http://s4.picofile.com/file/8181491142/Title.jpg

 

http://s4.picofile.com/file/8186796626/Rendez_Vou_with_story.jpg                      http://s6.picofile.com/file/8186796542/Cheerful_Cinema.jpg               http://s6.uplod.ir/i/00514/bjpvje8sny9v.jpg

http://s6.uplod.ir/i/00514/nv4vifaghlbf.jpg                   http://s6.uplod.ir/i/00514/gyj2zohhnwxz.jpg            http://s6.uplod.ir/i/00514/qea2fidsck63.jpg

 

http://s6.uplod.ir/i/00514/3jkwfd39zjgr.jpg                  http://s6.uplod.ir/i/00514/p9ni3pwot1yb.jpg

 

http://s4.picofile.com/file/8181491184/FKH_3142eds.jpg

 . . . It's only a film



تاريخ : سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ | 20:19 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

http://s4.picofile.com/file/8186796468/low.jpg


 

کتاب نخست: آئورا (کارلوس فوئنتس)

http://www.iketab.com/Attach/SMMPBBooks/BookMan/58000/30ef52624be70d5e53ab5847e411b8d6.jpghttp://ecx.images-amazon.com/images/I/91omNHYaPIL.jpg

علاقه مندان می توانند این کتاب را با ترجمه عبدالله کوثری از نشر نی تهیه فرمایند.


 

جهت مشاهده لیست کتاب هایی که تاکنون نقد شده اند به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.


موضوعات مرتبط: اطلاعیه ، کافه راندوو ، راندوو با داستان ، ویژه های وبلاگ

تاريخ : سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 10:19 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

امروز، سه شنبه 8 اردیبهشت 1394، مسعود فراستی در یک مناظره با عنوان "خلسه نارسیسی" و با موضوع "سینمای شهید آوینی" رو در روی صادق زیباکلام نشست و با وی به گفتگویی صریح، تند و بی تعارف پرداخت.

http://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim//Uploaded/Image/1394/02/08/139402081804509605196884.jpg

فایل صوتی این مناظره را ان شاء الله در روز های آتی بر روی وبلاگ قرار خواهیم داد. ضمناً دوستان علاقه مند می توانند روایت خبرگزاری تسنیم و نیز گزارش پایگاه خبری-تحلیلی سینما رکس از این مناظره را از طریق لینک های مربوطه مشاهده و مطالعه کنند.


موضوعات مرتبط: مصاحبه/ مناظره ، نشست/ همایش ، خبر/ گزارش

تاريخ : سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 22:52 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

مسعود فراستی در ویژه برنامه نوروزی "نشان مهربانی"

http://s4.picofile.com/file/8184478168/AOK.jpg

جهت دانلود فایل تصویری برنامه، "اینجا" را کلیک کنید.


موضوعات مرتبط: برنامه های غیر سینمایی

تاريخ : جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 10:28 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

مناظره مسعود فراستی و اکبر نبوی با موضوع "بررسی نگرش شهید آوینی به مقوله نقد"، روز چهارشنبه 26 فروردین 1394 در سینما فلسطین برگزار شد.

http://www.uplooder.net/img/image/52/20be8cd0bd82c42fc8b769a67249c0e9/Untitled2.jpg

جهت دانلود فایل صوتی مناظره، "اینجا" را کلیک کنید.

جهت مشاهده و دانلود فایل تصویری مناظره، "اینجا" را کلیک کنید.


موضوعات مرتبط: مصاحبه/ مناظره ، نشست/ همایش ، خبر/ گزارش

تاريخ : چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 20:45 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

http://s4.picofile.com/file/8183440342/2_1_.jpg

نمایش فیلم و گپ همراه با مسعود فراستی

در پاتوق سینمایی کافه راندوو

 


فیلم چهارم: آپارتمان، ساخته بیلی وایلدر، محصول 1960

http://frenchculture.org/sites/default/files/field/image/billy-wilder.jpghttp://s6.picofile.com/file/8186938100/images.jpg

یکشنبه، 20 اردیبهشت 1394

 

جهت مشاهده لیست فیلم هایی که تاکنون پخش شده اند به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.


هزینه شرکت در هر جلسه 10000 تومان می باشد. علاقه مندان می توانند جهت ثبت نام، با کافه راندوو به شماره 02633405014 تماس حاصل فرمایند.

اکیداً خواهشمندیم دوستانی که تمایل به شرکت در جلسه را دارند، حتماً تا پایان روز جمعه حضور خود را از طریق شماره تلفن بالا  اعلام فرمایند. متأسفانه به علت ظرفیت محدود، از همراهی با دوستانی که به صورت فوق الذکر اعلام حضور نکرده باشند، معذور خواهیم بود.


موضوعات مرتبط: اطلاعیه ، کافه راندوو ، سینمای سرخوش ، ویژه های وبلاگ

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ | 19:18 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

اشاره: متن زیر، مصاحبه ای است که روزنامه اعتماد چند روزی پس از پایان جشنواره اخیر با استاد انجام داده و اکنون آن را در شماره 32314 (چهارشنبه 19 فروردین) خود منتشر نموده است.


 

گفت‌وگو با مسعود فراستي درباره مهم‌ترين فيلم‌هايي كه سال ٩٤ به نمايش درمي‌آيند

فيلم سفارشي مي‌سازند ژست اپوزيسيون مي‌گيرند

http://s4.picofile.com/file/8181491026/Etemad.jpg

بهنام شريفي –  حسين لامعي/  مسعود فراستي از مطرح‌ترين منتقدهاي سينماي ايران است. او به واسطه حضور در برنامه هفت يكي از معدود منتقدهايي است كه مردم هم او را به خوبي مي‌شناسند. چند روز پس از اتمام جشنواره به كافه او در مهرشهر كرج رفتيم. كافه‌اي كه به محل جمع شدن شاگردان و علاقه‌مندان او تبديل شده است. حرف‌هاي فراستي در مورد فيلم‌هاي جشنواره و سينماي ايران چه قبولش داشته باشيم و چه نه از مواضع منتقدي خبر مي‌دهند كه نقد را فلفل مي‌داند و هميشه به نيمه خالي ليوان نظر دارد. اميدواريم كه گفت‌وگوي مورد نظر بتواند براي علاقه‌مندان سينماي ايران راهگشا باشد. طبعا لحن تند و تيز فراستي براي فيلمسازان مي‌تواند چندان خوشايند نباشد و  اگر بخواهند پاسخي به نقد و نظر فراستي داشته باشند، از همينجا آمادگي خود را براي پاسخ‌ها به نقد و نظرات مطرح شده در اين گفت‌وگو اعلام مي‌كنيم.

راه‌حل را مصلح اجتماعي و سياستمدار ارايه مي‌دهد. هنرمند بايد مساله را مطرح كند. مساله‌اي كه مساله خودش است. نياز به گنده‌گويي و ژست گرفتن هم نيست. اگر بخواهيم همه مشكلات را مطرح كنيم و ژست بگيريم، حاصلش چنين فيلم‌هايي مي‌شود. تنها به مسائل نوك مي‌زنيم. وقتي «مساله» و «درگيري شخصي» نباشد، نه هنري به وجود مي‌آيد و نه نقدي. اين فيلم‌ها با ظاهر انتقادي‌شان نتيجه‌گيري درستي ندارند. آقايان فيلم سفارشي مي‌سازند و ژست اپوزيسيون مي‌گيرند. از دولت پول مي‌گيرند و تظاهر مي‌كنند كه دغدغه فروش دارند. اين سينما كه هيچ چيزش بنا بر قاعده نيست. دليل انقطاع مردم از سينما هم همين است. اين انقطاع حاصل پول دولتي، تصويب دولتي و مميزي كامل دولتي است. اين شرايط فيلمساز را وادار مي‌كند كه به مخاطب فكر نكند، فقط به كسي كه تصويب مي‌كند و بودجه‌اش را تامين مي‌سازد، نگاه كند. اين سير غلط آنقدر ادامه يافته كه به فاجعه كنوني رسيده‌ايم. الان ديگر فروش فيلم‌ها سر سوزني اهميتي ندارد. كوروساوا سر شكست اقتصادي يكي از فيلم‌هايش خودكشي كرده است. فيلم در همه جاي دنيا دغدغه فروش دارد جز كشور ما
 اگر قرار است به جاي هنرمند بودن برج‌ساز شويم، بهتر است سر خيابان دلار بفروشيم يا همان برج‌مان را بسازيم. در اين صورت تكليف مشخص است. آن آدم «برج‌ساز» است نه «فيلمساز». فيلمساز و برج‌ساز با هم جمع نمي‌شوند. من ترجيح مي‌دهم كه زندگي در حاشيه‌اي داشته باشم و به‌جاي آن صدايم بلند باشد. خسارتش را هم مي‌پردازم. اصلا بدون خسارت كه چيزي به دست نمي‌آيد. خسارتش را بپرداز، به اندازه‌اي كه مي‌‌پردازي،مي‌گيري. دوستان فيلمساز مي‌خواهند هم خسارت نپردازند، هم برج‌ساز باشند و هم مردمي باشند و هم اپوزيسيون
مميزي بايد روي دو چيز استوار باشد. يك: توهين به آرمان‌هاي انقلابي مردم نشود. دو: عليه منافع ملي نباشد. متاسفانه خيلي از فيلمسازان ما اصلا نمي‌دانند منافع ملي چيست. امريكايي‌ها اين مساله را خوب بلدند و مي‌فهمند. آنها حتي اگر به رييس‌جمهورشان هم انتقاد كنند، به پرچم‌شان توهين نمي‌كنند. پرچم خط قرمزشان است. خط قرمز ما  كجاست؟ نداريم و چون نداريم مدام خودسانسوري مي‌كنيم وقتي هم مي‌خواهيم انتقاد كنيم نتيجه‌اش مي‌شود فيلمي مثل «عصر يخبندان» كه كاملا به نفع جبهه مقابلش است

 

  براي شروع بياييم از جشنواره سي و سوم شروع كنيم. فيلم‌ها را ديديد؟

بله ديدم و به نظرم اين بد‌ترين جشنواره فجر حداقل در ٢٠ سال اخير است. چرا؟ چون فيلم‌ها تصوير ناجوري از ما ارايه مي‌دهند. تصويري فاسد، بزهكار، عصبي، خل و بي‌ترمز. اگر كسي ما را نشناسد و اين فيلم‌ها را ببيند چه نظري راجع به ما پيدا خواهد كرد؟

   اين تصوير را خلاف واقع مي‌دانيد؟

اين تصوير تصوير نامردانه‌اي از جامعه ايران است. اخلاقي حرف نمي‌زنم. اتفاقا از منظر زيبايي‌شناسانه مي‌گويم. اين تصوير دور و بر فيلمسازهاست نه تصوير دور و بر ما. نمي‌گويم اين مسائل در جامعه وجود ندارد ولي اين تعميم دادن (به غير از يك فيلم كه بعدا اسمش را مي‌گويم)، يا پرت و پلا، انتلكت، ادايي، بي‌معني يا مريض، بزهكار، خشن،
خل و چل، يا تحت تاثير آن ور آب‌هاست.

