکنند طوری گند میزنند که آدم آرزو میکنه دفاع مقدس برای همیشه برای این جماعت فراموش بشه.

مسعود فراستی: فیلم را ندیده ام.

دوست وبلاگی: آیا "محمد رسول الله" فیلم مقدسی است؟

مسعود فراستی: من فیلم مقدس بلد نیستم.

دوست وبلاگی: توضیحات اضافی و بی ربطی که در ابتدای نقد فیلم "محمد رسول الله" مجید مجیدی وجود داشت بخاطر این بود که ترس از انتشار نقد داشتید و میخواستید با نرمی وارد نقد شوید تا در لوای حرفای اول متن نقد خود رو انجام دهید؟

مسعود فراستی: اولاً توضیحات اول متن نرم نیست. اضافی شاید باشد- که به نظرم نیست- ولی نرم نیست. نرمی به من نمی خورد. دوما در نقد هم نوشته ام که در شرایطی که اسلام تحت فشار است و با حضرت رسول هم در جهان آن طور رفتار شده است و فیلم هم ادعای جهانی دارد، فکر کردم که آن تکه ی کوتاه در ابتدای متن لازم است.

سید جواد: یعنی فکر می کنید که توضیح درباره ی داعش و شارلی ابدو و . . . بی ربط نبوده است.

مسعود فراستی: در اوضاع کنونی جهانی، نه. بی ربط نیست. به خصوص اینکه فیلم ادعای جهانی دارد و بحث بر سر فروش و اکران جهانی اش است، آن هم برای اینکه از حضرت محمد چهره ی دیگری را به نمایش بگذارد، که به شدت ناموفق است.

دوست وبلاگی: آیا "شیفت شب" در تحکیم بنیان خانواده است یا برعکس؟ اصلا ارزش سینمایی دارد؟

مسعود فراستی: ابداً ارزش سینمایی ندارد و به همین دلیل صحبت درباره ی باقی مسائل بی معنی است.

دوست وبلاگی: درباره ی "رخ دیوانه" سؤالی داشتم. آیا اینکه به مخاطب دروغی که وجود نداشته(صحنه کشتن مرد تو خونه توسط ساعد سهیلی و تماشای ماشین پلیس توسط راوی قصه)و بخوایم به وسیله دروغ مخاطب رو غافلگیر کنیم کار زشتی نیست مگه قرار نیست شخصیت ها همو بازی بدن این که کارگردان به راحتی به جای غافلگیری از کلک زدن مخاطب استفاده کنه بد نیست؟؟

مسعود فراستی: چرا، بد است.

دوست وبلاگی: شما فیلم "روباه" را آماتوری دانستید. می شود دقیق تربگویید ایراد فیلم کجاست؟ فیلم یک داستان را به شکلی جذاب روایت می کند. در حد روایتش شخصیت دارد. و اینکه فیلم ، روایتی شخصیت محورانه نیست. و با همین تیپ ها هم می تواند کار خودش را انجام بدهد. می شود مفصل تر بگویید ایراد فیلم چیست؟ چرا فیلم بدی است؟ فقط چون سفارشی است بد است؟ مگه قلاده های طلا نبود؟ چه فرقی دارند استاد؟

مسعود فراستی: اولا اینکه "قلاده های طلا" سفارشی نبود؛ از درون فیلمساز در آمده بود. دوما اینکه می شود سفارشیِ خوب ساخت. سوما اینکه فیلم "روباه" ماقبل نقد است. یعنی یک اثر دست دهم تلویزیونی است. نه اکشن دارد، نه آدم ساخته، و نه واقعه دارد. یک جاسوس مفنگی دارد که تنها یک بار یک حرکت اکشن می کند و کسی را می کشد. فیلم، احمقانه است.

سید جواد: یعنی با این وضع اگر بخواهیم از روایت و تیپ و شخصیت صحبت کنیم، اضافی است؟

مسعود فراستی: اصلاً نه روایتی در کار است و نه هیچ چیز دیگری. یعنی از این جوان هایی که تله فیلم می سازند خیلی عقب تر است.

دوست وبلاگی: میگن فیلم افخمی جواب آرگو رو تا حدی داده. به نظر شما درسته استاد؟

مسعود فراستی: اساسی داده، ولی توی خواب.

دوست وبلاگی: کدام فیلمساز در جشنواره میتواند جواب اثاری همچون آرگو و 300 و غیره را بدهد؟ کی؟ حاتمی کیا؟ طالبی؟ افخمی؟ کدوم؟(چون خودتون در گفتگو با رائفی پور فرمودید باید جواب این فیلم ها را دارد؟ اصلا در جشنواره ما میگذارند جواب 300 و غیره را بدهیم؟(مجوز ساخت و ممیزی و ...)

مسعود فراستی: بله، می شود. خیلی ممیزی را گنده نکنید؛ چیز جدی ای نیست. بحث اصلی این است که فیلمساز نداریم.

سید جواد: یعنی هیچ کدام از اینهایی که نام برده شد در این حد نیستند؟

مسعود فراستی: نه.

سید جواد: آن وقت تکلیف جمله ی شما چه می شود که گفته اید جواب آنها را باید با فیلم داد؟

مسعود فراستی: من رؤیا ها و آروز های خودم را گفته ام. اینکه فیلمساز نداریم، مشکل من نیست.

دوست وبلاگی: فضای بی حس، کارت پستالی و متظاهرانه فیلم "ارغوان" چگونه توانست شما را جذب کند؟ شخصا فکر میکردم یکی از تندترین یادداشت هایتان را برایش می نویسید.

مسعود فراستی: فضایش بی حس نیست؛ لحظاتی حس دارد. بی حسی مال آدم هایش است. یعنی آدم هایش، به خصوص شخصیت مرد، از آن گونه آدم هایی است که به نظر شما بی حس می آید. این آدم شبیه باقی آدم های فیلم های فیلمساز و شبیه آدم های فیلم های اروپایی است. اما آدمی است که عاشق شدنش را می فهمیم. من به این فیلم نیم ستاره می دهم. ولی فیلم های قبلی این دوستان به نظر من ماقبل صفر بودند.

سید جواد: یعنی این نیم ستاره را به خاطر پیشرفت فیلمسازان می دهید یا به خاطر خود فیلم؟

مسعود فراستی: به خاطر خود فیلم. فیلم دارد قصه می گوید. برای اولین مرتبه. این دوستان پیش از این بلد نبودند قصه بگویند، اما الآن فیلم دارد قصه می گوید. البته قصه اش را هم با بدبختی و لکنت می گوید. موسیقی اش را هم دوست دارم.

سید جواد: فکر می کنید موسیقی کلاسیکش در فیلم درآمده؟

مسعود فراستی: آره. به فیلم می خورد.

دوست وبلاگی: واقعا "مرگ ماهی" فیلم خیلی بدی بود که حتی لایق کاندید شدن هم نبود؟

مسعود فراستی: من نقدم را نوشته ام، دیگر. کاندید و جایزه و اینها مسأله ی دوستان است؛ مسأله ی من نیست.

دوست وبلاگی: استاد، شما درباره کمدی در فیلم "ایران برگر" گفته اید که بسیار سخیف است و اجتماعی می نماید. این فیلم باید چه می کرد تا اجتماعی می شد و آیا کمدی باید محصول اجتماع روز باشد و یا تراوشات اجتماعی ذهن فیلمساز؟

مسعود فراستی: اینکه فیلم باید چه می کرد، کار فیلمساز است. من چیزی را که می بینم، می گویم خوب است یا بد است و دلایلم را می گویم. این فیلم نه کمدی داشت و نه لبخندی. گذشته از اینها توهین به مردم بود. فیلم، به شدت توهین آمیز است. توهینش هم تیپ توهین ده نمکی است.

سید جواد: آیا کمدی باید محصول اجتماع روز باشد و یا تراوشات اجتماعی ذهن فیلمساز؟

مسعود فراستی: آخر تراوشات ذهن فیلمساز به درد من نمی خورد اگر بی ارتباط با مردم و مخاطب باشد.

دوست وبلاگی: آیا با فیلم"من دیه گو مارادونا هستم" به سینمای بهرام توکلی امیدوار شدید؟

مسعود فراستی: نه هنوز.

دوست وبلاگی: کار هومن سیدی در فیلم "اعترافات ذهن خطرناک من" گرته برداری است یا تقلید صرف؟

مسعود فراستی: اساساً تقلید.

دوست وبلاگی: نظرتون در مورد فیلم های بیرون کشیده شده از جشنواره-360درجه،ماهی عنبر-فیلم بهمن آرا-چیه؟دیدید؟

مسعود فراستی: ندیدم.

دوست وبلاگی: آیا اگر فیلم تاکسی جعفر پناهی در جشنواره بود جایزه ای دریافت میکرد؟

مسعود فراستی: من فیلم را ندیده ام. نمی دانم.

دوست وبلاگی: در مورد فیلم های محبوب شما در جشنواره امیر قادری متن های زیر را نوشته است. نظرتون چیه؟درست میگن؟

"در دنیای تو ساعت چنده؟" تلقی خفیفی از سینماست. طبیعی بود که گروهی از منتقدان از این فیلم خوش‌شان بیاید. کامل در چارچوب آموخته‌ها و لذت‌های سال‌های قدیم. آن چه از بس تکرار شده، فهم‌شان را از دنیا تشکیل می‌دهد. با آش طوطی و گربه پشت بام. بی آن که چینی نازک تنهایی‌شان ترک بردارد. به هر حال در این دنیای رو به تحول سریع پرهیاهو، آرام‌شان می کند.

مسعود فراستی: دری وری است. اصلاً نقد های این آدم دری وری است. نخوانی، سنگین تر هستی. کسی که به مینی ژوپ آدم ها گیر می دهد، خودش را به هر چیز و هر آگهی ای می فروشد و گاهی هم چیزی می نویسد و اسمش را نقد می گذارد، نباید جدی اش گرفت. این آدم اگر درباره ی همان فیلم "روباه" که فریفته اش کرده، نظر بدهد و درباره ی فیلم های دیگر نظر ندهد، سنگین تر است. از نظر من این آدم دیگر منتقد نیست. آدم هایی که باند باز هستند و کثافت کاری می کنند، نمی توان نام نقد و منتقد و اینها را رویشان گذاشت و اگر بگویند از این فیلم خوشم آمد و از آن یکی بدم آمد، خیلی جدی نیست. به نظرم ساکت شود، بهتر است.

"من دیگو مارادونا هستم":کارگردان، تصوری از داستان‌های کوتاه پست مدرن دارد، و مدام می‌خواهد از زاویه‌های مختلف، به عنوان یک فیلم، به منتقد و تماشاگر سینما قالب‌اش کند. پر از شوخی و ایده، که اغلب بالاتر از متوسط نیستند و موقع تماشای فیلم، به نظرتان می‌رسد در سطح بالاتری از آن قرار دارید. به این اضافه کنید نفرت توکلی از زنده ماندن، و از دنیا. از دیدگاهی این می‌تواند نقطه مثبت‌اش تلقی شود. برای من اما بسیار آزاردهنده است. انگار که می‌خواهد تماشاگرش را در این انتقام از زندگی، شریک کند.

مسعود فراستی: اصلاً این آدم آنقدر جدی نیست که من درباره اش نظر بدهم. فریب یک آشغالی مثل "روباه" را خوردن نشان می دهد که آدم در چه سطحی است.

دوست وبلاگی: امتیاز تان را به فیلم هایی که در جشنواره دیدید بفرمایید.

مسعود فراستی:

در دنیای تو ساعت چنده: یک و نیم.

رخ دیوانه: نیم.

ارغوان: نیم.

من دیه گو مارادونا هستم: نیم.

بقیه، صفر. بعضی هم ماقبل صفر.


موضوعات مرتبط: مصاحبه کاربران وبلاگ با مسعود فراستی ، مصاحبه/ مناظره ، ویژه های وبلاگ ، جدول ارزش گذاری/ ستاره دهی

تاريخ : جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 23:33 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

بالاخره پس از سه سال، کتاب "اسطوره سینما: جان فورد و سینمایش" به کوشش مسعود فراستی راهی بازار فروش شد.

علاقه مندان می توانند این کتاب را به قیمت 85000 تومان از کتاب فروشی نشر بیدگل واقع در تهران، خیابان انقلاب، بین خیابان 12 فروردین و خیابان فخررازی، جنب پاساژ فروزنده، پلاک 1274 تهیه فرمایند.

http://s1.xum.ir/2015/02/23/ford.md.jpg


موضوعات مرتبط: آثار ، اطلاعیه ، ویژه های وبلاگ

تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ | 20:19 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

اشاره: مجله 24 در شماره اسفند 93، همچون سال های پیش اقدام به نظرخواهی از منتقدان درباره جشنواره کرده است. پاسخ های مسعود فراستی به سؤالات این نظرخواهی به شرح زیر است.

http://gidoraa.com/blog/wp-content/uploads/2011/08/farasati.jpghttp://s1.xum.ir/2015/02/23/images.jpg

فیلم برتر جشنواره

بچه های آسمان

 

ناامید کننده ترین فیلم جشنواره

به ترتیب حروف الفبا: . . .

 

بازیگری که شگفت زده ام کرد

ر. ک به جواب بالا

 

بازیگری که پایین تر از حد انتظارم بود

فرهاد اصلانی

 

فیلمسازی که مشتاق تماشای فیلم بعدی اش هستم

صفی یزدانیان

 

فیلمسازی که اشتیاقی به دنبال کردن کارهایش ندارم

مهرجویی، کیمیایی، ده نمکی

 

بهترین اسم فیلم

 در دنیای تو ساعت چند است؟

 

جذاب ترین شخصیت داستانی که دیدم

اکبر عبدی در تیزر بیماری های خاص

 

ایده ای که تلف شد

ایده؟! همین جا باید از مشاور فرهنگی یک بانک که عضو هیئت داوران نیز هست یاد کنم که به احتمال زیاد ایده های فلسفی- عرفانی اش در فیلم ها در نیامده.

 

فیلمی که از دیدنش پشیمان شدم

به ترتیب حروف الفبا: . . .

 

چهره جذاب جشنواره

علی طالب آبادی با گریم تازه

 

شگفتی کل جشنواره

کارت من که هنوز در پست پیشتاز است و ان شاء الله بعد از فیلم آقای مجیدی به دستم خواهم رسید.


موضوعات مرتبط: مصاحبه/ مناظره

تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ | 20:11 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

مسعود فراستی برگزار می کند:

http://s1.xum.ir/2015/02/16/festival.jpg

نام کلاس: کارگاه تحلیل جشنواره سی و سوم

تعداد جلسات: 1 جلسه

مدت کلاس: 150 دقیقه

هزینه ثبت نام: 40,000 تومان

مکان برگزاری: مهرشهر- بلوار شهرداری- خیابان 341- کافه راندوو

زمان برگزاری: متعاقباً اعلام خواهد شد.


 

دوستانی که تمایل به شرکت در این کارگاه را دارند، نام و شماره تماس خود را به آدرس sky_eng2011@yahoo.com ارسال فرمایند، تا در صورت به حد نصاب رسیدن، زمان برگزاری کلاس و همچنین روش پرداخت هزینه به ایشان اطلاع داده شود.


موضوعات مرتبط: اطلاعیه ، ویژه های وبلاگ

تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ | 22:19 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

سید جواد:

طبق گفتگویی که با استاد داشتم، تصمیم گرفتیم که در صورت امکان، آخر هفته جاری یک مصاحبه درباره جشنواره با ایشان ترتیب دهیم. مصاحبه ای که منحصر باشد به سؤالات شما دوستان درباره جشنواره امسال. بنابراین بدین وسیله از تمامی دوستان دعوت می شود که در صورت تمایل سؤالات خود را تا ساعت 13 روز پنجشنبه (30 بهمن) مطرح نمایند. ضمناً خواهشمندم که در ارسال سؤالات به نکات زیر توجه فرمایید. شایان ذکر است که تنها سؤالاتی که موارد زیر در آنها رعایت شده باشد، در مصاحبه با استاد مطرح خواهند شد.

1- لطفاً فقط سؤالاتی را مطرح بفرمایید که با جشنواره امسال در ارتباط هستند.

2- لطفاً برای ارسال سؤالات فقط از طریق ثبت کامنت در همین پست اقدام فرمایید.

3- لطفاً اگر قبلاً سؤالی در رابطه با جشنواره مطرح کرده اید که مایل به حضور آن در مصاحبه مذکور هستید، آن را دوباره به روش بالا ارسال فرمایید.


موضوعات مرتبط: اطلاعیه ، ویژه های وبلاگ

تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ | 21:53 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

http://s1.xum.ir/2015/02/14/thum-de70041691330246b1b5-IMG_1017_307586.jpg

مسعود فراستی در دانشکده هنر و معماری دانشگاه آزاد به نقد و بررسی فیلم "قاضی" (ساخته دیوید دابکین، محصول 2014) خواهد پرداخت.

 

http://schmoesknow.com/wp-content/uploads/2014/10/robert-downey-jr-gets-serious-in-the-trailer-for-the-judge-the-judge.jpeg

زمان: دوشنبه 27 بهمن 1393 - ساعت پخش فیلم 13:45 و شروع جلسه نقد 15:45 است.

مکان: تهران،خ فلسطین،نرسیده به خ انقلاب،دانشکده هنر و معماری دانشگاه آزاد اسلامی

شرکت در جلسه برای عموم آزاد است.


موضوعات مرتبط: اطلاعیه

تاريخ : شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ | 22:18 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

اشاره: متن زیر در هیچ یک از جراید به چاپ نرسیده است و منحصراً توسط شخص آقای فراستی منتشر می گردد.

مرگ بر داعش ، مرگ بر شارلی ابدو

http://s1.xum.ir/2015/02/14/FKH_296d1eds.jpg

فیلم تازه مجید مجیدی – محمد رسول الله – فیلم بد ، مغشوش و مخدوشی است و بسیار گنگ ؛ و در نتیجه بی اثر . کاش چنین نبود – که متاسفانه هست – و با فیلم خوب ، محکم و گویایی طرف بودیم  و موثر . فیلمی که تصویر درستی  – هر چقدر کوچک – از پیامبر اسلام می داد ،  نه  تصویری این چنین مخدوش . بخصوص در وضعیت بلبشوی امروز جهان . وضعیتی که مسلمانان در شرق وغرب جهان بیش از پیش مظلومند و تحت فشار و هجمه و اتهام - اول از سوی تروریسم کور ، وحشی و ماقبل تمدن " داعش " که بجای آن که علیه امپریالیسم و ستمگران باشد ، بیشترین کمک - ایدئولوژیک ، سیاسی و حتی فرهنگی - را به آن ها می کند . و دوم از سوی ضد تروریست نماهای فکل کراواتی متمدن  غربی که ظاهرا طرفدار آزادی بیان اند  ؛ اما آزادی بیانی محدود و بی خطر برای ملت خود و آزادی نا محدود برای توهین به  مقدسات مسلمانان – فعلا با روزنامه آنارشیست شارلی ابدو و بعدا با ...  – و این آزادی خواهی باسمه ای را چماق می کنند  علیه کشورهای جنوبی – بخصوص مسلمانان - ، و نه علیه تروریست ها .

در چنین شرایطی – تحریم ها ی غرب علیه ما - واقعا به فیلمی نیاز داشتیم که از یک طرف چهره غیر بنیاد گرایی از مسلمانان ارائه دهد – چهره ای رحمانی – و از سوی دیگر چهره ای محکم که روی اصول سازش نمی کند و نه چهره ای سازشکار و بی اصول در مقابل زورگویان و سلطه طلبان ؛ نه چهره ای خنثی.

فیلم مجیدی  اما فیلم خنثی ای است . خنثی حتی در بحث تحریم ها ،که بحث امروز هم هست . فیلم، چیزی جدی از تحریم سنگین چندین ساله علیه مسلمین زمان حضرت رسول در فیلم نشان نمی دهد. سخرانی ابوسفیان هم که چندان جدی نیست .

اگر قرار است از تحریم جدی غرب علیه ایران بگوییم و از وضعیت ناشی از آن برای مردم ، چرا فیلمی با داستان امروزی نمی سازیم ؟ اگر زمان پیامبر ، چنین تحریم هایی بود ، سران طرفدار حضرت رسول چگونه برخورد کردند ؟ آیا خود و همه را دعوت به قناعت نکردند ؟ نه این که دولتیان فقط شعار بدهند و مردم را به قناعت دعوت کنند و خود فارغ از " اقتصاد مقاومتی " زیست کنند ؟

فیلم مجیدی نه سختی را می نمایاند و نه مقاومت مسلمین – سران و مردم – را . چرا برای این بحث این گونه از پیامبر خرج می کنید ؟ اصلا مگر می شود طرفدار قناعت بود – در زمان تحریم ها -  اما صد و اندی میلیارد هزینه یک فیلم کرد ؟ آن هم چنین فیلم ابتری ؟ و تازه قسمت دوم و سوم این سریال نا منسجم و بی هویت را نیز ادامه داد . قطعا با هزینه ای هنگفت تر . نمی شد این فیلم به این " مهمی " را ارزانتر – و اثر گذار تر – ساخت با عوامل خودی ؟

 عوامل خارجی با دستمزد های سنگین در فیلم چه  کرده اند ، که ما نمیتوانستیم ؟ فیلمبردار اسکاری که یک کرین درست ندارد و کرین اش چندین جا لق می زند . اما شاید به جای ما ، جای دوربین تعیین کرده و زاویه دوربین ؟ و حتی دکوپاژ ؟ جا و زاویه دوربین اش مسیحی – یا غربی – نیست ؟ ما چه کاره فیلم بودیم ، دستیار فیلمبردار یا کارگردان ؟ کارگردانی که نه بازی خوب می گیرد ، نه محیط و فضایی دراماتیک می سازد در فیلم چه کاره  است ؟ - رئیس مدرسه عالی هنر ؟- کات ها را چه کسی داده ؟ و میزانسن ها را ؟ راستی کدام میزانسن ؟ به یاد بیاورید صحنه " ایمان آوردن " ساموئل بد من را ، که از حمله راهزن ها به کمک پیامبر جان سالم به در برده ، با دیدن ماهی ها شگفت زده می شود . به این شگفت زدگی می گویند : ایمان ؟ راستی  آیا ایمان آورده ای در فیلم می بیبنیم ؟ و مهم تر ، خدا در فیلم کجاست ؟ - در بچه های آسمان و حتی رنگ خدا ، بود - .

دوستانی که از فیلم خوششان آمده ، از نور پاشی آقای فیلمبردار /کارگردان  شگفت زده شده اند ؟ نور دیده اند ؟ یا از ایمان نداشته فیلم  حال کرده اند؟ یا  مرعوب نام فیلم شده اند ، و خرده قصه هایی که کامل اش را می دانند . کسانی که روایت ها را نمی شناسند – مثلا خارجی ها – از فیلم چه دریافت می کنند ؟  نور پاشی ؟  " چگونه " ، بماند .

 این تصویر اولترا نورانی از پیامبر  فیلم مجیدی  ، که هیچ " آن " انسانی ندارد ، درکی انحرافی – یهودی ، مسیحی - از تاریخ ادیان است ، باب طبع هالیوود دیروز در فیلم های به اصطلاح دینی شان .

حضرت خاتم در این فیلم از لحظه تولد نورانی است ، وگهواره اش نیز . تاکید دوربین نیز نوید ظهور پیامبر می دهد ، حال آن که پیامبر اسلام ، در چهل سالگی مبعوث شده نه از لحظه تولد . آخرین تصویر از پیامبر را در فیلم بیاد بیاورید : پیامبر  در 14 سالگی بر لبه صخره ای ایستاده و دوربین با زاویه لوانگل ، او را لانگ شات در آسمان می گیرد . سراسر تصویر نورانی است . این نما، یک نمای کامل هالیوودی نیست ؟

این نورهای زرد به صورت ها – اطرافیان حضرت – و رنگ شیک کرم لباس ها و این نوع کادر بندی نقاشی وار ، از فرهنگ مسلمانان نیامده ، متعلق به دوره ای از نقاشی کلاسیک  دوره رنسانس غربی است . در ضمن در نقاشی های کهن غربی هاله ای از نور دور سر حضرت مسیح دیده می شود .

 این نور پاشیدن به صورت پیامبران وائمه ، و دیدن نورتوسط همه – چه ایمان آوران و چه منکران – اپیدمی جدی فیلم ها و سریال های " دینی " – تاریخی ماست ، که دامن گیر همه – ما و هالیوود -  است . چگونه می شود کسانی که نوری در دلشان نیست ، همچون کسانی که ایمان آورده اند ، نور ببینند ؟ این نقض غرض نیست ؟

فیلم الرساله مصطفی عقاد که فیلم متوسط ، کم خرج و بسیار بهتری از فیلم  مجیدی است – و همچنان می شود دیدش - ، در این بحث ، معقول تر رفتار کرده . بدون آن که نور پاشی کند ، بدون آن که تصویری از حضرت نشان دهد ، از اور شولدر استفاده کرده و از پی او وی .