   بياييد  مصداقي  بحث كنيم.

نمونه‌اش فيلم بسيار بد «عصر يخبندان». فيلم كيايي ظاهرا نقد اجتماعي مي‌كند ولي تصويري كه ارايه مي‌دهد اتفاقا در راستاي تثبيت وضع موجود است. وقتي همه آدم بدهاي فيلم به قول خود كارگردان و خود فيلم محصول اجتماعند و هيچ تقصيري ندارند، تصويرش مي‌شود سازش با وضع موجود. وقتي آدم خوب‌هايش آنقدر منفعل، مفلوك، بي‌خطر و بي‌اثرند باز هم به تثبيت وضع موجود مي‌رسيم. فيلم انتقاد مي‌كند ولي جوري كه نه سيخ بسوزد و نه كباب.
نه انتقاد شونده ناراضي باشد و نه به كسي بر بخورد.

 اين وسط البته كاراكتر محسن كيايي را داريم.

آن شخصيت هم خرده بزهكاري است كه قاتل مي‌شود. اين شخصيت هم از نظر فيلمساز تابع و مولود شرايط است. اين تصوير مخدوش و سازشكاري از مردم است. فيلم ظاهري راديكال و مخدوش و بيمار، اما باطني پوك و سازشكار دارد. اين فيلم به نظرم الگوي اين جشنواره است. فيلم مطلوب آقايان است. نمي‌خواهم از خودم تعريف كنم، اما مطلب من باعث شد كه اين فيلم نه فيلم اول جشنواره و نه فيلم اول تماشاگران شود.

 يعني مي‌گوييد پشت فيلم كيايي جريان خاصي ايستاده است؟

نه. اما چند تا فاكتور او را به اينجا رساند: اول مميزي. كيايي فيلمساز معصوم و صاحب قريحه و با استعدادي بود كه در اثر سانسورهاي شديد و بي‌در و پيكر، تبديل به چنين آدمي شد. وقتي قصه فيلم «خط ويژه» را برايم تعريف كرد خيلي خوشم آمد اما ساخته كه شد گفتم اين فيلم چه ربطي به آن داستان دارد؟ داستان تند و درست فيلم تبديل به يك فيلم خنثي بد تلويزيوني شد. مسلما به دليل سانسور چنين اتفاقي افتاد.

  يعني معتقديد كه مميزي فيلمسازان را بي‌خاصيت و متوسط مي‌كند؟

ببينيد، حرف من اصلا به اين معني نيست كه مميزي نبايد باشد. مميزي بايد روي دو چيز استوار باشد. يك: توهين به آرمان‌هاي انقلابي مردم نشود. دو: عليه منافع ملي نباشد. متاسفانه خيلي از فيلمسازان ما اصلا نمي‌دانند منافع ملي چيست. امريكايي‌ها اين مساله را خوب بلدند و مي‌فهمند. آنها حتي اگر به رييس‌جمهورشان هم انتقاد كنند، به پرچم‌شان توهين نمي‌كنند. پرچم خط قرمزشان است. ما تا بقال سركوچه بيشتر نمي‌توانيم انتقاد كنيم. چرا؟ پس خط قرمزمان كجاست؟ نداريم و چون نداريم مدام خودسانسوري مي‌كنيم و مي‌آييم پايين و چون مي‌آييم پايين در واقع انتقادي هم نمي‌كنيم. وقتي هم مي‌خواهيم انتقاد كنيم نتيجه‌اش مي‌شود فيلمي مثل «عصر يخبندان» كه كاملا به نفع جبهه مقابلش است. شما شمايل شخصيت منفي فيلم كيايي را ببينيد: وقتي سردسته دزد‌ها و رييس كل باند مواد مخدر فيلم اين شكلي است و شكل معلم‌ها مي‌ماند نتيجه بهتر از اين نمي‌شود!

 شايد فيلمساز قصد آشنايي‌زدايي از اين جنس كاراكتر‌ها را داشته باشد.

آشنايي زدايي از چي؟ اين كاراكتر را با عينك و آرام و متين نشان مي‌دهد. اين آشنايي‌زدايي است؟

 فيلمساز حواسش نيست كه چه مي‌كند؟

نه، اتفاقا او حواسش نيست كه چه مي‌كند. مساله‌اش اين است كه فيلم بسازد، قيافه بگيرد و پول دربياورد. حاصلش مي‌شود يك فيلم خنثي بي‌خطر ظاهرا راديكال. هرچند كارگرداني «عصر يخبندان» نسبت به خط ويژه كمي رو به جلو است ولي همه آن آشفتگي‌هاي فيلم قبلي را با خودش دارد. صحنه‌‌اي كه دوربين بالا مي‌رود و توهم مهتاب كرامتي را مي‌بينيم هيچ ربطي به فيلم ندارد و كارگردان مي‌خواهد بگويد كه مثلا سينما ياد گرفته است.

 آقاي فراستي، مشكل شما با بعضي فيلم‌ها چقدر به ايدئولوژي سياسي‌تان برمي‌گردد؟ در فضاي نقد شما به عنوان چهره‌اي شناخته شده‌ايد كه با نگاه ايدئولوژيك به فيلم‌ها نگاه مي‌كنيد. حرف‌هاي‌تان مي‌تواند گستره بسيار وسيعي داشته باشد. اما اگر بخواهيم ريز بشويم و مثلا همين «عصر يخبندان» را بشكافيم، آن‌وقت اين سوال پيش مي‌آيد كه دليل پيدايش چنين تلقي‌هايي نسبت به اين فيلم چيست؟

در نقدم كاملا توضيح داده‌ام. اتفاقا اين فيلم ايدئولوژيك است نه حرف‌هاي من! فيلمساز چه بخواهد و چه نخواهد، «شرايط» را عامل اصلي تمامي رويداد‌ها معرفي مي‌كند. آدم‌ها به نظر فيلمساز گرفتار اين شرايطند. نمايي در فيلم وجود دارد كه كرامتي كه معتاد است و خيانتكار، در حال مصرف مواد است. دوربين بالا مي‌رود و به پايين بازمي‌گردد و همراه با موسيقي، اين شخصيت تطهير مي‌شود. اين صحنه‌ها ايدئولوژيكند نه حرف‌هاي من. من كه مي‌گويم اين نگاه غلط است. ممكن است آدم‌ها از جامعه تاثير بگيرند، اما تاثيري هم بر جامعه مي‌گذارند.

 معتقديد كه هنرمند بايد جدا از نشان دادن مشكلات در فيلمش راه‌حل هم ارايه بدهد؟

ابدا. راه‌حل را مصلح اجتماعي و سياستمدار ارايه مي‌دهد. هنرمند بايد مساله را مطرح كند. مساله‌اي كه مساله خودش است. نياز به گنده‌گويي و ژست گرفتن هم نيست. اگر بخواهيم همه مشكلات را مطرح كنيم و ژست بگيريم، حاصلش چنين فيلم‌هايي مي‌شود. تنها به مسائل نوك مي‌زنيم. وقتي «مساله» و «درگيري شخصي» نباشد، نه هنري به وجود مي‌آيد و نه نقدي. اين فيلم‌ها با ظاهر انتقادي‌شان نتيجه‌گيري درستي ندارند. آقايان فيلم سفارشي مي‌سازند و ژست اپوزيسيون مي‌گيرند. از دولت پول مي‌گيرند و تظاهر مي‌كنند كه دغدغه فروش دارند. اين سينما كه هيچ چيزش بنا بر قاعده نيست. دليل انقطاع مردم از سينما هم همين است.

   به خاطردولتي بودن سينما؟

قطعا. انقطاع به خاطر اين است كه سينماي دولتي وجود دارد. وقتي رييس انجمن منتقدان بودم به فيلم خوب «كشتي آنجليكا» جايزه داديم. چه اتفاقي مي‌افتد كه فيلمساز محترمي چون محمد بزرگ‌نيا كه كشتي آنجليكا را ساخته فيلم بد «راه آبي ابريشم» را مي‌سازد؟ پول دولتي. اگر او فيلمسازي‌اش را با سرمايه‌اي غيردولتي ادامه داده بود، هم جايگاه بهتري و هم مخاطبان بيشتري پيدا مي‌كرد. اين انقطاع حاصل پول دولتي، تصويب دولتي و مميزي كامل دولتي است. اين شرايط فيلمساز را وادار مي‌كند كه به مخاطب فكر نكند، فقط به كسي كه تصويب مي‌كند و بودجه‌اش را تامين مي‌سازد، نگاه كند. اين سير غلط آنقدر ادامه يافته كه به فاجعه كنوني رسيده‌ايم. الان ديگر فروش فيلم‌ها سر سوزني اهميتي ندارد. كوروساوا سر شكست اقتصادي يكي از فيلم‌هايش خودكشي كرده است. فيلم در همه جاي دنيا دغدغه فروش دارد جز كشور ما.

  در ميزگردي در دهه ٧٠ شما گفته بوديد اگر دولت هم پاي خودش را از سينما بيرون بكشد از اين فيلمسازان بي‌استعداد چيزي درنمي‌آيد. آيا الان هم آن نظر را داريد؟ فرض كنيد الان سينماي ما خصوصي شود، از فيلمسازان كنوني كه اكثرا معمولي و ضعيف هستند، آثار درخشاني خواهيم ديد؟

بايد سر اين رويداد‌ها مفصلا صحبت كرد. اصل كلام اينكه شرايط فعلي، محصول سينماي دولتي است و محصول تهي شدن فيلمسازان از خود و پيرامون‌شان. كدام يك مقصرند؟ دولت يا فيلمساز؟ قطعا هر دو. يك فيلمساز خوب تابع اوضاع نمي‌شود. دولتي نمي‌شود، باج نمي‌دهد و بي‌اثر نمي‌شود.

    اما اينجا برعكس است.

چون فيلمساز‌ها رفاه مي‌خواهند. هيچ ايرادي هم ندارد ولي اگر قرار است به جاي هنرمند بودن برج‌ساز شويم، بهتر است سر خيابان دلار بفروشيم يا همان برج‌مان را بسازيم. در اين صورت تكليف مشخص است. آن آدم «برج‌ساز» است نه «فيلمساز». فيلمساز و برج‌ساز با هم جمع نمي‌شوند. من ترجيح مي‌دهم كه زندگي در حاشيه‌اي داشته باشم و به جاي آن صدايم بلند باشد. خسارتش را هم مي‌پردازم. اصلا بدون خسارت كه چيزي به دست نمي‌آيد. مي‌خواهي آدم اهل هنر و اهل مردم باشي؟ خسارت دارد رييس. خسارتش را بپرداز، به اندازه‌اي كه مي‌‌پردازي، مي‌گيري. اما اگر فقط يك ذره بخواهي بپردازي و چند برابر دريافت كني نمي‌شود. دوستان فيلمساز مي‌خواهند هم خسارت نپردازند، هم برج‌ساز باشند و هم مردمي باشند و هم اپوزيسيون.