فیلم ، نه تنها پیامبر نمی سازد – از تصویر و از صدای بد نیمه دخترانه ای که مجیدی استفاده کرده هم بگذریم – بلکه اصلا شخصیت پردازی ندارد . آدم ها بیشتر ماکت اند و بعضی مجسمه ؛ با گریم سنگین ، لباس و نام تاریخی . هیچ کدام حسی انسانی ندارد – مگر دو زن که احساسات ( نه حس ) رقیقه بر می انگیزند - که منتقل کنند . از همین جاست که بازی ها هم به شدت کلیشه ای شده . زبان و ادبیات آدم ها نیز فاقد هویت تاریخی اند .

آدم بدهای فیلم نیز شوخی اند و تعقیب کردن هایشان خطری و تعلیقی ایجاد نمی کند . وسط فیلم هم ول می شود . مهم ترینشان ساموئل است ؛ دسیسه گری که " ایمان " می آورد . چگونه ؟ در آن صحنه معرف ماهی ها . براستی این مردم بعد از واقعه چه می کنند ، با این ماهی ها  ؟ کات به روایت دیگر . تمام فیلم همین گونه کات می شود . صحنه حمله ابرهه را بیاد بیاورید . و اسپشیال افکت شگفت انگیزش  (! ) که از کار در نیامده و باوری نمی سازد و حسی . همچنان گنگ می ماند . مستقل از ناتمام ماندن قصه و جای آن در اثر .

حاصل این همه ادعا ، هیاهو و این همه جو سازی ، این همه عوامل مثلا حرفه ای در سطح جهان ، شده فیلم کلاژی ، بی منطق  و شلخته از خرده روایت های تاریخی صدر اسلام ، که به درستی برخی از این روایت ها نیز می توان شک کرد . با جمله " برداشت آزاد " و " خیال انگیز " فیلمساز نیز چیزی حل نمی شود ، اگر بدتر نشود . این نوع روایت کلاژی و شعاری – نصفه نیمه و تکه پاره – خیال انگیز که نیست هیچ ، زیبایی و اثر گذاری تاریخ را هم خدشه دار می کند . روی هیچ واقعه ای تمرکزی نیست . و این یعنی هیچ . در نتیجه هیچ مفهومی ساخته نمی شود .

فیلم نه تاریخ می گوید – به طور جدی و امین – نه جغرافیا دارد و ارتباط های جغرافیایی . مکه و جغرافیای دور وبرش ، جز ماکت چیست ؟ سیاهی لشگر ها چه می کنند ؟ و حرکات کرین وتراولینگ سرگردان دوربین در این مکان ها  هم نمی تواند اتمسفری بسازد . نکند موسیقی کلیسایی قرلر است فضای اسلامی بسازد ؟

فیلم ، ظاهرا خوش آب و رنگ است  وتکنیک دارد ؛ اما نه چندان جدی . فیلم رستاخیز درویش قطعا تکنیک بهتری دارد . بحث فرم در این جا بی ربط است و درنتیجه بحث محتوا . فیلمبردار اسکاری ، تدوین – بد - و موسیقی غربی  و عربی ، طراحی صحنه ولباس و دکور و تدارکات و حمل ونقل – با فیلمنامه ای بسیار ضعیف و پر حفره – نمی دهد یک فیلم خوب و با حس و حال .

 فیلم خوب را انسان های باورمند وکار بلد می نویسند  و می سازند . و از همه عوامل وتکنیک نیز در خدمت اثر سود می جویند .

کارگردانی مجیدی نسبت به " بچه های آسمان " و حتی " رنگ خدا " ، جلو که نیامده هیچ ؛ عقب هم رفته ؛هر چند این همه تکنیک اضافه شده . بیگ پروداکشن نه کار مجیدی است نه به درد سینمای ما می خورد. کافی است به تجربه های مشابه مان رجوع کنیم.

 

امیدوارم قسمت دوم وسوم فیلم ، به همین سیاق نباشد و این همه گران و ابتر. خدا رحم کند .          


موضوعات مرتبط: نقد ، یادداشت/ ضد یادداشت ، ضد یادداشت های جشنواره ای

تاريخ : شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ | 21:6 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

تکنیک یا انسان

فیلم تازه ی مجید مجیدی با نام "محمد رسول الله" فیلم بد، مغشوش و مخدوشی است؛ و بسیار هم گنگ. و در نتیجه بی اثر . . .


نقد کامل فیلم در روز های آتی منتشر خواهد شد.


موضوعات مرتبط: ویژه های وبلاگ

تاريخ : شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ | 13:34 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

روزنامه وطن امروز در شماره 1536 (25 بهمن 93) منتشر کرد:

روز آخر

http://moviemag.ir/images/pics/62/News/1/1/14/30312_767.jpg

در دنیای تو ساعت چنده؟
فیلم کوچک آدمیزادی آرام و بی‌ادا است اما با حس. حسی از یک عشق قدیمی و تمیز انسانی. عشق یک‌طرفه و بی‌پاسخ اما امکان‌پذیر و باورپذیر.

در هجمه این همه تنش و عصبیت، بزهکاری، خیانت و فساد و خل‌بازی فیلم‌های این جشنواره، در دنیای تو...، غنیمتی است کمیاب که به کل از این جشنواره و سینمای مریضش جدا می‌ایستد و چه خوب.
تنها فیلم جشنواره است که وقتی از سینما بیرون می‌آییم  - بویژه که باران هم نم‌نم می‌بارد– حالمان خوب می‌شود و حس نرم انسانی‌ای داریم. این، اولین فیلم نوستالژیک  زنده – نه مرده - عاشقانه سینمای پس از انقلاب است که اصلا بد نیست. می‌توانست بهتر باشد. کمی قصه کم دارد: قصه حمید، قصه علی و فرهاد و...
یادآوری‌هایش، گاهی مخدوش است و معلوم نیست خاطره از نگاه کیست.
فیلم زمان ندارد. می‌توانست متعلق به 20سال پیش باشد یا 20سال آینده. این، خوب نیست. هر چه زمان‌مندتر و مکان‌مندتر، بهتر و ملموس‌تر.
خانه، کوچه و خیابان از کار در آمده‌اند؛ بازار رشت اما گاهی توریستی شده.
بازی مصفا، خیلی خوب است و اندازه. حاتمی هم به فیلم می‌خورد.
پایان فیلم درست است و متناسب؛ بدون اداهای رایج. تدوین خوب نیست و بعضی حرکت‌های دوربین.
موسیقی اما خوب است و دل انگیز که به فیلم و فضای نوستالژیک آن می‌آید. چه ترکیب خوبی از موسیقی کلاسیک با محلی و چه ترانه قشنگی در آخر فیلم. آفرین به کریستف رضاعی.


کوچه بی‌نام
فیلم خیلی بدی نیست. خانه سنتی شلوغ نسبتا خوبی دارد. یکی، دو رابطه – رابطه خواهرها- تا حدی درآمده ‌است و یکی، دو نگاه کوچک عاشقانه. تنش مرگ هم که در لحظاتی معدود داشت کار می‌کرد، با بازی بد پانته‌آ بهرام – و باران کوثری- به‌کل از بین می‌رود. اصلانی که می‌توانست  خوب باشد، به دلیل فیلمنامه بسیار ضعیف و سرسری و ساخته نشدن شخصیت رو هواست؛ همچون پایان فیلم.

راستی این پایان متعلق به کدام فیلم است؟ - رئال است یا سوررئال؟ - اصلا پایان است؟

روباه
یک تله‌فیلم سفارشی آماتور مضحک ما قبل بد و ماقبل نقد.

طعم شیرین خیال
یک سخنرانی فیلم شده – نه حتی تله‌فیلم – زیست محیطی سفارشی با یک ساعت اضافی. طعم شیرین خیال بود یا طعم تلخ کابوس؟ شبه‌کابوس ارادی و شعاری  ویژه بزرگسالان عقب نگه داشته شده.

مزار شریف
فیلمی سفارشی – سیاسی اما مفلوک که از پس هیچ‌چیز برنمی‌آید. گویی فیلم، در اواسط دهه 60  قبل از دکل ساخته شده. و علت ساختنش هم تا به آخر نا‌روشن می‌ماند. پیام سیاسی فیلم این است؟ طالبان افغانستان خوبند و طالبان پاکستان بد؟ درست فهمیدیم؟

محمدرسول الله (ص)
و اما درباره فیلم آقای مجیدی در روزهای آینده خواهم نوشت.


موضوعات مرتبط: نقد ، یادداشت/ ضد یادداشت ، ضد یادداشت های جشنواره ای

تاريخ : شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ | 13:30 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

روزنامه وطن امروز در شماره 1535 (23 بهمن 93) منتشر کرد:

"بوفالو"