 بالاخره نگفتيد الان اگر سايه دولت را از سر سينما‌برداريم به كجا مي‌رويم؟

سوال آساني نيست. اگر دولت را از اوضاع حذف كنيم و به سمت خصوصي شدن برويم، معلوم است كه فردايش بهشت به وجود نمي‌آيد اما مسلما بد‌تر از اوضاع فعلي هم نمي‌شود. حتما دچار يك ركود خواهيم شد. ولي تنها راه‌حل همين است.

 در اين ميان كار دولت در قبال هنر چه مي‌شود؟

زير ساخت‌ها را مهيا مي‌كند. نه فقط براي تهران لعنتي پرهياهوي پر از ترافيك و شمال شهرش. براي شهرستان‌ها و بچه‌هاي با استعداد شهرستان. به آنها معلم و كتاب و دوربين بدهد. استوديو بسازد. مميزي را هم اگر بخواهند مي‌توانند حفظ كنند. الان سينماي ايران زندگي طبيعي ندارد. زندگي غيرطبيعي نتيجه‌اش مي‌شود اين: يك
ديوانه خانه به تمام معنا. اين جشنواره كه ديديد بيش از همه‌چيز ديوانه خانه بود.

 خيلي وقت است راجع به خصوصي شدن سينماي ايران حرف مي‌زنيم. فكر مي‌كنيد مي‌شود به همين سادگي ساختار دولتي سينماي ايران را عوض كرد؟

مگر احمدي‌نژاد با همه اشتباه‌هايي كه داشت يك شبه يارانه دادن را رسمي نكرد؟ البته كار درستي هم نبود، چون زيرساخت درست نكرده بود. خب همين فردا دولت اعلام كند كه ديگر پول به سينماگران نمي‌دهم. اگر پول نداريد برويد فيلم ارزان بسازيد. اصلا نسازيد! چون راه‌حل سينماي ايران بيگ پروداكشن نيست. ما محتاج سينماي ارزان هستيم.

 وقتي سينماي ايران در تمام اين سال‌ها هيچ تلاشي نكرده است كه مثل همه سينماهاي دنيا به سمت صنعتي شدن حركت كند، چطور مي‌شود كه حالا اينقدر راحت و يك‌شبه خصوصي بشود؟

 اتفاقا در اين سال‌ها از طرف بعضي فيلمسازان اين تلاش صورت گرفته، منتها به خاطر اينكه براي اين تلاش آمادگي وجود نداشته، الان سينمايي به وجود آمده كه نه صنعت دارد و نه هنر و نه مخاطب. مخاطب فيلم‌هاي پرفروشي چون اخراجي‌ها و بقيه فيلم‌هاي پرفروش، نسبت به جمعيت ما خيلي‌خيلي كم هستند. نسبت به سينماي قبل از انقلاب هم كمتر هستند. پس يعني ما مخاطب نداريم. ما اصلا سينما به معناي جدي‌اش نداريم. سينمايي كه سر و شكل و بدنه داشته باشد. سينماي ما سرطاني جلو آمده و بعضي جا‌هايش رشد كرده و بعضي جا‌هايش ماقبل بلاهت است. يك رشد ناقص‌الخلقه و بي‌ثبات چون اين سينما زندگي طبيعي نداشته است. متولد نشده، راه نيفتاده و تاتي تاتي نكرده. مدرسه نرفته، دانشگاه نرفته تا بعد خود به مقام استادي برسد. سينماي ما پرتابي و به صورت جامپ كات است. ممكن است سالي يكي، دو فيلم داشته باشيم كه مسعود فراستي دوست داشته باشد و شايد نهايتا سه چهار تا. در ‌‌نهايت اختلاف ما سر دو تا فيلم است. يكي دو تا را من دوست دارم و چند تا را شما. اين شد سينما؟ سينمايي كه دخل و خرج نمي‌كند سينما نيست. كسي انگيزه ندارد كه برود دنبال تكنيك و فرم. انگار اين سينما از اساس محتاج است به پول دولتي و نفروختن!

 نگاه دولت جديدي كه سر كار آمده را نسبت به مقوله فرهنگ و هنر چگونه مي‌بينيد؟

در ادامه دولت‌هاي قبل است. فرقي با هم ندارند. با عرض معذرت در زمينه سينما كه عقب‌تر از دولت قبل هم هست. من قطعا دوره قبل را كه كلي به آن انتقاد دارم به اين دوره ترجيح مي‌دهم. وزارت ارشاد كنوني، هم در باز كردن فضا و هم در بستن فضا عقب‌تر از گذشته   حركت  مي‌كند.

 تا اينجاي كار كه همه‌اش منفي شد ولي اين را هم بگوييم كه در جشنواره امسال فيلم‌هاي خوش آب و رنگي ديديم. سينماي ايران تنوع بيشتري هم پيدا كرده است. البته مانند گذشته فيلم‌ها مشكلات اساسي فيلمنامه دارند، دچار چند پاياني هستند و اصلا خيلي از اين آثار مشخص نيست براي چه ساخته شده‌اند، اما در بخش‌هاي فني مثل فيلمبرداري و تدوين پيشرفت داشته‌ايم.

فيلمبرداري و تدوين و صدا به جلو رفته، اما قطعا فيلمنامه و كارگرداني و بازيگري عقب رفته است. نكات فني اگر جلو رفته به خاطر سالم بودن آن آدم‌ها و در جست‌وجوي علم بودن‌شان است. اما سينماي ايران جلو نرفته هيچ، در جا هم نزده، فرو رفته است. سياست وزارت ارشاد جديد حذف يكسري آدم و جايگزيني يكسري آدم ديگر است. هيچ استراتژي و سياستي در سينما     نمي‌بينيم.

 به فيلم «رخ ديوانه» برسيم كه جايزه‌ها را درو كرد. در بحث‌هاي جشنواره‌اي اين فيلم را كنار «عصر يخبندان» قرار مي‌دادند و اين دو فيلم را از آثار برجسته اين دوره مي‌دانستند. آيا اين دو فيلم ربطي به هم دارند؟

هيچ ربطي ندارند. در شلوغ پلوغي و نقد اجتماعي شايد كمي شباهت داشته باشند اما «رخ ديوانه» با اينكه فيلم خوبي نيست، خيلي بهتر از «عصر يخبندان» است. يك جاهايي فيلمفارسي است ولي فيلم توهين‌آميزي نيست. فيلم هدرشده‌اي است با يك پايان‌بندي بد. ضمن اينكه رفت و برگشت‌هاي مثلا مدرنش هم درست نيست.

 نظرتان درباره راوي فيلم چيست؟ آيا به نظر شما هم راوي به مخاطب دروغ مي‌گويد.

بله. راوي به مخاطب دروغ مي‌گويد اما اين از ناتواني تكنيكي است نه از تفكر ناسالم.

  نظرتان راجع به فيلم «ارغوان» اميد بنكدار  و كيوان عليمحمدي  چيست؟

اين دو جوان نسبت به فيلم قبلي‌شان جلو آمده‌اند. بالاخره فهميده‌اند كه سينما قصه مي‌خواهد. كلاژ كارت‌پستالي، سينما نيست. قصه مي‌گويند و يك جاهايي موفق نمي‌شوند و راديويي‌اش مي‌كنند، اما اينكه مي‌خواهند قصه بگويند خوب است. فيلم خيلي خيلي كوچكي است اما مي‌تواند شروع خوبي براي اين دو كارگردان باشد. اين دو پيش از اين اداي فرم را درمي‌آوردند. در ارغوان اداي فرم‌شان را كم كرده‌اند و همين نكته بدي نيست.

 فيلم «اعترافات ذهن خطرناك من» هومن سيدي را چطور ديديد؟ در فضاي نقد ما مرسوم شده كه يك وجه فيلم را پررنگ مي‌كنند و از بقيه ضعف‌ها و وجوه ديگر غافل مي‌مانند. چرا فيلمسازان ما فكر مي‌كنند يك ايده دوخطي براي ساختن يك فيلم بلند كافي است؟

مشكل اين است كه در چند سال اخير بعضي از اين فيلمسازهاي جوان ما فيلم جديد زياد ديده‌اند و به قول معروف دي‌وي‌دي بلعيده‌اند. منتقدش هم
همين‌طور است. افتخارش اين است كه روزي چند تا دي‌وي‌دي مي‌بلعد. اين بلعيدن‌ها زيبايي‌شناسي درست نمي‌كند. بلكه تك‌پلان‌هاي آماده‌اي براي دزدي درست مي‌كند. با دي‌وي‌دي بلعيدن نمي‌شود به سينما    رسيد.

 حتي اگر فيلمساز ادعا كند من فيلمي انتزاعي و فارغ از جامعه ساخته‌ام؟

خب بسازد. به شرط اينكه يك فيلم درست انتزاعي بسازد. انتزاع از آسمان نمي‌آيد. انتزاع از شرايط معيني حاصل مي‌شود. كپي فيلم «يادآوري» - كه به نظرم فيلم خوبي هم نيست -، اينجا جواب نمي‌دهد. هر چيزي محصول مكان و زمان معيني است. وگرنه خنده‌دار و مضحك مي‌شوي. همه‌چيز اين بچه‌هاي تازه‌پا، شده سينماي آن ور آب. سوژه از آن ور برمي‌داريم، پلان برمي‌داريم، رنگ و نور برمي‌داريم، قاب از آن ور برمي‌داريم. هيچ كدام را هم هضم نمي‌كنيم. اگر هم تعريفي مي‌شنويم تعريفي از‌‌ همان آدم‌هاي فيس‌بوكي است كه افتخارشان بلعيدن روزي هشت دي‌وي‌دي است. اما مردم و مخاطب عام هم خود فيلمساز و هم فيلمش را با هم پس مي‌زنند.

 فيلم «مرگ ماهي» روح‌الله حجازي را ديديد؟ حجازي فيلم را تقديم كرده به علي حاتمي و ملاقلي‌پور.

من يك يادداشت طنز راجع به اين فيلم نوشتم و فكر كنم همه حرف‌ها را آنجا زده‌ام. فيلم حجازي محصول سوءتفاهمي است كه فكر مي‌كند مي‌شود يك ايده يك‌خطي را اندازه يك فيلم كش داد. ما چقدر آن آدم‌ها را مي‌شناسيم؟ چقدر آدم‌ها قصه دارند؟ فيلمساز هيچ كدام از اين آدم‌ها را نمي‌شناسد، قصه‌شان را هم به تبع اين عدم شناخت نمي‌تواند تعريف كند. پس فيلم مي‌شود يك دور همي در يك مكان. در فضاي بيروني آقاي كلاري كارت‌پستال و عكس يادگاري تحويل‌مان مي‌دهد و در خانه مي‌ماند و چيزهاي بي‌ربطي كه هيچ كدام جزييات نيست .

 تلقي غلطي در سينماي ايران باب شده كه فيلمسازان فكر مي‌كنند اگر لحظات مرده را نشان بدهند و بر چيزهاي پيش پا افتاده تاكيد كنند جزييات را نشان داده‌اند.

فيلمساز ما هيچ چيزي را نمي‌تواند دراماتيك كند. مثلا اين كتاب و فندك روي ميز ما را، در قابش مي‌آورد. اين جزييات نيست. اينها بايد به يك كليت برسند. بايد روزمرّگي يا درد يا يك چيزي را توليد كرد. شما بايد ميزانسن بلد باشي. ميزانسن هم از شعور و زندگي و بلدي مي‌آيد. بلدي هم كه در فيلم مشاهده نمي‌شود. فيلمساز بلد نيست از جزييات كليات بسازد. جمله‌اي از
رابين وود هست كه اكثرا شنيده‌ايم: «سينما يعني جزييات»؛ اين جمله نصف حقيقت است، نصف ديگرش اين است كه جزيياتي كه كليات   بسازد.

 آقاي رضاداد فيلم‌هاي سامان مقدم، فرمان‌آرا و رضا كاهاني را از جشنواره كنار گذاشته تا مثلا فضا آرام شود. شايد تنها فيلم جنجالي امسال كه صداي اصولگرا‌ها را درآورده فيلم «خانه دختر» شهرام شاه‌حسيني باشد. رسانه‌هاي اصولگرا برايش تيتر زدند: فيلمي ناآرام در جشنواره‌اي آرام!

يك چيزي پيش آمده كه فقط براي مسوولان نيست؛ اينكه ما نسبت به سينما و نسبت به «چگونگي» مساله نداريم. فقط نسبت به «چه» مساله داريم. همه روي «چه» حساس هستند نه «چگونه». فيلمساز فكر مي‌كند چون موضوع ملتهب است فيلم خوبي مي‌سازد. مسوول هم از موضوع مي‌ترسد. در حالي كه نوع نگاه و پرداخت تعيين‌كننده است. هر موضوعي را مي‌شود مطرح كرد منتها بايد به چگونگي و بستر جامعه‌اي كه در آن موضوع مطرح مي‌شود توجه كنيم. جوري بايد به سوژه نزديك شد كه اولا قابل هضم باشد و ثانيا اين موضوع آنقدر پرداخت درستي داشته باشد كه خودش در كنار تندي و ملتهب بودنش تبديل به مساله شود.

 كارگرداني شهرام شاه‌حسيني در «خانه دختر» را چطور ديديد؟

پرداخت بد است. موضوع ملتهب است و كارگردان پشت اين موضوع سنگر گرفته و فكر كرده با يك موضوع ملتهب مي‌شود يك دفعه مطرح شد. جامعه‌شناسي و كالبدشكافي ندارد و تهي است. بد‌تر اينكه در نيم ساعت آخر نقطه ديد عوض مي‌شود و ديگر نمي‌توانيم فيلم را از زاويه ديد آن دو دختر ببينيم. باران كوثري نشسته و به موبايلش نگاه مي‌كند. كات به ماجرايي كه بهداد آن را ديده و اين كاملا غلط است. علاوه بر اين، موضوع مبهم مي‌ماند. تنها يك نگاه از پدر داريم در كلوزآپ كه نگاه هيزي است. يعني چه؟ منظور كارگردان از نگاه پدر چيست؟ اگر قصه اين بوده است كه آن وقت تمام حرف‌هاي بهداد و نامزدش در ماشين روي هوا مي‌رود. پديده‌اي تحميلي مي‌شود كه با منطق اثر نمي‌خواند و در ‌‌نهايت اين سوال پيش مي‌آيد كه چي؟ توي كارگردان داري چيزي را مي‌گويي كه نمي‌تواني بگويي يا نتوانسته‌اي كه بگويي.

 به نظر شما چرا سينماي ما نتوانسته است مثل نمونه‌هاي موفق هاليوودي فيلم‌هاي سفارشي‌اي داشته باشد كه ارزش‌هاي مورد نظر نظام را هم تبليغ كند؟ در اين ٣٦ سال حتي يك فيلم درست تبليغاتي و سفارشي درست نديده‌ايم.

اول بگويم كه مي‌شود فيلم سفارشي خوب هم ساخت. اما حق مطلب را بايد ادا كرد. چرا اين فيلم‌ها در نمي‌آيند؟ چون فيلمساز به اين سفارش‌ها اعتقاد ندارد. چرا «روباه» اين شكلي است؟ اگر قرار به سفارش است بايد يك فيلم پليسي قوي سرپا بسازيم. شخصيت اطلاعاتي فيلم كيلومترها از شخصيت فيلم ابوالقاسم طالبي در «قلاده‌هاي طلا» هم عقب‌تر است. فيلم طالبي لااقل شخصيت و اكشن دارد. فيلم «روباه» چه دارد؟ مامور اطلاعاتي‌اش كه مدام لبخند مي‌زند، بدمن هم ابله است و در ابتداي فيلم فقط يك ضربه خوب مي‌زند كه احتمالا از دستش در رفته.

  فيلم‌هاي جشنواره امسال كه قرار است سينماي سال ٩٤ را پوشش دهند، لحن درستي هم نداشتند. از عصر يخبندان تا همين روباه. بعضي صحنه‌ها كمدي است و بعضي صحنه‌ها جدي و نمي‌توانند به هارموني مناسبي برسند. درست مثل فيلمفارسي‌ها كه يك پرده كمدي دارند، يك پرده درام و يك پرده ملودرام. اين عدم تجانس در لحن از كجا مي‌آيد؟

دليل اول اينكه اساسا لحني وجود ندارد. تضاد در لحن بحث بعدي است كه به آن نمي‌رسيم. بدون خواست كارگردان موضوع در نقطه‌اي خود به خود كميك مي‌شود. بعضي جا‌ها هم مي‌خواهد درام باشد و كمدي ناخواسته مي‌شود. فيلمسازان ما نابلد‌تر از ديروزشان هستند. هر بلايي سر فيلم بيايد براي‌شان مهم نيست. در اين جشنواره تنها يكي دو فيلم ديدم كه براي كارگردانش مهم است. براي صفي يزدانيان مهم است كه «شخصيت فرهاد» را دربياورد. و چه پايان‌بندي خوبي دارد اين فيلم. جمله «مي‌ارزيد» پاياني خيلي درست و خوب است با موسيقي‌اي به‌شدت جذاب. موضوع، مساله فيلمساز است. فيلمساز هم محيط و هم عشق برايش مساله است. ما عشق يك‌طرفه سالم در سينماي ايران نداريم و يزدانيان توانسته عشق سالمي در بياورد.

 حالا كه رسيديم به بحث فيلم «در دنياي تو ساعت چند است؟» بايد پرسيد آيا اين تعريف‌هاي‌تان با نظريات هميشگي شما تعارض ندارد؟ فضاي رشت در اين فيلم با فضايي كه تا به حال از رشت ديده‌ايم قرابتي ندارد. آدم‌ها فرانسوي حرف مي‌زنند، قصه به آن صورتي كه شما هميشه طرفدارش بوديد اينجا شكل نمي‌گيرد. پس چرا بايد فيلم را دوست داشته باشيد؟

به نظرم اتفاقا رشت خيلي عادي ترسيم شده. در لحظاتي از فيلم فضا ساخته شده و در خيلي از لحظه‌ها هم فضا ساخته نشده. مثلا بازار رشت فضا نشده، توريستي است. اما حياط خانه و محله در آمده. اينكه در فضاي رشت دو تا آدم فرانسه حرف بزنند از نظر من هيچ اشكالي ندارد. اينكه در قاب‌سازي عكس‌هاي نقاشي‌هاي امپرسيونيستي و سوررئال باشد اگر به فضا بخورد، مشكلي نيست. اگر موسيقي كلاسيك با موسيقي سنتي تلفيق شود باز هم مشكلي نيست چون اينها به آدم‌ها مي‌خورند. اينها از خواست كارگردان به اثر تحميل نشده‌اند و در اثر نشسته‌اند و به دل مي‌نشينند.

 فراموشي زن خيلي عجيب نيست؟ فرهاد هر كاري مي‌كند زن او را به جا نمي‌آورد.

به نظرم روي شخصيت زن بايد بيشتر كار مي‌شد. تمام تمركز روي كاراكتر فرهاد است. به نظرم صفي يزدانيان بايد بيشتر روي قصه‌اش كار مي‌كرد. قصه حميد و سلماني را بايد ما مي‌دانستيم. ضعف‌هاي فيلم كم نيست اما مجموعه‌اي كه ما مي‌بينيم و آن عشق و آن فضا و خوابيدن فرهاد درست است و به ثمر مي‌نشيند. حال و هوا در مي‌آيد. فيلم ادعا ندارد و وراجي نمي‌كند. من به‌شدت آدم ضد نوستالژي‌‌اي هستم اما اين فيلم يك نوستالژي‌اي مي‌سازد كه حسرت گذشته نيست. نوستالژي زنده‌اي است. تا زمان حال ادامه دارد و جلو آمده. فرهاد از گذشته تا حال همين طور است. يك نوستالژي مرده ارتجاعي نيست. نوبر بهاره بستني پرويز دوايي‌وار نيست. اين نكته خيلي مهمي است. اين فرق نوستالژي  است  با خاطره بازي.

 گفتيد اين فيلم «عشق سالم»ي دارد كه در سينماي ما شبيهش نبوده.

بعد از «شب‌هاي روشن»، فيلم
صفي يزدانيان تنها اثري در اين ٣٠ سال است كه يك عشق انساني و تميز را به ما نشان مي‌دهد. چقدر خوب كه اين عشق را لوث‌اش نمي‌كند. دارم اخلاقي حرف مي‌زنم؟ خير. دارم زيبايي‌شناسانه حرف مي‌زنم. حتما در زيبايي‌شناسي اخلاق هم هست. وقتي در انتهاي فيلم مرد و زن كنار هم مي‌ايستند، هيچ ذهنيت جنسي‌اي در مخاطب شكل نمي‌گيرد و همه‌چيز تميز است. اين به فضاي پاكيزه فيلم  برمي‌گردد.

 راجع به «مردي كه اسب شد» حرف بزنيم.

نديده‌ام  و  فكر نمي‌كنم كار خوبي باشد.

  فيلم را ببينيد. به نظر من فيلم خوبي است.

بعيد مي‌دانم! مگر مي‌شود كه بعد از آن دو فيلم اثر خوبي را از اين كارگردان ببينيم؟ در سينما معجزه اتفاق نمي‌افتد. ردش بايد در ديروز باشد. يك شبه هيچ چيزي تغيير نمي‌كند. به همين دليل مي‌توانم پيش‌بيني كنم كه فيلم خوبي نيست. فيلم دوم كارگردان از نخستين فيلمش بد‌تر بود. اصلا به اين  فيلم  اميدوار نيستم.