http://www.fardanews.com/files/fa/news/1390/5/1/72347_781.jpg

راستش فیلم، چنان ماقبل بد است که رغبتی برای نوشتن درباره‌اش نمی‌ماند. یک فیلم کامل هدر شده ماقبل حرفه‌ای گنگ و فاقد حس؛ خواب‌آور.  اما به دو دلیل این یادداشت را می‌نویسم: اول اینکه گویا کارگردان، پسر خوبی است و دوم– مهم‌تر- حرف‌های عجیب و غریبش درباره فیلم که پر از غلط تئوریک است و توهم و سوم حرف‌ها، گویا نظرات مخدوش بسیاری از جوانان اهل سینماست.
 اول از فیلم بگویم تا برسم به نظرات درباره: فیلم نوآر، آشنایی‌زدایی، نماد، پایان باز و روایت مدرن و...
آدم‌هایی مقوایی فاقد شخصیت– و نه حتی تیپ– در لوکیشنی ابری کنار مرداب (انزلی) و پایان ابتدایی انتلکت‌زده شبه‌عرفانی و بی‌معنا. تا آخر فیلم هم نمی‌فهمیم آدم اول فیلم– بوفالو– کیست یا چیست؟ چرا «بوفالو»؟ نامی فرنگی به تقلید از مثلا «بوفالو بیل»؟ این چه ربطی به فیلم ما دارد در کنار بندر انزلی؟
اعمال این آدم چرا اینقدر بی‌منطق است؟ خانواده‌اش را چرا ترک کرده و چنین منزوی در آلونکی زندگی می‌کند؟ چرا دلسوزی دارد؟ در سینما چه‌کار می‌کند؟ چه نسبتی بین بوفالو و سینما هست؟ علاقه و «نوستالژی» کارگردان به سینما، مثلا «سینما پارادیزو» است که به فیلم سرایت کرده؟ کم‌سو شدن چشمش و عینکی شدنش چه اهمیتی در درام(!) دارد؟ شاید برای نمای آخر است و عینک بوفالو در آب و جسد او. لحظه مرگ عینکی شده؟ جسد پسر را یافته یا جسد خود را؟ ربطش به پسر غرق‌شده چیست؟ شاید کلا فیلم «مینی‌مال» است و ما نمی‌دانیم؟ (مینی‌مال از نگاه دوستان یعنی چیزی نگفتن و ده‌ها حفره در قصه و شخصیت داشتن).
زن لال و نیمه‌گنگ و افسرده که چند بار ظاهر شده، کیست؟ «فم فاتال»  فیلم «نوآر» است؟ یا آن زن دیگر که محور فیلم است؟ و دوست– یا شوهر- غرق‌شده‌اش.  لوکیشن ابری انزلی چه کار کردی دارد؟ لوکیشن «نوآر» است؟ که فیلمساز، «بیس اصلی» فیلمش گرفته. دقت کنید: فیلم، «فضامحور» است. جغرافیای محیط مهم و تعیین‌کننده است. جغرافیا، هویت و شخصیت دارد. این ادعا‌ها را می‌شود همین جوری ادامه داد: «شهر و مرداب انزلی، کارکرد مفهومی دارد». چرا؟ چون ابری است؟ فیلمساز عزیز ما به سبک فیلمساز «شیار 143 » و بسیاری دیگر، می‌خواسته بگوید «نماد»! رویش نشده.  بارها گفته و نوشته‌ام که نماد با اختیار و اراده فیلمساز ساخته نمی‌شود که اگر بشود، نمادسازی– یا دقیق‌تر: نمادبازی– است و مضحک و از اثر جدا.   نماد، از ناخودآگاه انسان و محیط او برمی‌خیزد و عمدتا در ناخودآگاه دریافت می‌شود؛ نه از خودآگاه به خودآگاه. نماد باید در  حس و ذهن انسان ریشه داشته باشد و بر ادراکات حسی و تجربیات عاطفی انسان بنا شود و خصلتا باید با پدیده مورد نظر و آنچه جانشین آن شده، رابطه ذاتی و درونی داشته باشد. ریشه‌های این رابطه را باید در وابستگی کاملی که بین یک حس، یا یک فکر در یک‌سو و یک تجربه حسی در سوی دیگر وجود دارد جست‌وجو کرد. در سینما، هیچ معنا و مفهومی به طور مجرد– و خارج از عینیت و منطق عینی- ساخته نمی‌شود. همه چیز باید از عینیت گذار کند- و حسی شود– تا به ذهنیت برسد. مغلق‌گویی- و گنگ بودن– و نماد تحمیلی و خارج از اثر ساختن، نامفهوم و بی‌معنا ماندن است. این، فقط اغتشاش تولید می‌کند و اختلال در اثر. اغتشاشی که اثر را از هر معنایی تهی می‌کند. به‌راحتی هم توسط مخاطب به ریشخند گرفته و پس زده می‌شود.
 مثلا این عینک، نماد کوری است یا بدتر: نماد «درونی» است و رفتن به درون.
فیلمساز ما می‌گوید: «فیلم بیرونی است وبعد درونی می‌شود.» شوخی نمی‌کند؟ فیلم کجا و با چه منطق و سیر دراماتیکی درونی می‌شود؟ فیلم، کی درونی شده که ما نفهمیدیم؟ آخرین باری که بوفالو به زیر آب می‌رود و درتوهم، جسد پسر را جسد خود می‌انگارد؟ این روند چگونه رخ می‌دهد؟ و ربط آن پسر غرق شده با بوفالو در چیست؟ «بوفالو» از کی، به درون می‌رود و عارف می‌شود؟ این حرف‌ها، بد است دیگر. به آدم می‌خندند.
فیلمساز کشف کرده– و این جمله مد جوانان امروزی است-: «آدم‌ها خاکستری‌اند و آدم بد و خوب نداریم». در ادامه می‌شود جمله مشعشع کارگردان «یخبندان»: «همه محصول شرایط‌اند». این لاطائلات، یعنی چه؟ بوفالو، آدم خوب و بد ندارد؛ دقیق‌تر آدم، ندارد. آدم خاکستری، یعنی چه؟ این درست است که آدم‌ها مجموعه‌ای از صفات خوب و بد‌اند و خیر و شر در درون همه است. خب پس چون همه سفیدی و سیاهی داریم، هیچکس خوب نیست. و هیچ کس هم بد. درست است؟ خیر. در همین جهان فانی، آدم خوب داریم که وجه خیرش مسلط است و آدم بد که وجه شرش غالب و این جدال درونی، اصل بحث است و بسیار مایه درام دارد. کسی مثل هیچکاک و داستایوسکی می‌تواند گناه و بی‌گناهی، کشمکش دائمی خیر و شر را در درون آدم‌ها بکاود و درام خلق کند و ما را به شرور وجودمان خودآگاه‌تر کند و هوشیارتر. و از این طریق شرور را تضعیف کرده و خیر را تقویت کند. این اصل بحث هنر است.
دوستان «مدرن‌نما»– یا پست‌مدرن‌نما– مطلقا نمی‌توانند. مطلقا قادر به خلق آدم نیستند و تضاد‌های درونش.
و اما فضا– یا اتمسفر - فیلم «فضامحور» یعنی چه؟
دوستان، فضا لوکیشن نیست، حتی محیط هم نیست. و هر هوای ابری- یا مه گرفته– فضای «تیره و تار»– یا به قول فیلمساز فضای اروپای شرقی و فضای هانکه– نیست. فضا، ارتباط بیرونی– و بعد درونی– آدم‌ها و قصه است با محیط. فضا، زیستگاه بیرونی آدم است. آدم‌هایی که قصه‌ای دارند– نه آدم‌های بی‌قصه– و بی‌غصه. همین‌جا یادآوری کنم آدم بی‌قصه، آدم نیست. هر آدمی قصه‌ای دارد زمان‌مند و مکان‌مند.
 قصه بی‌زمان– و نامتعین– قصه نیست. قصه بی‌مکان هم. لوکیشن، باید به مکان– محیط– بدل شود. خود به خود هم نمی‌شود. ساختن فضا در سینما، کاری بس دشوار است. در روزی ابری و بارانی، پلان– یا پلان سکانس گرفتن - فضاسازی نیست.
فضاسازی، احتیاج به شناخت از محیط دارد. شناختی که از تجربه، دانش و زیست می‌آید. بلدی معماری می‌خواهد و بسیار چیزهای دیگر. فضا، در میزانسن درمی‌آید نه در لوکیشن.
فضای خاص و خشن فیلم نوآر، در وحدتی دیالکتیکی با قصه، شخصیت و زمان و مکان فیلم است، نه بی‌ربط با همه چیز. نور‌پردازی پرکنتراست و استفاده از سایه و نقش صدا در تسلط بر تصویر و... آشوب درونی و از خودبیگانگی شخصیت را می‌رساند ؛ بدبینی، سوءظن، نومیدی و روان‌نژندی شخصیت اصلی را و دسیسه‌گری «فم فاتال» در این فضا– و شهر فاسد– و خطر مدام را.
فیلم نو‌آر، محصول شرایط اجتماعی دهه 40 و 50 میلادی در آمریکاست. همین طوری با اراده من و شما در ایران دهه نود شمسی، ساخته نمی‌شود؛ هر چقدر که «نوآر» دوست باشیم.
پدیده‌ها، مکتب‌ها، ژانر‌ها، همین طوری به وجود نیامده‌اند خارج از تاریخ و جغرافیا. فضای سوررئال هم. به راستی سوررئال، واژه شیکی است نه؟ فضای سوررئال از فضای رئال برمی‌خیزد و باز به رئال باز‌می‌گردد. فانی و الکساندر برگمان را به‌یاد بیاورید.
پایان باز، هم معنا دارد. هر بی‌در و پیکری و ناتوانی در بستن قصه، پایان باز نیست. پایان– باز یا بسته– منطق خود قصه است و راه‌های احتمالی قهرمان قصه، نه احتمالات بی‌شمار کارگردان یا مخاطب. هیچ باز بودنی، بدون بسته بودن نه ساخته می‌شود و نه معنا می‌یابد. باز و بسته، دو سر یک تضاد‌ند که یکی بدون دیگری معنا ندارد.
روایت مدرن که امروزه خیلی زبانزد دوستان شده و پز؛ به معنای «جزئیات مهم‌تر از کلیات» – نظر فیلمساز ما– نیست. جزئیات در فیلم‌های عالی کلاسیک بسیار بیشتر و جدی‌تر از امروز است. در ضمن جزئیات با کلیات معنا دارد. جزئی، باید کلی بدهد و کلی، بدون جزئی بی‌معناست.
 روایت مدرن، بر نسبی‌اندیشی و بر روایت غیرخطی استوار است. نه بر روابط علی و معلولی خطی- کلاسیک. روایت غیرخطی و تو در تو بودن باید در ذات اثر- قصه– باشد؛ غیرخطی اندیشه شود و فرم گیرد، نه در تدوین.
در ضمن نه مدرن‌دوستی فضیلت است و نه کلاسیک‌دوستی. مدرن‌دوستی واقعی، نه ادایی، قطعا از کلاسیک گذار می‌کند. نوع نسبت ما با خود و جهان اصل است و با هنر. نسبت ما با هنر، از نسبت بالا می‌آید نه از هوا.
آشنایی‌زدایی، هم در خارج اثر نیست. ضدکلیشه رفتن نیست. روایت متفاوت هم نیست. آشنایی‌زدایی، آشنا کردن با آدم و فضاست و به تعلیق درآوردن این آشنایی در اثر. قبل از اینکه آشنا کنیم، نمی‌توانیم آشنایی‌زدایی کنیم.
ساختارشکنی هم بی‌ساختاری نیست. اول باید ساختار داشته باشیم و قاعده بلد باشیم تا بعد بتوانیم آن را بشکنیم.
این حرف‌های بدیهی درباره نمادسازی، فضاسازی، آشنایی‌زدایی، روایت مدرن یا کلاسیک و... به نظرم همچنان درک نشده– و هضم نشده– مانده و بحث اصلی و قدیمی– و همیشگی– فرم ومحتوا.
دوستان لطفا قبل از ساخت، به جای ترهات گفتن، کمی بخوانید و بیندیشید تا شاید...
در ضمن فیلم خودتان را بسازید، نه فیلم‌های دیگران و تقلید‌های مبتذل از آنها را. بهترین تقلید هم از اثری بزرگ، در بهترین حالت، دست دوم است. دست اول باشید؛ هرچقدر هم کوچک اما کمی عمیق. برقرار باشید.
درباره کوچه بی‌نام که فیلم کوچک– اما بدی– است و فیلم مزار شریف که فیلم پرمدعا– اما بسیار الکن و مفلوکی– است، بعدا خواهم نوشت و چند فیلم باقیمانده: روباه، طعم شیرین خیال و در دنیای تو ساعت چنده؟ و فیلم پر سرو صدای آقای مجیدی.  


موضوعات مرتبط: نقد ، یادداشت/ ضد یادداشت ، ضد یادداشت های جشنواره ای

تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ | 11:56 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

روزنامه وطن امروز در شماره 1534 (21 بهمن 93) منتشر کرد:

آخر خط

http://cinemapress.ir/download?f=2013/10/08/3/104395.jpg

جای تعجبی نیست. هیچ تعجبی. کاریش نمی‌شود کرد. سینمای دولتی همین است دیگر. همه با هم به «اندازه» سهم می‌برند و «غنایم» را تقسیم می‌کنند. نه به اندازه  هنرشان و موثر بودنشان در جلو رفتن خود و جامعه، بلکه به اندازه  بی‌اثر بودن و رام بودنشان و حفظ وضع موجود.
قبل از جشنواره تنها ترس و واهمه مسؤولان فرهنگی و سینمایی این است نکند فیلمی از دستشان در برود – با سوژه‌ای ملتهب یا ملتهب‌نما – و جنجالی به پا شود و آقایان مجبور به دفاع – و اغلب جاخالی – شوند و احیانا موقعیتشان کمی به خطر افتد. پس هر فیلمی که کمی بوی غیرعادی بدهد – مستقل از فیلم خوب یا بد بودن – فعلا از جشنواره حذف شود تا بعدا که آب‌ها از آسیاب افتاد، فکری برایش بکنند. تصمیمی که هم به ژست آزادیخواه بودن‌شان لطمه نزند و هم به ژست «اصولی» بودن.
امسال مثل همیشه بود و کمی «جلوتر». جلوتر از چی؟ جلوتر از پرت و پلا بودن فیلم‌ها در سال‌های قبل. جلوتر از بی‌ربطی به مسائل و معضلات کشور و مردم و نیازهایشان.
امسال اما فیلم‌ها بی‌تعارف‌تر شده بودند -و پرروتر-  بی‌هنر‌تر و پرت‌تر. دیوانه‌بازی، خشونت، بزهکاری، اعتیاد، خیانت، صریح‌تر شده بود اما با چهره‌ای دیگر؛ به جای خیانت، گفتند: عشق و دوران عاشقی. به جای بزهکاری و اعتیاد و خشونت، گفتند: اجتماعی‌گرا.
من شخصا با موضوع مشکل ندارم اما با خواب کردن مخاطب تحت لوای دروغین انتقاد اجتماعی، چرا. با قصه خیانت مشکل ندارم اما آن را تحت لوای عشق جا  زدن، چرا. می‌شود و باید از خیانت، بویژه در اقشار مرفه نفتی و نیمه‌مرفه حرف زد. می‌شود از اعتیاد و انواع بزه‌های اجتماعی حرف زد. اما چگونه؟ موضوع نیست که اثر را مطلوب می‌کند یا نامطلوب. چگونگی پرداختن به موضوع اصل بحث است. خیانت و اعتیاد را می‌شود سمپاتیک نشان داد، یا آنتی‌پاتیک و آسیب‌شناسانه و به دور از شعار. در یک قصه درست.
فیلم، اول باید فیلم باشد. فیلم باید مساله داشته باشد و سر و شکل درست، تا مخاطب باورش کند و بعد  اجتماعی باشد، عاشقانه باشد، «ارزشی» باشد یا انتلکت.
تم یا موضوع، ماهیت فیلم را تعیین نمی‌کند؛ محتوا، چرا. محتوایی که از دل فرم درست – و بهینه – درمی‌آید.
خب، فیلم‌های امسال چه داشتند و به چه دردی می‌خوردند؟ واقعا به دردی می‌خورند؟ بعید می‌دانم.
سینمای بی‌برنامه، بی‌استراتژی، باری به هر جهت، خنثی و پرهیاهو، و بی‌ربط با مخاطب، به چه دردی می‌خورد؟
بهتر نیست کمی مکث کنیم؛ بایستیم. یک‌سال به کسی پول ندهیم. جشنواره بر پا نکنیم. پولش را بدهیم به مراکز سینمایی شهرستان‌ها و تهران. آدم پرورش دهیم -فیلمساز-. و در اکران از فیلم‌های خوب و موثر حمایت کنیم. وضع از اینکه هست، بدتر نمی‌شود؛ بهتر می‌شود. نمی‌شود؟ نترسید.
براستی چرا در فیلم‌های ما خبری از «کار» نیست؟ کار مولد و سازنده. چرا فیلمسازان ما مدام از بیکاره‌ها و شکم‌سیر‌ها حرف می‌زنند؟ چرا فیلمسازان و فیلمنامه‌نویسان ما مسیرشان را تغییر نمی‌دهند و نمی‌روند دنبال قصه‌های آدم‌هایی که در کارند – کار یدی و کار فکری-  و جامعه را جلو می‌برند؛ کار علمی ، کار تولیدی و صنعتی. آنها، قصه ندارند؟ خوب هم دارند.
به نظرم راه‌حل سینمای ما، انقطاع با این سینمای بی‌درد، بی‌مساله، گران و پرمدعاست. سینمای گران، بیگ پروداکشن، پرستاره  هم مساله سینمای ما نیست. سینمای ارزان، کوچک، بامساله و بامخاطب؛ و قطعا غیردولتی اولین قدم است.
وضع، اسفناک است دوستان. آخر خطیم. این‌طور ادامه ندهیم. کمی بیندیشیم.