 ثقفي در گفت‌وگويي كه در هفت با شما داشت اشاره كرده بود كه من دوست دارم تماشاگرم را عذاب بدهم. در اين فيلم هم نماهاي بلندي داريم مثل صحنه‌اي كه چند دقيقه پياده‌روي كارگران    را  مي‌بينيم.

همان موقع هم به او گفتم كه سينما شكنجه‌گاه نيست. هرچقدر هم كه درد تو عظيم باشد، نبايد به شكنجه من بينجامد؛ درد انساني‌اي كه من مخاطب در آن سهيم بشوم و در انتها مفري باقي بماند. برگمان كه در ظاهر مفر نمي‌گذارد، در انت‌هايش يك تكه باخ مي‌گذارد، يك تنفس. چون تجربه هستي هم همين است: هميشه در كنار تمام رنج‌ها مفري هم وجود دارد.

 در يادداشت‌تان براي فيلم ايران‌‌برگر نوشته‌ايد: فيلمي بد از فيلمسازي محترم و معتبر. كم پيش مي‌آيد از شخصيت فيلمسازي اين‌طور تعريف كنيد .

 جوزاني «اعتبار»ش به خاطر فيلمي مثل جاده‌هاي سرد و يك فيلم نصفه و نيمه به نام شير سنگي است. «احترام»ش هم براي اين است كه از بيننده طلبكار نيست. هر كاري كه مي‌كند رو و مشخص است. هرچند نگاه ايران برگر ظاهرا سياسي- عرفاني است و به همين خاطر به كمدي  نمي‌رسد.

 تعريف‌تان از قهرمان كمدي چيست؟ ايران‌برگر قهرمان كمدي ندارد؟

ويژگي قهرمان كمدي عدم سازگاري‌اش با محيط است. اگر سازگار باشد كه اصلا كمدي درست نمي‌شود. اساسا ما در كشورمان اصلا نمي‌توانيم قهرمان كمدي درست كنيم. ما يك‌هزارم چاپلين هم كمدين نداريم.

   قبل از انقلاب هم همين طور بود؟

قبل از انقلاب در اين زمينه وضع‌مان بهتر بود. كمدي‌هاي روحوضي سخيف داشتيم. بعد از انقلاب سخيفش را هم نداريم. آدم كميك  نداريم.

 در تلويزيون مديري و عطاران نمي‌توانند  قهرمان كميك   باشند؟

مديري در تلويزيون داشت به قهرمان كميك مي‌رسيد. اما دو سه سال بيشتر دوام نياورد. او تبديل شد به آدمي كه كار كمدي را بلد است. خوب هم بلد است. اما همين. به بازي‌اش ربطي ندارد. ساعت خوشش خوب است، اما آنجايي كه مي‌خواهد خودش را قهرمان كميك كند هپروتي مي‌شود مثل برره. آدمش مدام فاز عوض مي‌كند و مدام انقطاع دارد. مرد هزار چهره مي‌شود و... قهرمان كميك و همين طور قهرمان تراژيك بايد از دل شرايط بيرون بيايند.

 عطاران چطور؟

عطاران ابدا قهرمان كميك نمي‌شود. البته سريال‌هايش را   نديده‌ام.

 كاراكتر عطاران در سريال‌هايش ويژگي‌هاي مشخصي دارد: آدم ساده بي‌خيال آويزاني كه تا حدي دست و پا چلفتي  است.

چقدر اين را ادامه مي‌دهد و چقدر مثل يك قهرمان كميك شما را مي‌خنداند؟ واقعيت اين است كه ما در كل نمي‌توانيم قهرمان كميك توليد كنيم. در سريال‌ها نسبت به سينما شايد وضع‌مان كمي بهتر باشد. در سينماي‌مان كسي مثل پيمان قاسم‌خاني را داشتيم كه تا حدودي كارش را بلد بود هرچند او نويسنده است و نه قهرمان كميك. حالا نوشته‌هاي اخيرش هم كه خيلي خيلي بد است. مثل فيلمنامه طبقه حساس تبريزي.

 حالا كه اسم تبريزي آمد از طعم شيرين خيال بگوييد. گويا در اكران نوروزي هم در فروش موفق نبود.

از فيلم‌هاي جنگي‌اش در دهه ٦٠ هم عقب‌تر است. فيلم او سخنراني اكولوژيك است. معلوم است كه سفارش‌دهنده اين را از او خواسته است. اين فيلم كابوس است نه طعم خوش‌خيال! انيميشن‌هاي سياه فيلم واقعا كابوس هستند. مطلقا لحظه‌اي طنز و لحظه‌اي درام ندارد. مي‌توانست ٢٠ دقيقه باشد يا چهار ساعت هم ادامه پيدا كند.

 چرا فيلمسازان دهه ٦٠ ما به چنين روزي  افتاده‌اند؟

اين بلايي است كه خودشان سر خودشان آورده‌اند و سينماي دولتي تشديدش كرده. اين طيف قبلا به چيزي اعتقاد داشتند. اينها قبلا به جنگ اعتقاد داشتند. در دو فيلم اعتقادشان تمام شد. حالا پراتيك جديد اجتماعي دارند و سر افكنده‌اند. اگر سرافكنده نبودند راجع به آن حرف مي‌زدند. چرا پنهانش مي‌كنند؟ قبلا محل زيست اين فيلمسازان طرف پامنار بوده ولي الان در فلان برج شمال شهر زندگي مي‌كنند. چرا از محيط جديدشان حرف نمي‌زنند؟ چرا اين محيط را تبديل به مساله نمي‌كنند. براي اينكه با آن مماس نشده‌اند و از گذشته هم بريده‌اند.

  از اين نسل رسول ملاقلي‌پور در سينما عاقبت‌بخير مي‌شود؟

كم و بيش. در فيلم «سفر به چزابه» جدا از ديگر آثارش مي‌ايستد. فيلم «كمكم كن» كارنامه‌اش را نقض مي‌كند. «ميم مثل مادر» خيلي اشك‌انگيز است. ولي باز رسول بهتر از بقيه است. هرچند نبايد حاتمي‌كيا را همچنان ناديده گرفت.

 در يادداشت‌هاي جشنواره‌تان از چند فيلم كم و بيش تعريف كرديد. مثلا راجع به آخرين فيلم توكلي نوشته‌ايد كه فيلم متوسطي است و برخلاف كارهاي قبلي‌اش روشنفكرانه نيست و بهترين كارش است. در حالي كه به نظر بسياري، تا آخر اين فيلم قصه‌اي وجود ندارد. فيلمساز سعي كرده يكسري از آن مايه‌هاي ذهني‌اش را به زور به فيلم الصاق كند. همان بحث مرز واقعيت و خيال كه به گمان بسياري اينجا درنيامده.

فيلم حرف حسابش چيست؟ يك خانه شلوغ داريم و يك دعوايي بين دخترك و هومن سيدي كه خوب است. گلاب آدينه‌اش خوب است. هومن سيدي براي نخستين بار خوب است.

    هاشم‌پور كاراكتر بي‌ربطي نيست؟

چرا. بي‌ربط است. عيب اصلي فيلم هم شخصيت اولش است. حرف‌هاي قلمبه سلمبه مي‌زند كه گاهي از اين حرف‌ها خنده‌مان هم مي‌گيرد. بابك حميديان كاراكترش پادرهواست. شخصيت صابر ابر به كل اضافي است. در دو سوم اول اين شلوغي قابل تعقيب و پذيرفتني است.

 آيا اين شلوغي به درام تبديل مي‌شود؟

شلوغي لحظاتي به درام تبديل مي‌شود. يك ذره قصه تعريف مي‌كند و اين خوب است. حرف‌هاي اضافي تنسي ويليامزي كه فيلمساز از پسش برنمي‌آيد نمي‌زند. من از ٢٠ به اين فيلم نمره يك و نيم مي‌دهم. به بقيه فيلم‌ها كه زير صفر نمره مي‌دهم منهاي فيلم صفي يزدانيان و تا حدودي ارغوان علي‌محمدي و بنكدار. فيلم صفي يزدانيان قطعا بهترين فيلم جشنواره است.

    و خداحافظي طولاني فرزاد موتمن؟

فيلمساز فضا عوض كرده است. رفته حاشيه شهر و قصه يك كارگر را مي‌گويد. اين خوب است. اينكه آقاخاني مي‌آيد خانه و با زن حرف مي‌زند خوب است اما چرا وقتي بيرون است دل و جگر مي‌خورد و دوباره خانه كه مي‌آيد نيمرو درست مي‌كند؟ چرا با زنش در خانه (كه رابطه‌اش كمي خوب درآمده) اين شكلي رفتار مي‌كند اما به محض اينكه مي‌رود سر كار نظربازي مي‌كند؟

     شايد ياد خاطره زنش مي‌افتد.

يعني چه؟ آدم معيني را دارد نگاه مي‌زند. خاطره بايد بماند و هر جا كه بخواهد پاي شخصيت اصلي بلغزد، آن خاطره نگذارد. اين كاراكتر لحظه به لحظه به اين خاطره خيانت مي‌كند و اين اتفاقا روشنفكري است و نگاه يك كارگر نيست. من اصلا كار نمي‌بينم. دو تا نما از كارگاه مي‌بينم و تمام. لحظه مرگ را درست نمي‌بينيم. چرا او اين كار را كرد؟ چرا عذاب وجدان  ندارد؟

 در آخر بحث دوباره برگرديم به اينكه چرا فيلم‌هاي ما با وجود ظاهر متفاوت‌شان نسبت به گذشته، نه قصه دارند و نه مهم‌تر از همه فكر و جهان‌بيني مشخصي؟ جدا از مميزي و دولتي بودن علت اين امر را در چه مي‌بينيد؟

غير از سانسور و سينماي دولتي مساله اصلي بريدن فيلمساز از جامعه است. شما مي‌تواني طبقه‌ات را تغيير دهي و پيشرفت كني. اما چي مي‌دهي آن را مي‌گيري؟ يكسري همه‌چيز را مي‌دهند و به آنجا مي‌رسند. از آنجايي كه ما سينما نداشتيم و نداريم، هر چيز خوب‌مان تصادفي است و هر چيز بدمان قاعده است. مثلا ويسكونتي «زمين مي‌لرزد» مي‌سازد. آن دوره ماركسيست است و نگاهش به او اجازه مي‌دهد چنين چيزي بسازد. آريستوكرات مي‌شود و يك قطعه مكالمه‌اي را مي‌سازد يا نفرين‌شدگان را
 و همه جا را به هم مي‌ريزد.

   در هر طبقه‌اي هست‌‌ همان طبقه را به تصوير مي‌كشد.

به اضافه اينكه سينما بلد است. از اول سينما بلد است و سينما مديوم بياني‌اش است. ما سينما مديوم بياني‌مان نشده است و به همين دليل سينما نداريم. مدام در حال دست وپا زدن‌ايم. هيچ هنرمندي نيست كه جهان را عوض كند. يا جهان ندارد و دارد به سمت جهان شخصي‌اش پيش مي‌رود و از آنجا هنرمند مي‌شود و به سبك مي‌رسد. آدمي كه از نخستين اثرش يك جهان منطقي داشته باشد، نداريم. شايد تنها كسي كه به شكلي كاريكاتوري اين جهان را دارد مسعود كيميايي است اما بقيه فيملسازان همين را هم ندارند.

 يكسري از فيلم‌هاي جشنواره در گروه هنر و تجربه اكران شدند و استقبال بدي هم از آنها نشد. نظر شما راجع به اين گروه  چيست؟

با كلمه هنرش مشكل دارم. هنر بايد طي زمان توسط مردم و منتقدان شناخته و راجع به آن حرف زده شود. ما بايد نسبت به استفاده از كلمه‌ها حساس باشيم. طرف، مسجد شيخ لطف‌الله را ساخته و اسم خودش را هنرمند نمي‌گذارد. خود را صنعتگر مي‌داند. برگمان مي‌گويد من صنايع دستي مي‌سازم. هنر بايد بتواند صاحبش را انسان‌تر و مخاطبش را قوي‌تر و لطيف‌تر كند و نقد هم قرار است احيانا كاري كه اثر نمي‌تواند بكند را انجام دهد.

 يعني نگاه‌تان به گروه «هنر و تجربه» منفي   است؟

قطعا منفي است. چون فيلمساز را متوهم مي‌كند. فيلمساز مي‌گويد كه من در تك‌سانس خيلي خوب فروختم در حالي كه مجموعه مخاطب‌هاي فيلمساز هزار نفر هم نبوده. هر فيلمي كه مي‌دانيم اكران ندارد را مي‌ريزيم در اين بخش. يك جعبه‌اي كه پر از فيلم‌هاي جورواجور است كه هيچ كدام با هم ربطي ندارند.

 در پايان اين گفت‌وگو به خودتان برسيم. نقدي كه بر نقد‌ها و حرف‌هاي خود شما وجود دارد اين است حرف‌هايي كه شما راجع به نيت فيلمسازان مي‌زنيد سوءتفاهم درست مي‌كند. هر چه جلو‌تر رفته‌ايد، صحبت راجع به فرم را كنار گذاشته‌ايد و به صورت رگباري كلمه‌ها و جمله‌هايي را به كار مي‌بريد و فيلمساز را به توپ مي‌بنديد و تمام! و همين سوءتفاهم درست مي‌كند.

من بعضي جا‌ها آنقدر تلگرافي حرف مي‌زنم كه فقط كساني كه مرا مي‌شناسند متوجه مي‌شوند چه مي‌گويم. اين انتقاد بر من وارد است. مساله‌ام اين است كه نقدم توسط مخاطب عام و خاص خوانده شود. نقد من هرجايي كه آنقدر تلگرافي مي‌شود كه «خاص»اش مي‌كند اين انتقاد بر آن وارد است. خيلي جا‌ها بي‌حوصله بوده‌ام، تنها مي‌خواستم اعلام موضع كنم، نمي‌خواهم ادا دربياورم و خاصش كنم. هرجا حرف‌ها در آمده كه وقت گذاشتم. بعضي وقت‌ها يك خط حرف زدم، اما قابل فهم است. بعضي وقت‌ها فيلم‌ها آنقدر كلافه‌ام مي‌كند كه مي‌دانم آمده‌ام بگويم و بروم. حتما اين انتقاد بر من وارد است.

 بسياري از منتقدان سينماي ايران اعتقاد دارند كه بايد حسن‌هاي فيلم‌ها را برجسته كرد و راجع به آنها حرف زد.

براي من نقد آن يك ذره خالي ليوان است. براي من نقد فلفل است، نه شكر و نه نمك.


موضوعات مرتبط: مصاحبه/ مناظره

تاريخ : پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ | 6:52 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

اشاره:

۱. مسعود فراستی با این رویکرد که برخی فیلمها ارزش نمره دهی ندارند و برخی دیگر با آنکه فیلمهای بدی هستند، می توان این اعتنا را به آنها داشت که وارد رِنج نمره دهی شوند - و البته نمره ی صفر بگیرند - اقدام به ستاره گذاری و نمره دهی به فیلم ها می کنند.

بنابراین، به عقیده ی ایشان، باید بین فیلمهای بی ارزش و فیلمهای با نمره ی صفر تفاوت گذاشت چراکه نمره ی صفر، خود، ارزش وجودی دارد و نشان دهنده ی این است که یک فیلم "بد" اما قابل اعتنا (و نقد) است. با این تعریف، فیلم بی ارزش یعنی یک فیلم "ماقبلِ بد" و فاقد هرگونه ارزش جهت اعتنا کردن به آن.

۲. جداول زیر اختصاصاً توسط این وبلاگ تهیه، تنظیم، و منتشر گردیده است. لذا هرگونه استفاده از آن با ذکر نام این وبلاگ (استاد مسعود فراستی) به عنوان منبع بلامانع است.

۳. ترتیب فیلم های جداول زیر بر اساس حروف الفبا (ی انگلیسی) است.

۴. بازه ی نمره دهی، طبق استاندارد جهانی منتقدین، از صفر (۰) تا چهار (۴) می باشد.

۵. امتیازات فیلم های ایرانی، از نظر مسعود فراستی، با امتیازات فیلم های خارجی قابل مقایسه نیستند، اما اگر کسی اصرار بر مقایسه دارد، پیشنهاد ایشان این است که ۲ امتیاز از فیلم های ایرانی کم کند تا مقداری با فیلم های خارجی قابل مقایسه شود. 

6. مستقیماً از قول جناب فراستی:

فیلم ها (در امتیاز دهی) اول با خودشان مقایسه می شوند. یعنی اینکه اگر فیلمی دارد حرف کوچکی می زند و چیز کوچکی می گوید و درآمده است، نمره می گیرد، اما یک فیلمی که ادعای خیلی بزرگی دارد و در نیامده است، نمره ی کمتری نسبت به فیلم اول می گیرد. به همین دلیل مثلاً شما می بینید که به "راشامون" صفر می دهم با اینکه معلوم است که فیلم صفر نیست به معنی متداول، اما وقتی کاری را که می خواهد بکند نمی تواند انجام دهد، صفر است. یعنی نسبت به مجموعه ی سینما صفر نیست و ممکن است از خیلی فیلم های صفرِ دیگر خیلی بالاتر باشد، اما دارد یک حرف بزرگ می زند، یک کار فرمی بزرگ می کند، و به شدت در این کار ناتوان است. این، متر ستاره دهی هاست که برخی دوستان از آنها تعجب می کنند. "همشهری کین" صفر می گیرد. "راشمون" صفر می گیرد. چون دارند حرف بزرگی می زنند و ادعای فرمی بزرگی می کنند و در هر دو زمینه ناموفق اند و به همین دلیل است که صفر می گیرند. اما یک فیلم کوچک تر که ادعای خیلی کمتری دارد و کار فرمی کوچک تری هم انجام می دهد، نیم ستاره، یک ستاره می گیرد. این یعنی چنین فیلمی از آن فیلم های به اصطلاح بزرگ هم بالاتر است؟ به این معنی که گفتم، بله.

7. تعدادی از فیلم های درخواستی دوستان در لیست زیر موجود نیست که علت آن یکی از موارد زیر است:

الف) بیش از یک فیلم با نامی که دوست وبلاگی مان درخواست کرده، موجود است و ایشان مشخص نکرده اند که کدام یک از آنها منظور نظرشان است.

ب) فیلم درخواستی، قبلاً امتیاز دهی شده است و تا کنون نظر استاد نسبت به آن فیلم تغییر نکرده است. اسامی این فیلم ها در درخواست های اخیر به شرح زیر است:

ج) نام فیلم به فارسی ذکر شده است.

برای برطرف شدن مشکلات فوق، از تمامی عزیزان خواهشمندم که جهت درخواست فیلم به نکات زیر توجه فرمایند:

آ) ابتدا امتیاز های قبلی استاد را به فیلم ها مطالعه کنند. برای این کار می توانند از گزینه "جدول ارزش گذاری/ ستاره دهی" در منوی "موضوعات وب" که در سمت راست وبلاگ قرار دارد، استفاده کنند.

بـ) در صورت موجود نبودن فیلم در لیست های قبلی، نام آن را به انگلیسی ارسال فرمایند و حتی الامکان نام فیلمساز یا سال تولید آن را نیز ذکر بفرمایند تا احیاناً مشکل "الف" بروز نکند.

8. فیلم های خارجی سال 2014 که در جدول مربوطه موجود نیستند را استاد هنوز ندیده اند.

 

جهت دانلود فایل جدول ارزش گذاری، "اینجا" را کلیک کنید.


موضوعات مرتبط: ویژه های وبلاگ ، جدول ارزش گذاری/ ستاره دهی

تاريخ : شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 10:32 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

اشاره: ضمن تشکر از صبوری تمامی شما دوستان فهیم وبلاگی و با سپاس از اینکه شرایط جناب فراستی و مشغله ی بنده ی حقیر را- خصوصاً در این بحبوحه ی انتهای سال- درک کردید و با شکیبایی خود، بنده را بیش از پیش شرمنده نمودید، پاسخ سؤال هایتان از سوی مسعود فراستی را تقدیم حضور می کنم.

 

http://s1.xum.ir/2015/02/16/festival.jpg 

دوست وبلاگی: شما در گذشته اعلام کرده بودید که مخالف سینمای جشنواره ای (جشنواره فجر) هستید. می توانید بیشتر توضیح دهید؟

مسعود فراستی: مخالف سینمای جشنواره ای هستم، یعنی مخالف جشنواره فرنگی هستم. یعنی من با فیلم هایی که برای جشنواره فرنگی ساخته می شود، مخالف بودم، هستم، و خواهم بود. اما اگر فیلمی برای مخاطب اینجا ساخته شود و سربلند باشد، نه سرافکنده و بعد برود و آنجا هم جایزه بگیرد، مشکلی ندارم.

دوست وبلاگی: اصولا اهمیت جشنواره ها و فستیوالها تا کجاست؟

مسعود فراستی: من فکر می کنم مهمترین اش معرفی کردن یک فیلم در سطح جهان است. جشنواره های اروپا و آمریکا اساساً از این نظر مهم است وگرنه جایزه هایشان به نظر من ارزشی ندارد. به این دلیل ارزشی ندارد که بسیاری از فیلم های خوب جایزه نمی گیرند و بسیاری از فیلم های بد جایزه می گیرند. این جایزه ها را پنج، شش داور آن زمان و همچنین مجموع اوضاع سیاسی- اجتماعی آن مملکت تعیین می کنند. مثلاً فرض کنید که "مهاجرت" مسأله ی روز است. بنابراین فیلم هایی که موضوع مهاجرت را مطرح می کنند، خود به خود امتیاز بالایی می گیرند. این، اساساً سیاسی است و ارزش هنری اش خیلی پایین است.