موضوعات مرتبط: یادداشت/ ضد یادداشت ، ضد یادداشت های جشنواره ای

تاريخ : سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ | 14:4 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |
روزنامه وطن امروز در شماره 1533 (20 بهمن 93) منتشر کرد:

ناتوانی یا توهین؟

http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1391/12/01/13911201000530_PhotoA.jpg

 

ایران برگر

فیلم بدی است؛ بسیار بد. از یک فیلمساز معتبر و محترم. یک کمدی سخیف است که اجتماعی می‌نماید، که نیست. سعی بسیار دارد که ما را یاد برخی حوادث انتخاباتی‌مان بیندازد و آن را به نقد بکشد، که نمی‌تواند.  فیلم گویی در ناکجاآباد می‌گذرد و زمانش هم. بیشتر ما را یاد «برره» می‌اندازد – منهای توان و شوخی‌های مدیری – و اخراجی‌های 3 و ابتذالش.
چرا؟ فیلمساز، کمدی ساز نیست. در شخصیتش اصلا کمدی نیست. شوخ‌طبعی درونی‌اش، نوعی عرفانی است که به کمدی تبدیل نمی‌شود. دستیار نویسنده‌اش هم مطلقا کمدی نمی‌فهمد؛ شعار چرا. شعار‌های اخلاقی و ایدئولوژیک.
کمدی، سخت است، خیلی سخت. شاید سخت‌ترین ژانر سینماست و کمدی موقعیت سخت‌تر از همه. کمدی، اکتسابی نیست. درونی و ذاتی است. رشد فرهنگی و اجتماعی بسیار می‌خواهد، نه فقط رشد و تربیت فردی. کمدی، ظرفیت بالای فردی و بویژه اجتماعی می‌طلبد. دموکراسی اجتماعی جدی و نهادینه می‌خواهد، که ما نداریم. ما با خیلی‌ها و خیلی چیزها نمی‌توانیم شوخی کنیم‌؛ خط قرمز‌ند. همین نتوانستن‌ها و خط قرمز‌های افراطی است که به جوک‌های اس‌ام‌اسی تبدیل می‌شوند و سرریز. کمدی با جدی‌ترین وجوه حیات اجتماعی و فردی انسان و معضلات آن سر و کار دارد.
کمدی، آگاهی شجاعانه و تیز می‌خواهد نسبت به فساد‌های اجتماعی  و گوش شنوا و تربیت شده.
 کمدی، فرهنگ می‌خواهد و تمرین بسیار. تمرین نقد و پذیرش آن. کمدی فرهنگ انتقاد از خود می‌خواهد.
کمدی، فردیت می‌خواهد و خلق این فردیت روی پرده، قهرمان کمیک لازم دارد – که ما نه قهرمان تراژیک داریم و نه کمیک - فردی درگیر عدم تطابق با فرهنگ و جهان پیرامون خویش که ماجرا‌های خنده‌آورش، اساسا از عدم توانایی‌اش در همگامی با جامعه‌اش نشأت می‌گیرد. اغلب فرد – قهرمان – مورد نظر تمایل بسیار دارد عضوی از جامعه شود. ترکیبی از معصومیت – و حالت کودکانه – آرمانی‌اش با بی‌تفاوتی جامعه، او را از موفقیت دور نگه می‌دارد. پس کمدی، کودکی زنده می‌خواهد نه ادای آن.
کمدی، حیات می‌خواهد؛ حیات کمیک. دیدن و تجربه کردن مدامش.
کمدی را باید در حیات اجتماعی و فردی به رسمیت شناخت، آزادش کرد تا در بگیرد. رشد کند و اثر بگذارد. اگر کمدی را تجربه نکنیم و نشناسیم، به لودگی می‌افتیم و توهین؛ به خود، و به جامعه.

 

خانه دختر
فیلم خیلی بدی نیست اما الکن است در آخر ول. و این قطعا بخش مهمش به فیلمنامه بر می‌گردد. موضوع خوب است و تا اندازه‌ای ملتهب اما فیلمنامه و کارگردانی ظرفیت آن را ندارد.

فیلم تا نیم ساعت آخر بیش و کم جلو می‌رود، هر چند با افت بسیار. از اینجا به بعد – نمای باران کوثری (با بازی بدش) در قطار و نگاه به موبایل که کات می‌شود به توضیح ماجرا - خراب است. کات غلط است. کلا سکانس طولانی آخر از نگاه او نمی‌تواند باشد؛ منطقا از نگاه بهداد است. همین جا بگویم بازی بهداد بعد از مدت‌ها عمدتا – نه کاملا – کنترل شده است و اندازه.  
فیلم، بیست سوالی نیست. «پیدا کنید پرتقال فروش را» نیست. فیلم، همچون زندگی است. سر و ته و وسط دارد. اتفاق می‌افتد، یا می‌تواند اتفاق بیفتد. باور کردنی است.
پایان خانه دختر رو هواست و هر کسی حدسی می‌زند. اینکه نشد فیلم. اینکه نمی‌شد یا نمی‌شود آن را – چی را؟ - گفت که نشد حرف.
چیزی را که نمی‌شود گفت، تا وقتی نمی‌توانیم یا بلد نیستیم طوری بگوییم که بشود گفت، نگوییم. بحث باز باز دوباره بحث «چگونه» است، نه «چه». به اندازه دهان باید حرف زد. به اندازه‌ای – و طوری – که بلدیم.
پس پشت موضوعات بزرگ و ملتهب پنهان نشویم؛ نابلدی‌مان لو می‌رود و قضیه به ضدش تبدیل می‌شود. ناتوانی – یا نابلدی – به توهین می‌انجامد. توهین به سوژه، توهین به مخاطب، توهین به خود.

 


موضوعات مرتبط: نقد ، یادداشت/ ضد یادداشت ، ضد یادداشت های جشنواره ای

تاريخ : دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ | 12:36 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

روزنامه وطن امروز در شماره 1532 (19 بهمن 93) منتشر کرد:

 استیصال

http://www.farhangnews.ir/sites/default/files/content/images/story/12-12/11/17008-65904.jpg

جالب است امسال، جالب‌ تر از هر سال. دوستان فیلمساز درجا نزده‌اند؛ فرورفته‌اند. بی‌ارتباط با مخاطب بودن، پول دولتی ورفاه‌ زدگی به اعلا درجه چنین می‌کند: طلبکارتر، بی‌هنرتر و بی‌سوادتر، پر مدعا تر و...
استیصال را نمی‌شود پنهان کرد. هر چقدر در مصاحبه‌ها به جای منتقد و مردم از خودتان و فیلم‌تان ستایش کنید و جوّ راه بیندازید و خود حال کنید - با تلنگری باد هوا می‌شود.
به این دوستان توصیه می‌کنم: حال که «شاهکار»‌تان  را از جیب ما می‌سازید و هر کاری که دلتان می‌خواهد می‌کنید و به مردم همه‌ گونه توهینی روا می‌دارید: خیانت را به جای عشق، ضد اجتماع را به جای اجتماعی‌گرا، روشنفکربازی رابه جای مردمی بودن و پرت و پلا، دیوانه بازی و عصبیت و خشونت عنان گسیخته و بزهکاری را به جامعه و مردم نسبت می‌دهید، کمی آرام باشید و ساکت و این همه لاطائل نگویید و از هنر نداشته‌تان خجالت بکشید و از مخاطب
.
 

دوران عاشقی
فیلمی مثال‌ زدنی است. فیلمی عقب‌ مانده - عقب مانده‌ تر از فیلم قبلی 40 سالگی - گویا 50 سالگی دوستان بدجوری رقت‌انگیز است. این دوران عاشقی است یا «عاشقی نوبتی»؟ این قصه خیانت است یا عشق؟
فیلم با نمای اکستریم لانگ‌شات زنی شروع می‌شود و با همان پایان می‌یابد. آه، چه هنری! خب، این یعنی چه؟ چشمان کیست؟  کیم نواک «سرگیجه»؟
 
ازنمای «شاهکار»ی که دوربین از پشت پرده‌ کرکره اتاق تصویری راه راه می‌گیرد؛ به چه باید رسید؟  به این می‌گویند فرم؟  با دوربین رودست‌های ابتدایی و احمقانه در اتاق و در آشپزخانه و در راهرو... شوخی نکنید.
دوربین رودست‌های دوستان، باید نابلدی،بازی نگرفتن، میزانسن نداشتن و استیصال را بپوشاند. اگر دوربین ثابت بود، این فیلمسازان مدرن‌ نمای ما چه کار ی می‌توانستند بکنند؟ نمی‌رفتند دنبال کاری دیگر؟ کاری آبرومند تر؟

 

ناهید
گناه دارد. فیلم اولی است. کمی هم فمینیست. خوبی‌ اش فقط این است که کنار دریاست. چقدر مستاصل است این فیلم عاشقانه اجتماعی‌گرا
!
 

شیفت شب  

آن هم فیلم اولی است (؟!). گناه دارد. دوربین روی دستش دیگر معرکه است. چقدر استیصال؟ مجبورید مگر فیلم بسازید. این همه کار در عالم هست، مثلا بازیگری. براستی چرا به یک شخصیت زن فیلم که اتفاقا کارگردان هم هست توهین می‌کنید. نمی‌کنید؟ این چه نقشی است به او داده‌اید؟ بگذریم. این هم قصه عشق است یا اجتماعی‌ گراست و رئالیست؟  
 

خداحافظی طولانی
از موتمن بعید است و از اصغرعبداللهی. این قصه عشق است؟ یا نظربازی روشنفکرانه؟ این چه عشق یک کارگر است که بعد از آنکه زن مریضش را در یک نما می‌کشد به سبک عزیز میلیون دلاری، یا بیشتر عشق هانکه مرتب او را در خانه فقیرانه می‌بیند و صبح‌ اش مدام به زن جوان کارگری که درکنار دستش در حال کار است واقعا اینها کار می‌کنند یا نظربازی و عشوه‌گری؟ - زوم می‌کند؟
 
رئیس جان، خانه فقیرانه، کار در کارخانه  ریسندگی، بیابان و... نمی‌دهد فیلمی مردمی کارگری؛ حتی اگر فیلمساز، مرفه نباشد و از طبقه متوسط باشد. مهم نگاهاست که متاسفانه همچنان روشنفکرانه است و مستأصل
.
 

رخ دیوانه
دیوانه‌ بازی جوانانه نیمه اجتماعی‌ گراست. حداقل در یک ربع اولش سرپاست و سرگرم‌کننده؛ کمی هم آسیب‌ شناسانه. پسرک کامپیوتر بازش خوب است. مرگش اما هومن سیدی بازی است که به فیلم نمی‌خورد. خرده‌قصه‌هایش جملگی فیلمفارسی‌اند: قصه دختر و مادر آمریکایی‌اش، قصه دختر معتاد و مادر و تجاوز، قصه دخترک آخر و خانه پولداری‌ اش. به جای  اینها بهتر بود قصه جدی‌ تر 2 پسر اول را می‌گفت که نمی‌گوید.  فیلم زیادی کشدار است و بازی‌های روایی‌اش لق‌ اند و کسل‌کننده و گاهی از سر استیصال. فیلم جا به‌ جا تلویزیونی می‌شود. خرده قصه‌ها، فیلم را از ریتم می‌اندازند. برای فیلمساز که سال‌هاست دست به دوربین نبرده، بدک نیست اما فقط همین.  

 

من دیگو مارادونا هستم
به نظرم بهترین فیلم توکلی است. فیلمی متوسط، غیر روشنفکرانه، کم ادا و سرگرم‌کننده با چند بازی خوب. سیدی، بهترین خودش است و گلاب آدینه و آقاخانی نیز. ابر، همچنان بد است. خل‌بازی‌ها، دعوا‌ها و تنش‌ها بد نیستند و قابل فهم‌اند و منطق دارند اما فیلم بسیاری لحظات تله‌ فیلم است. پایانش در پرداخت و نه در قصه -  نه هپی‌اند که استیصال است
.
 

ارغوان
فکر می‌کردم نتوانم بیشتر از چند دقیقه تحمل کنم باتوجه به فیلم‌کلیپ‌ها و فرم بازی‌های قبلی‌شان اما بالاخره این دو فیلمساز دغدغه‌دار فرم دقیق‌تر: کادر فقط جلو رفته‌اند و قصه می‌گویند؛ هر چند بسیار با
لکنت و گاهی رادیویی. یک قصه ساده عشق که ملوث نیست. قصه دومی احمدی و کرامتی اما باسمه‌ای است. قصه دخترک اهل موسیقی گفته نمی‌شود.  موسیقی کلاسیکش خوب است و کمی مساله فیلمساز. لهجه شیرازی به فیلم نمی‌خورد. کلوزآپ‌ها زیاد است و خارج از حس فیلم. حرکت‌های راست به چپ و چپ به راست دوربین آزاردهنده است. فیلم کمی طولانی است و از ریتم می‌افتد
 

اعترافات ذهن خطرناک من
واقعا ذهن مریض و بزهکاری دارد فیلم؛ و کلاهبردار.
ادای مبتذل نولان و تارانتینو در فیلمی سیاه و سفید، خود به خود فضای خشن موادی نمی‌سازد. توهم شاید.
فقط با یک ذهن شبه خطرناک افیونی می‌شود چنین لاطائلی ساخت و با همان ذهن، فیلم را تحمل کرد و تهوع نگرفت.


موضوعات مرتبط: نقد ، یادداشت/ ضد یادداشت ، ضد یادداشت های جشنواره ای

تاريخ : یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 11:4 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |
روزنامه وطن امروز در شماره 1531 (18 بهمن 93) منتشر کرد:

 

درجست‌وجوی میو

http://s1.xum.ir/2015/02/07/DSC0058081d3c.jpg

 

کنار دستی من بعد از پایان فیلم، پس از خمیازه‌ای طولانی به سمت من برگشت و با لبخندی گفت نیکی کریمی با آن تب خالش در شمارش «روزهای انتظار» – سه روز – اشتباه کرده، دو روز و نیم بیشتر نبوده. نیم روز طلبمان!
براستی اگر 3 روز می‌شد 10 روز یا اگر برف و لیف و تسبیح و شناسنامه ومهناز و... زودتر می‌آمدند، چه می‌شد و چه می‌کردیم؟ به نظرم فیلم جا داشت تا 15-10 روز دیگر ادامه یابد تا شاهد سریالی «جهانشمول» می‌شدیم، درجه یک. شاید در آن سریال پر از «موقعیت» و «فضا»، بالاخره میو پیدا می‌شد.
من که در سراسر فیلم از یک طرف مسحور فیلمبرداری کلاری بودم و از طرف دیگر ـ و بیشترـ نگران و در جست‌وجوی «میو». از اول فیلم این گربه ملوس گم شد و تا آخر نفهمیدیم کجا بوده و کجا رفته این «میو». مراسم خاکسپاری‌اش اما، چه میزانسنی داشت!
 شوخی به کنار؛ فیلمساز عزیز اخیرا فیلمنامه‌نویس شده ما در مرگ ماهی – چرا ماهی، و نه گربه (میو) – چه کرده؟ واقعا باور دارد فیلمنامه نوشته یا فیلم ساخته و فضا آفریده؟ شوخی نمی‌کند؟ اگر شوخی نمی‌کند، پیشنهاد می‌کنم 2 فیلم قبلی‌اش را دوباره خودش بنویسد و بسازد بویژه که حالا «مساله»‌اش «فرم» شده؛ تا بیشتر محظوظ شویم!
همین‌جا از دوستان عزیز فیلمساز فیلم‌ندیده خواهش می‌کنم همچنان فیلم نبینند تا هیچکاک و کوبریک و کیشلوفسکی و تارکوفسکی و برگمان را قاطی نکنند که «فضای فیلم متاثر از اینها» بشود و «ماهی یا گربه» تحویل ندهند با «فضای بی‌نظیر در سینمای ایران»! دوستان لطفا فیلم نبینید تا توهم نزنید.
فیلم، بیشتر شبیه راش‌های اوتی یا تست فیلمبرداری در فضاهای داخلی و بویژه خارجی است. کلاری بزرگ هر چه دلش خواسته کرده و این بار با دوربین ثابت کلی عکس عالی و خوش آب و رنگ و کارت‌پستالی گرفته. عکس یادگاری با درخت، با صندلی، با در کج در گوشه کادر و... و کلی نور زرد پاشیده و سبزهای خوش‌رنگ، زیتونی، گل ماشی و قهوه‌ای تحویل‌مان داده. به این می‌گویند فیلمبرداری دراماتیک؟ یا تمرین عکاسی با دوربین فیلمبرداری با بهترین فیلمبردار در فضای باز.
منو (menu)- نه میو (mio)- ی کاملی برای پز دادن و خود حال کردن. دغدغه  «فرم» برای فیلمساز همین است؟ این حتی تکنیک هم نیست.
راجع به شخصیت‌پردازی و بازی‌ها چیزی نگویم. شخصیتی که در کار نیست اما  بازی‌ها جملگی شاهکارند – منهای مصفا – و بسیار مناسب یک نمایشنامه رادیویی پر از حرف‌های تکراری یک حبه قندی.
همین‌جا از یک پلان «ماندگار» فیلم یاد کنم: دست مرده در دست دختر بزرگ در نمای درشت با لی لی لی لی حوضک... واقعا که!
باز فیلمساز با ما شوخی می‌کند. مثلا: «به دنبال داستانی می‌روم که جهانشمول باشد.»
و اما «پیام» اصلی فیلم: «از لب زدن ماهی هنگام مردن...» (تاویل: اینقدر مرده‌پرست نباشیم. در زمان زنده بودن به هم برسیم). خوب این پیام بزرگ – به قول فیلمساز «ایده بکر» – نمی‌ارزید میلیاردی هزینه شود؟ چرا که نه؟
ببخشید اینقدر شوخی کردم. چرا همه – فیلمساز و مسؤول و... – حق دارند با ما شوخی کنند، ما نه؟ راستی فکر نمی‌کنید کلا برای فیلم‌های «فاخر» و گران در این وضعیت ناجور اقتصادی باید فکری کرد؟ مثلا از آنجا که جنس چینی ارزان‌تر است...  دلم نمی‌آید شوخی‌ای که چند روز پیش شنیدم را اینجا نیاورم. قضیه یک مناقصه است. یکی از پروژه‌بگیران حرفه‌ای، پروژه‌ای کوچک را به مناقصه – یا مزایده، فرقی نمی‌کند – می‌گذارد. از یک شرکت چینی برآورد می‌خواهد. آنها مثلا 3 میلیارد برآورد می‌کنند به این قرار: یک و نیم میلیارد هزینه مصالح، نیم میلیارد کارگر و نیم میلیارد برای مجری طرح، نیم میلیارد هم پورسانت پروژه‌بگیر. مسؤول پروژه برای محکم‌کاری از 2 شرکت آمریکایی و ایرانی هم برآورد می‌‌خواهد. آمریکایی 6 میلیارد برآورد می‌کند (بی‌انصاف‌ها همه ارقام را دوبرابر می‌کنند). و اما دلال عزیز ایرانی 9 میلیارد برآورد می‌دهد. مسؤول مربوطه عصبانی می‌پرسد یعنی چه؟ بعد از توضیح دلال محترم قانع می‌شود و پروژه را به او می‌دهد. توضیح این است: 3 میلیارد مال تو، 3 میلیارد مال من، و 3 میلیارد دیگر را می‌دهیم چینی‌ها بسازند.
خوب بهتر نیست فیلم‌های گران را بدون واسطه بدهیم به چینی‌ها؟
اجازه بدهید این یادداشت مطایبه‌آمیز را بس کنم. دارد بدجوری بیخ پیدا می‌کند. همه‌اش برای این بود که دیدم فضای جشنواره زیادی جدی است؛ فیلم‌ها هم. گفتم کمی شوخی کنم خستگی‌مان کم شود. ببخشید !
تقدیم به علی حاتمی، رسول ملاقلی‌پور مرحوم، و  شهرام شکیبا
با تشکر از: روح‌الله حجازی، محمود کلاری و بانک پاسارگاد

 


موضوعات مرتبط: نقد ، یادداشت/ ضد یادداشت ، ضد یادداشت های جشنواره ای

تاريخ : شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ | 10:15 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

روزنامه وطن امروز در شماره 1530 (16 بهمن 93) منتشر کرد:

تخدیر

http://s1.xum.ir/2015/02/06/9_880120_L600.jpg

عصر یخبندان، فیلمی است دروغین، پرمدعا، رادیکال‌نما– بی‌خطر و بی‌اثر- و فریبکار، عوام‌زده و عوام‌فریب.
یخبندان، بدترین فیلم امسال است، حداقل تا اینجای کار. می‌شود درباره مهم‌ترین مفاسد و ناهنجاری‌های اجتماعی – فساد مالی، اعتیاد، خیانت، طلاق و فساد اخلاقی – داد سخن داد.
می‌شود خیلی هم تند و رادیکال گفت و انتقاد کرد و به‌زعم گوینده «هشدار» هم داد اما طوری که به هیچ کس برنخورد. نه سیخ بسوزد، نه کباب. نه دولت عصبانی شود، نه ملت ناراحت. نه ظالم و فاسد بترسد، نه قربانی و مظلوم به خود‌ آید و قدمی بردارد. می‌شود علیه فاسد‌های دولتی– و آقازاده‌ها– و غارتگران یک‌شبه میلیاردر شده نفتی شعار داد، به‌گونه‌ای که همه‌شان هم تایید کنند و لبخند بزنند. ما هم بگوییم: آفرین، حرف ما را زدی! اما طوری حرف زده شود که آب در دل کسی تکان نخورد.
حتی می‌شود شعارهای رادیکال سیاسی–مرگ بر - داد اما بی‌هیچ کارکردی. می‌شود با تند‌ترین الفاظ، همه را خواب کرد؛ از آن نوع حرف زدن و آماردادنی که بعضی دولتی‌ها
– اصولگرا، اصلاح‌طلب، اعتدالی– می‌زنند و می‌دهند درباره فقر، اعتیاد، فساد، طلاق، خیانت و... دوستان طوری حرف می‌زنند که گویی ما مقصریم و آنها، بیگناه. طوری می‌گویند که عملی نکنند. ما را می‌فریبند– و حتی خود را– و راحت به خانه می‌روند و آسوده می‌خوابند. ما هم می‌گوییم چه خوب، دولت همه چیز را می‌داند. پس برویم و ما هم آسوده بخوابیم و فردا، روز از نو، روزی از نو.
پس چه گفتن مهم نیست؛ اصلا مهم نیست. چگونه گفتن مهم است. درباره موضوع‌های بزرگ حرف زدن، ما را بزرگ نمی‌کند– و اثرمان را- حرف کوچک می‌شود زد اما عمیق. حرف بزرگ می‌شود زد و سطحی و حتی خواب‌آور. اندازه دهان حرف زدن اصل است و بلد بودن.
یخبندان، به قول خودش و سازنده‌اش خیلی حرف‌های ملتهب اجتماعی می‌زند. حتی هشدار می‌دهد. البته فکر می‌کند که حرف زده و هشداری داده! که نه زده و نه داده. این نوع گفتن نان خوردن است و تخدیر کردن.  فیلم، سر سوزنی به درد نمی‌آورد. اصلا درد و رنجی در کار نیست، آشفته نشوید. چیزی نیست، ان‌شاء‌الله گربه است.
فیلم اصلا آدم بد و آدم خوب ندارد. به قول فیلمساز شخصیت منفی ندارد، «همه محصول شرایط اجتماعی‌اند» هیچ کس مقصر نیست. پس کاری به کارشان نداشته باشیم. اوضاع چنین است، کاریش نمی‌شود کرد. اوضاع را که نمی‌شود تغییر داد. پس خوشحال- از گفتن و شنیدن– از نقد کاذب رادیکال برویم و تعریف کنیم.  عصر یخبندان که چه عنوان بی‌ربط و پرطمطراقی دارد، یک فیلمفارسی مبتذل تمام عیار امروزی است اما شبه‌مدرن– هم در تفکر و هم در اجرا- هم در قصه‌گویی و نوع روایت و دیالوگ‌نویسی، هم در شخصیت‌پردازی و فضاسازی.
فیلم، دو خط قصه ندارد و سعی می‌کند جای خالی آن را با مثلا چرخه‌ای گنگ، ادایی و بی‌معنا یا بازگشت به ابتدای فیلم، پر کند و قیافه مدرن بگیرد. آدم‌ها جملگی مقوایی‌اند، کاریکاتورند، نه شخصیت و نه اغلب حتی تیپ.
دقت کنید به طیف آدم بد‌هایش: «رادان» یا دوست دخترش، «کرامتی» و... بدتر از همه– و مبتذل‌تر از همه– مثلا «گردن‌کلفت» اصلی، رئیس باند عینکی در حال ساختن مواد مخدر که بیشتر قیافه معلم‌ها را دارد تا گنگستر و بزهکار.
آدم خوب‌ها چه کسانی‌اند؟ «اصلانی» منفعل و بیچاره و گاهی مضحک که به دلیل میزانسن بد و غلط، حتی دلمان به حالش نمی‌سوزد و زن فامیلی که کمکش می‌کند چه مسخره است و تلویزیونی با آن شوهر ابله بی‌اصولش و اما قهرمان فیلم که مصلح اجتماعی است، یک نیمه‌بزهکار اجتماعی است که به دلیل فقر چنان می‌کند اما مثلا علیه آدم بدهاست. در آخر هم دست به قتل می‌زند. یک «قیصر» امروزی است؟ و همدستش، آن دختر بدجوری سطحی و تلویزیونی است– و فیلمفارسی- از آن صحنه با موسیقی و دوربینی که کرامتی را در ماشین می‌گیرد بگذریم که اوج فیلمفارسی است و تطهیر آن زن خیانتکار معتاد. از حرکت دوربین از بالا به سبک فیلم قبلی که برای مرعوب کردن مخاطب خاص است هم بگذریم که بشدت بی‌معناست و لوس.
فیلم، لحن ندارد، نه تراژدی است نه کمدی. چندپاره است و بار‌ها می‌تواند تمام شود که ادامه می‌یابد.
لازم است به این نکته هم اشاره کنم که تفکر فیلمساز ما درباره انسان‌ها: «همه محصول شرایطند» درکی عقب مانده و نیمه مارکسیستی است و بی‌توجه به این اصل که هم انسان محصول شرایط است و هم شرایط، محصول انسان. انسان اصل است و می‌تواند شرایط را تغییر دهد و نه صرفا محصول آن باشد. آدم بد و فاسد موجود است و آدم خوب و فاسد نشده در همین اوضاع نیز وجود دارد.
طبقه متوسط هم برخلاف نظر فیلمساز موجود است که اقشار مختلفی دارد. آدم‌های یخبندان کاریکاتوری از قشری از طبقه متوسط شهری‌اند محصول سرازیر شدن پول نفت ناگهان گران شده
– و به جامعه سر ریز شده– اواسط و اواخر دهه 80 که یک‌شبه میلیاردر شده‌اند و چنین بی‌هویت و بی‌اخلاق. میلیاردرهایی با آخرین مدل اتومبیل‌های سوپرگران و خانه‌های سوپرقیمتی با فرهنگی هم لمپنی و هم غربی. خوب است که در همین جا به«من مادر هستم» فیلم متوسط اما بسیار بهتر و راستگو‌تر از فیلم‌های اجتماعی‌نمای این جشنواره اشاره کنم که آسیب‌شناسی این قشر از طبقه متوسط شهری ما بود.
حرف آخر اینکه یخبندان، برخلاف نظر مسؤول دولتی که با افتخار آن را، راه‌حل سینمای ایران می‌داند، فیلمفارسی‌ای مخدر است دوستان، نه راه‌حل.
درباره دگر فیلم‌های مستاصل مثلا اجتماعی یا عاشقانه این جشنواره که نه اجتماعی‌اند، نه عاشقانه در روز‌های آینده خواهم گفت.


موضوعات مرتبط: نقد ، یادداشت/ ضد یادداشت ، ضد یادداشت های جشنواره ای

تاريخ : جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ | 9:6 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

اشاره:

1. سعی داشتم که در هر ماه یک مصاحبه با استاد داشته باشم اما در عمل دیدم که چنین کاری عملی نیست و نتیجه این شد که بد قول و شرمنده ی شما دوستان شدم. خوشبختانه شما عزیزان با صبوری مرا یاری کردید و ان شاء الله که عذرم را می پذیرید. بنابر آنچه که عرض شد، از این پس تلاشم بر این است که در هر فصل حداقل یک مصاحبه منتشر کنم.

2. آنچه در زیر مطالعه می فرمایید پیاده سازی کتبی از پاسخ های شفاهی استاد فراستی به سؤالات شما دوستان است. لذا اگرچه برخی جملات و واژه ها عیناً کلام ایشان نیست، اما دقیقاً همان پاسخی است که ارائه فرموده اند. ضمناً جهت یک دست شدن متن، بدون دست خوردن به فحوای سؤالات، بعضاً، تغییراتی در متن پرسش ها نیز از سوی بنده اعمال شده است و یا گاهی سؤالات مشابه را در قالب یک سؤال واحد درج کرده ام. البته شایان ذکر است که آنچه از استاد فراستی پرسیده ام متن دست نخورده ی سؤالات بوده است و تغییرات مذکور پس از مصاحبه و در مرحله ی تدوین صورت گرفته است.

http://s6.uplod.ir/i/00514/vgmnztch6lbz.jpg

جهت دانلود فایل مصاحبه "اینجا" را کلیک کنید.

جهت مشاهده و مطالعه ی مصاحبه، به "ادامه مطلب" مراجعه فرمایید


موضوعات مرتبط: مصاحبه کاربران وبلاگ با مسعود فراستی ، ویژه های وبلاگ

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳ | 21:44 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

اشاره: متنی که در زیر ملاحظه می فرمایید نقدی است بر فیلم ماهی و گربه که استاد فراستی آن را برای مجله ی 24 نوشته اند. این نقد روز دوشنبه (سوم آذر ماه 1393) در شماره 58 مجله 24 منتشر شد و اینک طبق خواست و فرمایش جناب فراستی، یک روز پس از انتشار در مجله، در این وبلاگ نیز در اختیار دوستان قرار می گیرد. 


ماکت خام

نقدی بر ماهی و گربه  

ماهی و گربه، فیلم بدی است و حوصله سر بر؛ و فیلمساز و مخاطب خاص فریب.

فیلم، ادعای ترسناک بودن و ژانر وحشت دارد، اما ناتوان از ترساندن است. و بیشتر متمایل به ملودرام. فیلم، عقیم است. هم در وحشت هم در ملودرام؛ و هم در کولاژ.

مشکل اصلی گربه و ماهی همان چیزی است که بابتش پز می دهد، نان می خورد و جایزه می گیرد. و با نقد های ستایش آمیز مثلاً فرمیک، از خود بی خود می شود و کرخت: تکنیک فیلم- برداشت بلند- که فیلمساز و منتقد شیفته به غلط فرم می انگارندش.

فیلم، یکصد و چهل دقیقه تمرین پلان سکانس می کند. تجربه ای هرچند خوب و دشوار، اما نه برای فیلم بلند داستانی. نتیجه اینکه فیلمی در کار نیست. حداکثر با تجربه ای تکنیکال مواجه ایم که سخت کسالت بار است؛ با آدم هایی وراج که نه شخصیت اند نه تیپ. بیشتر ماکت اند. ماکت هایی مقوایی، بی حس و بی جان، سر گردان- و حیران- در جنگل و دور و بر دریاچه در حال قدم زدن که از پس زمینه به پیش زمینه می آیند، دیالوگی می گویند و از کادر خارج می شوند. دوربین، یک یا چند نفر از آنها را می گیرد، کمی دنبال می کند تا لحظه ای که آدم های دیگر وارد قاب شوند. دوربین، قبلی ها را رها می کند و به آدم جدید ها می چسبد و آنها را دنبال می کند و تا ته فیلم به همین سیاق ادامه می دهد. حداکثر، راکورد حفظ می کند. اما آدم هایی که فیلمبرداری می شوند فقط درون این فیلم وجود دارند. در بیرون وجود خارجی ندارند و ما به ازایی. به هیچ وجه نمی شود با آنها همدردی کرد. آدم هایی بی قصه- و بی غصه-، غیر واقعی، بی ریشه و کولاژی که به زور دیالوگهای ادبی- رادیویی سعی در یافتن خرده پیرنگی بی ربط دارند و ادای "deja vu" در می آورند. اگر آنها این لحظه را هم دیده باشند، چه اهمیتی دارد؟ آدم هایی که عمده ی دیالوگ هایشان از فیلم های فرنگی- بیشتر پست مدرن- آمده و غیر قابل شناسایی رها شده اند. انگار از کرات دیگر به اینجا- کجا؟- پرتاب شده اند. آدم هایی که روابط شان فقط در سطح دیالوگ هاست. لا اقل در این مدیوم- سینما- نه دیده می شوند، نه حس می شوند و نه فهمیده. گویی به این مدیوم، اشتباهی آمده اند. و مدیوم شان عوضی است؛ ادبی- داستان کوتاه- است نه سینما. همه ی آنها نه در "تعلیقی دائمی"- به زعم فیلمساز و طرفداران- که در یک بلا تکلیفی ابدی به سر می برند.

به راستی اگر چند خط نوشته ی خبری روزنامه ی اول فیلم را حذف کنیم، از فیلم- و از روایت- چه می ماند؟ باقی، تک پلانی است که چی را روایت می کند؟ نکند خود، اصل است و باقی- آدم ها و محیط- بازی؟ یک بازی دور همی یا پیک نیکی در جنگل و دریاچه. ترسناکی اش کجاست، جز در چند دیالوگ آخر فیلم؟ دو سوم اول فیلم حاشیه ای است برای یک سوم آخر که غافلگیری سطحی در سطح دیالوگ هاست نه در میزانسن و تعلیق. تنها چیزی که یادمان می ماند و کلافه مان می کند، راه رفتن بی هدف آدم های حیرانی است که بی خودی- بی منطق- به سر بالایی های جنگل می روند یا در کنار دریاچه قدم می زنند که دوربین بهشان برسد و دیگر هیچ. این "زمان بندی" جای تحسین دارد!

مهارت فنی در گرفتن تک برداشت بلند در خدمت چه هدفی است؟ خود، هدف است نه وسیله ای برای بیان؟

فیلمی که چیزی ندارد تا بیان کند، بحث مهم چگونه بیان کردن برایش اضافی نیست؟ قتل های ادعایی و لحظات ترسناک چگونه اتفاق افتاده اند؟ آیا اصلاً اتفاق افتاده اند؟ وقتی چیزی را اصلاً نمی بینیم و فقط در دیالوگی می شنویم، چگونگی آن دیگر چگونه مطرح می شود؟

برداشت بلند فیلم هم از اثر بر نمی خیزد و اقتضای آن نیست؛ اوریژینال هم نیست. از علاقه ی فیلمساز می آید به بحث رئالیزم آندره بازن و نقاشی- گرافیک مدرن اشر. به بحث اشر و نظر فیلمساز درباره اش دیرتر خواهم رسید.