دوست وبلاگی: جشنواره فجر رو چقدر سیاسی میدونید؟

مسعود فراستی: جشنواره فجر هم سیاسی است، اما به نظرم سیاسی از سوی نظام نیست؛ سیاسی بودنش وِل است. سینمای ما استراتژیک نیست، علی رغم اینکه ظاهراً دولی است و هست. اما اینکه می گویم ظاهراً به این دلیل است که دولت در سیاست گذاری برای سینما غایب است که ای کاش نبود و من می دانستم که با چه کسی طرف هستم و آن وقت می گفتم که این دیوانه خانه ای که امسال راه انداخته اید، محصول شماست. از این نظر سیاسی است و همچنین از این نظر که هیئت داوران را ظاهراً با محاسبه ای بیش و کم جدی می چینند، که این محاسبه نیز معنی اش خنثی کردن است و ترس از نظر جدی داشتن و شنیدن. از این جنبه ها سیاسی است، اما حاصل اش چیست؟ هیچی.

سید جواد: منظورتان این است که سیاسی است، اما سیاسیِ جدی ای هم نیست.

مسعود فراستی: مرسی. سیاسی جدی ای هم نیست. اگر بود، بهتر بود. چون تکلیف ما روشن بود. هر چیزی که تکلیفش روشن باشد خوب است، حتی اگر اشکال داشته باشد. اما اگر تکلیف چیزی روشن نباشد، حتی اگر اتفاقی هم خوب درآمده باشد، بد است.

دوست وبلاگی: آیا با اینکه جشنواره بعد از نمایش فیلم ها در پایان هر سال برگزار شود یا اصلا برگزار نشود، موافقید؟

مسعود فراستی: واقعیت این است که من خیلی مسأله ی این جشنواره فجر را ندارم، چون اصلاً آن را چیزی جدی نمی دانم. یک جشن است دیگر. جشنی می گیرند و جایزه ای می دهند و اثری هم ندارد. نه در فروش اثری دارد و نه در جای دیگر. فقط یک تست می کنند که ببینند فیلم های مورد تأیید از نظر "آقایون" کدام هاست. این جشنواره واقعاً کارکرد یک جشنواره را مبنی بر اینکه تعیین کننده باشد، خط مشی بگذارد و فروش تعیین کند و . . . هیچ کدام را ندارد.

دوست وبلاگی: به نظر شما فیلمهای جشنواره امسال بهتر بود یا جشنواره سال گذشته؟

مسعود فراستی: امسال جزء بد ترین های ده سال اخیر بود.

دوست وبلاگی: بهترین جشنواره در بین سال های اخیر (از نظر بیشتر بودن فیلم خوب و کیفیت بهتر فیلمها) جشنواره ی کدوم ساله؟

مسعود فراستی: یادم نمی آید.

دوست وبلاگی: آیا با سیاستی که باعث شد جشنواره امسال در شهرستانها نباشد موافقید؟ تاثیر مثبت دارد یا منفی؟

مسعود فراستی: من قطعاً با هر چیزی که برای تهران باشد و برای شهرستان نباشد مخالفم، چون فکر می کنم شهرستان ها بیشتر حق دارند تا تهران.

دوست وبلاگی: شما قبول دارید سینمای ما از سینمای حرفه ای دنیا فقط ادا و اطوار مصاحبه مطبوعاتی با ژستهای عجیب غریب و ... را یاد گرفته وگرنه هیچ پیشرفتی نداشته و اگر گاهی هم خواسته به سمت سینمای دنیا گام بردارد فقط از در تقلید وارد شده و انجام جشنواره امری بیهوده و از سر رفع تکلیف است؟

مسعود فراستی: صد در صد.

دوست وبلاگی: به نظر شما جشنواره امسال یا پارسال و ... فجر، چقدر بوی بهمن 57 را میدهد؟

مسعود فراستی: هیچی.

دوست وبلاگی: جمله ی تعیین کننده ی مرحوم امام -ما با سینما مخالف نیستیم، با فحشا مخالفیم- ، کجای سیاستگذاری ها و پرورش فیلمسازها بوده؟ ....

مسعود فراستی: تقریباً هیچ جا.

دوست وبلاگی: چه چیز های امیدوار کننده ای توی جشنواره امسال بود؟

مسعود فراستی: هیچ چیز امیدوار کننده ای نبود، جز یک فیلم خیلی کوچک و قابل تحمل به اسم "در دنیای تو ساعت چنده؟"

دوست وبلاگی: جشنواره امسال پدیده ای داشت؟

مسعود فراستی: آره. خُل بازی و دیوانه بازی.

دوست وبلاگی: نگران کننده ترین مسئله توی جشنواره امسال چی بود؟

 

مسعود فراستی: مجموعه ی فیلم ها جامعه ی مضمحلی را نشان می دهد که این، جامعه ی ایران نیست؛ جامعه ی دور و بَر آقایون فیلمساز است.

دوست وبلاگی: آیا پیشنهادی برای بهتر برگزار شدن جشنواره دارید؟

مسعود فراستی: نه. درش را ببندیم. داروخانه به جایش بزنیم بهتر است. در ضمن من فکر می کنم برای یک سال هم که شده آقایون لطف کنند، شرّشان را کم کنند و پول ندهند. بگذارند این پدیده زندگی طبیعی اش را بکند، ببینیم چه می شود. ممیزی هم سر جایش است و دو بند بیشتر نیست: "دفاع از منافع ملی"، "دفاع از آرمان های انقلاب". مورد سوم هم ندارد.

دوست وبلاگی: اجرای مهران مدیری چطور بود؟

مسعود فراستی: شل و ول. از بالا، توهین آمیز.

سید جواد: از بالا یعنی چه؟

مسعود فراستی: یک موضع پترنالیستی که یعنی "این، منم که دارم اجرا می کنم."

دوست وبلاگی: انتقادی به افتتاحیه و اختتامیه ندارید؟

مسعود فراستی: اصلاً ندیده ام و حوصله اش را هم ندارم.

دوست وبلاگی: اگه قرار باشه تو یه جمله یا حالا اگه امکانش هست تو یه کلمه جشنواره امسال رو توصیف کنید چی میگید؟ (آیا همون عبارت "آخر خط" برازندشه؟)

مسعود فراستی: یک کلمه: "دارالمجانین".

دوست وبلاگی: آیا تمام فیلم های جشنواره را تا آخر تماشا کردید یا فیلمی هم بود که به دلیل بی ارزش بودن نتوانید تا انتها تحمل کنید؟

مسعود فراستی: خیلی از فیلم ها غیر قابل تحمل بودند. چُرت های مبسوطی سر خیلی از فیلم ها زدم و هر وقت بیدار می شدم، می دیدم که همان دری وری ها ادامه دارد.

دوست وبلاگی: آیا تم مشترکی در بین فیلم ها مشاهده کردید؟

مسعود فراستی: دیگر این جشنواره را ولش کن. بس است.

دوست وبلاگی: مشکل اغلب فیلم ها در چیست؟

مسعود فراستی: آشفتگی، آشفتگی، آشفتگی. پسرفت، پسرفت، پسرفت. بی ارتباطی با مسائل مخاطب.

دوست وبلاگی: اندکی درباره سندروم پایان باز در فیلم های ایران ( بخصوص فیلم های جشنواره فجر امسال) توضیح دهید. آیا پایان باز نشانگر ترسو بودن یا بی نظر بودن فیلمساز است؟

مسعود فراستی: حتماً.

دوست وبلاگی: باتوجه به زياد شدن فيلم هايي مثل ماهي و گربه و ممنتو و عصر يخبندان كه غير خطي داستان را تعريف مي كنند، از شما می پرسم اصولا چه فلسفه اي پشت اين حركت است ؟ چه موقع بهتر است يك فيلم غير خطي باشد ؟ آيا اين تكنيك صرفا يك حركت show off نيست ؟

مسعود فراستی: اغلب، چرا. ولی گاهی اوقات است که یک قصه در مغز صاحبش به صورت غیر خطی می آید و غیر خطی و موازی رشد می کند. قصه های موازی کوچکی که حالا یک مجموعه را می سازند. اگر بلد باشیم این طوری قصه بگوییم (مثلاً مثل Crash) خیلی هم خوب است. البته من سینمای کلاسیک را ترجیح می دهم.

دوست وبلاگی: استاد میشه بگید چرا توی سینمای ایران اقتباس وجود نداره؟توی این جشنواره آیا کاره اقتباسی داشتیم ؟چرا همه تبه مولف بودن رو دارن؟اکثر کارای فرنگی امسال اقتباس بوده.نویسنده ها اجازه نمیدن؟اصلا ما نویسنده درست حسابی الان داریم؟

مسعود فراستی: از آخر بگویم: نداریم. خُب، با همین "نداریم" همه چیز را توضیح دادم دیگر.

دوست وبلاگی: بهترین فیلم در بخش هنر و تجربه، نگاه نو، سینما حقیقت، سودای سیمرغ و در کل چیست؟

مسعود فراستی: در کل این جشنواره ما یک فیلم دیدیم که به درد بخور بود.

دوست وبلاگی: فیلم هایی که ارزش دیدن دارند.

مسعود فراستی: "در دنیای تو ساعت چنده؟" "ارغوان" "من دیه گو مارادونا هستم" "رخ دیوانه"

دوست وبلاگی: دلتون به حال کدوم فیلم سوخت؟ یا بهتر بگم فیلمی که حسرتشو خوردین که فیلم خوبی میشد ولی حیف و میل شده و در نیومده؟

مسعود فراستی: دلم به حال خودم سوخت که وقت عزیزم را گذاشتم و این همه اراجیف دیدم.

دوست وبلاگی: بهترین فیلمنامه.

مسعود فراستی: نداشتیم.

دوست وبلاگی: بهترین و بدترین بازیگر مرد و زن جشنواره.

مسعود فراستی: ولم کن.

دوست وبلاگی: نظر تان در مورد فیلمهای نگاه نو؟

مسعود فراستی: هیچی. ولش کن.

دوست وبلاگی: نظر تان در مورد فیلمهای هنر و تجربه و اینکه آیا فعالیت های گروه هنر و تجربه نتیجه ای خواهد داد؟ به طور کلی طرح جایزه ی هنر و تجربه رو چگونه ارزیابی میکنند؟

مسعود فراستی: متأسفانه معنای واقعی و کنونی هنر و تجربه این است که فیلم هایی که مخاطب ندارند و هیچ کس آنها را نمی بیند، می ریزیم توی آن. "می ریزیم" توی آن. در صورتی که هنر و تجربه اساساً یعنی تجربه. یک تجربه تکنیکال و یک تجربه فرمی که تا الان فقط یک ماهی و گربه را داشته ایم که یک تجربه بد فرمی- تکنیکی بود.

دوست وبلاگی: جوایز به حق بودند؟ حق کدام فیلم ها خورده شد؟

مسعود فراستی: حق مردم خورده شد.