و اما بحث بازن درباره رئالیزم و جایگاه آن و اهمیت برداشت بلند و عمق میدان، بحث درستی نبوده و نیست. الزاماً هر برداشت بلند و عمق میدانی به دلیل فرمی، خود به خود به رئالیزم نزدیک نمی شود. ثانیاً فیلم- و فیلمساز ما- دغدغه ی واقعیت ندارد، برعکس سعی می کند هر چه بیشتر از آن و فضای واقعی دور شود. "شکل کاملاً رئالیستی با موضوعی که اینطور نیست" یعنی چه؟ یعنی رئالیستی نیست؟ این تضاد شکل و موضوع بالاخره به نفع کدامیک حل می شود؛ شکل یا موضوع؟ این تضاد در فیلم به نفع تجربه ی تکنیکی حل می شود و آن، اصل است و همه چیز.

تجربه ی فنی و حتی مهارت فنی چیز خوبی است اما نه همه چیز. سرسپردگی به تکنیک، حداکثر تکنیسین می سازد و فن سالار. اصل گرفتن فن و اصالت بخشیدن به آن، فن زدگی می آورد و بس. فن- تکنیک- در خدمت بیان اگر باشد، فن هنری می شود.

در آغاز، ایده ای، مسأله ای، حسی باید باشد و نیازی مبرم به بیانش، تا تکنیک به خدمت آید و با زیستن موضوع به فرم برسد تا حس درست القا شود. تکنیک مقدمه ی فرم است. بدون تکنیک به فرم نمی رسیم. و مهمتر از آن، بدون زندگی و زیستن در جهان واقع، و زیستن موضوع مورد نظر نیز به فرم دست نمی یابیم. برای گذار از جهان واقع به جهان خیال باید ابتدا در جهان واقع زیست کنیم و با آن مماس باشیم تا بتوانیم از آن بگذریم و به هنر برسیم. نوع نسبت برقرار کردن ما با واقعیت است که نسبت ما را با خیال تعیین می کند. اگر از اولی بگریزیم و به فیلم ها پناه ببریم و در خیابان و تاکسی فیلم ببینیم، به "تخیل بی مرز" که هیچ، به خیال راهی نداریم؛ به هذیان و اغتشاش شاید- و به day dream های ارادی، هذیانی و کولاژی-. برای رفتن به دنیای خیال، باید واقعیت را تاب آورد که سخت، سخت است. منفصل شدن از واقعیت و جایگزینی اش با فیلم ها و اسیر این کلام ناقص داستایوسکی شدن که: "اگر هنر نبود، واقعیت ما را خفه می کرد"، کژراهه است. کلام دیگر داستایوسکی کامل کننده است و راه گشا: "هیچ هنرمندی، تاب واقعیت را ندارد." وقتی تاب واقعیت را نداریم، خیال متصلی در کار نیست؛ خیال منفصل از واقعیت، شاید.

هنر، اگر واقعیت دیگر است، از واقعیت حرکت می کند- و از زندگی-. دو وجه هنر، واقعیت است و خیال؛ نه واقعیت صرف نه خیال بی ربط با واقعیت. واقعیت را باید خیالین کرد و خیال را واقعی نمود.

هنر، نیاز است. نیاز مبرم هنرمند به بیان خویش و دغدغه هایش. این نیاز به بیان است که تکنیک را تعیین می کند و تعین می دهد؛ میزانش را، تناسبش را و قالبش را. تکنیک نیست که مسأله را تعیین می کند و نیاز را؛ زندگی است. بدون این نیاز درونی که از زندگی بر می خیزد و این شور زندگی، هیچ حسی از کار در نمی آید. و بدون حس، هیچ فیلمی سینما نمی شود. سینما به معنای رسانه و به معنای هنر. سینما به معنای خلق، به معنای ابداع.

تکنیک وقتی به فرم گذار می کند که اساساً این نیاز قوام یافته و زیسته شده باشد. فرم هم امری متعین است نه بی حد و رسم. هر پدیده ی معینی، فرم معین خود را می طلبد تا پدیده شود. فرم کلی وجود خارجی ندارد. فرم، هم با پدیده به وجود می آید و هم با مدیوم پدیده. پدیده- و فرم- خارج از مدیوم حادث نمی شود. اندازه حرف و نیاز و حد آن است که حد و رسم فرم را تعیین می کند. این جمله ی فیلمساز عشق فیلم ما که به جای زندگی کردن، فیلم دیده، درباره فرم به کل غلط است و پرت و پلا. دقت کنید: "فرم کار های او [اشر] شبیه یک ماکت خام است که هر ایده ای را می توان روی آن سوار کرد." غافل از آنکه اشر، به درستی معتقد بود که: "این کار صرفاً در نقاشی قابل اجراست." اما فیلمساز فرمالیست نمای ما می خواهد مابه ازای سینمایی برای نقاشی های او بیابد. حاصلش می شود ماهی و گربه که نه سینما است نه نقاشی.

با این درک از فرم چگونه می شود خود را "فرمالیست" نامید- که فرمالیست بودن هم فضیلتی نیست-. و "از فرم به مضمون رسیدن"؟ بگذریم که فیلمساز و طرفداران ایرانی و فرنگی اش هم فرق موضوع، مضمون و محتوا را نمی دانند. و محتوا را تا حد موضوع و مضمون تنزل می دهند. این فرم است که موضوع و مضمون آن را به محتوا بدل کرده، ارتقا می دهد. فرم بدون محتوا، فرم نیست؛ ماقبل فرم است. فرم رسوب محتوا است. و محتوا، کارکرد فرمال مضمون، مایه و سوژه است. محتوا، در فرم است. محتوا، فرم است. و فرم، محتوا.

گویا این دوستان- فیلمساز و منتقدان ستایشگر- معتقدند با تکنیک بازی- به جای بادبادک بازی- می شود به هنر رسید و به هنرمند. به هر چیز بی حس و بی جان و بی فرمی که هرچقدر تکنیک زده باشد، نمی گویند هنر؛ و به هر تکنیسینی- که هنوز اول کار است- نیز هنرمند. هنرمند را زمان و مخاطب در زمان تعیین می کند نه اراده ی شخصی و تعارفات اهل هنر در لحظه.

هنر، موجودی زنده است و خودبسنده و حتی خودآیین؛ و بی نیاز به میانجی و واسطه.

هنر مدرن نیز چنین است. نباید سعی- و قصد- کرد که مدرن بود. یا مدرن هستیم یا نیستیم. نباید ترسید که مدرن نبود. مطالبه ی مدرنیت ارزش جدلی دارد و بس. باید جهان خود را برپا کرد- اگر جهانی باشد-. و در عین حال با سینما نسبت درست و شخصی برقرار کرد. نسبت با زندگی و درگیری شخصی.

ترتیب زمانی را رعایت نکردن و به هم ریختن آن، مدرن شدن نیست. با حفظ و رعایت گاه شناسی هم می توان جلو رفت و مدرن تر شد. مدرن بودن یا نبودن، مسأله این نیست؛ نسبت برقرار کردن با خود و با جهان، و با مدیوم، مسأله این است.

سینما مدیوم است. وسیله ی بیان است. سینما، نشان دادن و باوراندن آدم های فیلم است به مخاطب؛ آشنا کردن ما با آنهاست. الهام از سینما- به جای زندگی- ابداً هنر نیست.

با گل آلود کردن آب نمی شود ماهی گرفت. نه تماشاگر ماهی است، نه فیلمساز گربه.


موضوعات مرتبط: نقد

تاريخ : سه شنبه چهارم آذر ۱۳۹۳ | 10:45 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

اشاره: در پی تذکر دوست و همکار گرامی، جناب آقای ظاهری، مبنی بر غیاب یک مناظره نسبتاً قدیمی بین مسعود فراستی و مانی حقیقی در وبلاگ، هم اینک متن این مناظره که در شماره‌ی ۶ (پپاپی ۳۲) مجله ۲۴ منتشر شده بود ،جهت دانلود به خدمت دوستان تقدیم می گردد. 

 

حسین معززی‌نیا : با هر سلیقه و مذاقی، اقرار خواهید کرد که این یک گفت‌وگوی استثنایی است؛ بله، شما هنوز متن را نخوانده‌اید و من دارم برایش تیزر پخش می‌کنم! چون در همه‌ی این سال‌ها کمتر پیش آمده که چنین موقعیتی ببینم. ویژگی‌ متن حاضر این است که دو تا آدم بی‌ملاحظه و بیش از حد قاطع که ظاهراً تناسبی با هم ندارند، نشسته‌اند دو طرف یک میز، با صراحت کامل هرچه خواسته‌اند توی روی هم گفته‌اند، اما سعه‌ی صدر به‌خرج داده‌اند که بحثشان پیش برود تا افق‌های جدیدی هم برای خودشان باز شود و هم برای مخاطب این بحث. یعنی‌‌ همان کاری را کرده‌اند که اسمش را گذاشته‌ایم «گفت‌وگو»، ولی در عمل تبدیلش کرده‌ایم به یک چیز دیگر. گفت‌وگوهای ما معمولاً یا نان به هم قرض‌دادن است و الکی قربان‌صدقه‌ی هم رفتن، یا یقه‌گیری و فحاشی و حرمت‌شکنی. یا توی رودربایستی گیر می‌کنیم و زود از موضعمان عقب می‌نشینیم، یا حاضر نیستیم حرف طرف مقابل را بشنویم و عربده می‌کشیم. متنی که می‌خوانید از این‌ جهت مایه‌ی افتخار است که ثابت می‌کند در این روزگار وانفسا، وسط این‌همه عصبیت و التهاب و سوءتفاهم، هنوز آدم‌هایی باقی مانده‌اند که بلدند با هم حرف بزنند، چون «آداب گفت‌وگو» را می‌دانند. از این‌جهت، این متن یک دستاورد ملی است!


همه‌چیز از آن‌جا شروع شد که وقتی به مانی حقیقی گفتم در میزگرد فیلمسازان درباره‌ی نقد فیلم شرکت کند، گفت فقط در صورتی حاضر است شرکت کند که مسعود فراستی هم در میزگرد باشد! گفتم اگر قرار نبود این میزگرد مختص فیلمسازان باشد، اشکالی نداشت که فراستی هم به ترکیب اضافه شود، ولی خب می‌دانیم که فراستی فیلمساز نیست! مانی حقیقی با این‌که آدمی منطقی به‌نظر می‌رسد کوچک‌ترین اهمیتی برای این استدلال قایل نشد و مثل یک بچه‌ی لجباز دوباره تأکید کرد فراستی باید باشد! تمام! در شرایطی که به‌نظر می‌رسید چاره‌ای ندارم جز این‌که بگویم خب پس ما میزگرد را بدون حضور شما تشکیل می‌دهیم، ناگهان به این فکر افتادم که وقتی یک‌نفر این‌قدر انگیزه دارد با فراستی کل‌کل کند، چرا بگویم نه؟ و چرا نگویم اصلاً فقط خودتان باشید بدون حضور اغیار؟! پیشنهاد دادم گفت‌وگوی دونفره‌ای بینشان برگزار شود. حقیقی پذیرفت. فراستی هم قبول کرد. اما با توجه به مسافرت‌های پیاپی این یکی و گرفتاری‌های آن یکی، به‌نظر می‌رسید وقتشان به این راحتی با هم تنظیم نمی‌شود و احتمالاً کل ماجرا در حد‌‌ همان ایده‌ی اولیه باقی خواهد ماند. هردفعه هم که وقتشان به‌هم نمی‌خورد، یکیشان زیرش می‌زد و می‌گفت خب نشد دیگر، کلاً بی‌خیالش شو! خلاصه مرارت زیادی کشیده شد تا این گفت‌وگو انجام‌پذیر شود و بعد هم مرارت بیشتری کشیده شد تا حاصل یک‌گفت‌وگوی تقریباً سه‌ساعته که بسیاری از جذابیت‌هایش به لحن دو طرف، تکیه‌کلام‌ها و حرکاتشان در حین مصاحبه وابسته بود به‌نحوی تنظیم شود که برای خواننده هم جذاب و شیرین باشد.

پرونده‌ی نقد فیلم ما به قسمت دوم و نهایی‌اش رسید و یک چیزی کم داشت اگر یک منتقد و یک فیلمساز رودرروی هم نمی‌نشستند تا هرچه دلشان می‌خواهد نثار هم کنند! این صحنه‌ی نبردی تاریخی است و به‌قول احسان لطفی: "جنگ فراست و حقیقت!"

 

دانلود فایل مناظره


موضوعات مرتبط: مصاحبه/ مناظره

تاريخ : سه شنبه چهارم آذر ۱۳۹۳ | 9:59 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.