دوست وبلاگی: اگر شما جوایز رو میدادین به چه صورت انتخاب میکردین؟ ( در هر زمینه چه افرادی رو انتخاب میکردین ؟‌)

مسعود فراستی: (می خندد). من همان یک فیلم را دارم و آن یکی دو فیلم نصفه، نیمه.

دوست وبلاگی: چرا بانوان سینمای ایران همیشه طلبکارند (البته شاید چون سیمرغ هاشون مثل بقیه هست و تفاوت نداره شاکی هستند) و همیشه مدعی هستند که حقشون رو ضایع کردند . . .

مسعود فراستی: تا همین جا بگذار یک شوخی بکنیم: خانم ها اصولاً همیشه طلب کارند.

دوست وبلاگی: مثلا نیکی کریمی و غیره آیا واقعا کارگردانها و بازیگرای زن ایرانی بخصوص تو همین جشنواره اصلا در حد تشویق بودند؟

مسعود فراستی: این حرف ها اصلاً شوخی است. بگذریم.

دوست وبلاگی: بازی حامد بهداد در کل و در این جشنواره از نظر شما چگونه است؟

مسعود فراستی: بازی اش در کل که پرت است، اما در این جشنواره کمی کنترل شده بود.

دوست وبلاگی: آیا به نظر شما مهتاب کرامتی در بازیگری رشدی پیدا نموده است؟

مسعود فراستی: تو رو خدا ولم کن. بگذار از این سؤالات لوس رد بشویم.

دوست وبلاگی: استاد نظر شما در مورد بازی پرویز پرستویی (بازیگر محبوبم) در این جشنواره چیست؟ اگر میگویید ضعیف و بسیار بد چرا؟ به نظرتان چه شرایطی می تواند بازیگر به این بزرگی را اینقدر کوتوله و کوتاه کند؟ به نظر شما اگر پرویز پرستویی در هالیوود بود باز هم به چنین شرایطی دچار میشد؟

مسعود فراستی: نه. در هالیوود بد تر می شد. چون آنجا جای شوخی نیست.

سید جواد: چه شرایطی می تواند بازیگر به این بزرگی را اینقدر کوتوله و کوتاه کند؟

مسعود فراستی: "به این بزرگی"! راستش من اندازه نزده ام، این دوست مان بهتر می داند. اما اینکه "چه شرایطی؟": خودش و اوضاع. اوضاع سینما.

دوست وبلاگی: نظر شما در مورد فیلم سازان جوان و فیلم هایشان در جشنواره چیست؟ بهترین شان کدام اند؟

مسعود فراستی: من هیچ چیز به درد بخوری ندیدم. تنها فیلم قابل توجه مال صفی یزدانیان بود که او هم جوان نیست.

دوست وبلاگی: آیا پیشنهادی به فیلم سازان جوان حاضر در جشنواره که الگوی سینمای اروپا و یا به طور کلی الگوی روایت مدرن را به عنوان سبک فیلم سازی خود انتخاب کرده اند دارید؟

مسعود فراستی: پیشنهادم این است که کلاسیک ببینند و اینقدر مدرن زده ی آشفته ی پر مدعا نباشند. این را در نقد های امسال هم، به خصوص درباره فیلم بوفالو، نوشتم.

دوست وبلاگی: به نظرتون دلیل افت کارگردان هایی مثل حجازی چی می تونه باشه؟ پول مفت؟

مسعود فراستی: پول مفت که دلیل افت همه است. به اضافه ی اینکه امر برش مشتبه شده که دو فیلم قبلی را خودش ساخته است.

دوست وبلاگی:

با سلام و خسته نباشید.

اخطار: به جملاتم از بعد تئوری مولف نگاه نکنید(چون نع من سواد درک آن تئوری را دارم و نع در ایران جواب میدهد،هر چند که به قول حسن حسینی آن تئوری هم مالی نیست)

فیلمسازی واضح اعلان میکند من روشنفکرام (روشنفکر نما) پس جدا از مردم پیرامون خود زندگی میکنم پس "پری" و "هامون" و "اشباح" میسازم. تکلیف این فیلم ساز مشخص است او سینما نمیفهمد،رییس دخلش را می آورد.

فیلمسازی از ادبیات وارد سینما میشود ،شیار میسازد جایزه میگیرد کله پا هم شده است . تکلیف این فیلم ساز هم مشخص است او هم سینما نمیفهمد،رییس دخلش را می آورد.

فیلمسازی بلوکه شده و ادای گذشته در می آورد،دیگری در نهایت کارمند ارشاد است به اشتباه وارد سینما شده،دیگری ...

در کل رییس دخل این فیلمسازان را می آورد و به جوانان سرزمین خود دانش سینما می آموزد،پس به این رییس باید گفت :خیلی مخلصیم .(مرتضی آوینی هم دمش گرم که در آن اخرین رفتنش رییس را نبرد والا ما هم تا الان روشنفکرنما شده بودیم)

مسئله اصلی من این است که گیج شده ام:

موتمن باسواد است ،روشنفکرنما هم نیست،سینما را میفهمد ،کار بلد است ،ادا هم نمی آید  ولی چه بلایی سرش آمده که فیلمی میسازد بی در و پیکر. مگر سینما بلد نیست ،مگر نمیداند مشکل اصلی سینمای ایران فیلمنامه است ،مگر نمیداند باید قصه ی مردم را بگوید؟ مطمئنم که میداند ولی چرا نمیشود، نمیدانم. او در درسهای از سینما در شبکه 4 در برنامه خود رییس میگوید "قصه ی باور پذیر" ولی خود!.

شاید بگویید خب برو از خودش بپرس. ولی من فکر میکنم کاری در جای دیگری می لنگد ؟ کجا؟ نمیدانم.

سوالم مهم است باور کنید ،""چه کنیم ما هم مثله موتمن نشویم"" .

من مطمئنم موتمن و فیلمنامه نویسش میدانند و خوانده اند که رنوار می گوید: اگر فنجانی در بک گراند فیلمم باشد حتما در آن قبلا قهوه ای نوشیده ام. ولی نمیدانم چرا نمیشود،استعداد هم دارد که شبهای روشن میسازد. ولی چه میشود که به خداحافظ طولانی میرسد؟

میدانیم هر فیلمسازی کارنامه اش پستی و بلندی دارد.ولی اینقدر نع. چه کنیم ما هم به دامی که موتمن افتاده نیفتیم؟؟
نسازیم؟!

مسعود فراستی:

1- اخطار: حرف حسن را مبنی بر اینکه "تئوری مؤلف مالی نیست" خیلی جدی نگیرید. تنها تئوری مال همان تئوری مؤلف است. اما با تفسیر من که قبلاً گفته ام.

2- مؤتمن جزء معدود فیلمسازانی است که خوب فیلم دیده است و در فیلم دیدن صاحب سلیقه است. دانش هم دارد. ولی اینها هیچ کدام نمی دهد یک فیلمساز خوب. اما مشکلی تو دنبالش می گردی کجاست؟

اولا: مؤتمن با اینکه مرفّه بی درد هم نیست، اما با مردم ارتباط ندارد.

دوما: به نظرم می رسد یک جوری، ناخواسته، خودش را از چرخه ی اثر گذاری سینما خارج کرده است. بخشی از آن شاید شخصیتی باشد و بخش های دیگری هم دارد که من نمی دانم. اما مجموعاً متأسفانه آدم تأثیر گذار این سینما نیست و نمی تواند سلیقه اش را با جامعه اش هماهنگ کند. طرفدار گدار است. یک فیلمی که قصه ی خوبی دارد، مثل "جعبه ی موسیقی"، را به جای آنکه کاپرایی بسازد، برسون ای می سازد. این قاطی بودن مال بی سوادی نیست؛ مال سواد نا هماهنگ با جامعه است. بسیار هم آدم قابل احترامی است. فیلم آخرش هم بسیار بد است. فکر کنم یک چیز هایی گفتم. بس است.

دوست وبلاگی: آینده در این شرایط چگونه به نظر می رسد؟ با این وضعیت که هر سال فیلمسازها (حتی فیلمساز های نسبتا با تجربه) به ضد و یا علیه خودشان تبدیل می شوند چه سینمایی رو میشه تصور کرد؟ مجید مجیدی "بچه های آسمان"می شود "محمد رسول الله" که اصلا خنده دار است یا فرزاد موتمن "شب های روشن" می شود "خداحافظی طولانی" که نتوانسته عشق در بیاورد و همین طور تا آخر.. در این بین چه به صاحب اثر گذشته که محصول نهایی انقدر عجیب غریب است؟ یا روح الله حجازی؟ فیلمساز های ما در طول این سالها تحت تاثیر چه بوده اند که نتیجه اش شده این؟! ظاهرا این روند در ایران استثنا هم ندارد و قرار نیست داشته باشد... تحلیل تان از این تغییرات چیست؟ این موضوع رو بیشتر ناشی از زندگی خود فیلمسازها میدونید یا سیاست های دولت ها؟ چه کسی پشت آن دیگری پنهان شده؟ فیلمساز های ما چرا در طول این سالها بیشتر برآمده از فضا و واکنش جشنواره ها(داخلی و خارجی) بوده اند؟ پس مخاطب و خودشان(هویت و دغدغه) کجاست؟

مسعود فراستی: یک آدم جدی سیاسی خارجی (کاری ندارم که در آخر عمرش گند زد) جمله ای دارد که در دههه ی شصت خیلی معروف بود: "ره پر پیچ و خم، آینده روشن." من می خواهم آن جمله را تصحیح کنم: "ره پر پیچ و خم، آینده مبهم." هم برای آنها که این جمله را گفته اند و هم برای ما ره پر پیچ و خم است و آینده مبهم. اولین دلیل این مبهم بودن آینده در این است که فیلمساز ما به مخاطب فکر نمی کند. ارتباطی با او ندارد و زندگی اش از زندگی او جداست. نکته ی مهم بعدی این است که با پول مخاطب زندگی نمی کند؛ با پول دولت زندگی می کند و همه اش چشمش به دولت است. این، می دهد 99% از فساد. نکته ی سوم اینکه با مردمش رشد نمی کند. فقط با دیدن فیلم فرنگی تغذیه می کند. کتاب هم خیلی کم می خواند. داخل جمعیت مردم هم رفت و آمد ندارد. همه ی اینها را جمع می کنید، حاصل می شود این وضعیت.

دوست وبلاگی: به نظر من جشنواره سال بعد هم از این جشنواره بدتر خواهد بود چون سینمای ایران افسردگی پنهان دارد؟ عوامل سینما اکثرا از درون افسرده و داغونند ، از منتقدا بگیر تا عوامل فیلم ، هیچ کس حال روحی خوبی ندارد (هیچ کس حالش خوب نیست) - هیچ کس حسی جدی ندارد - شاید از بیرون همه خود را سرحال و سرپا نشان دهند ولی وقتی فیلمها را میبینیم کاملا لو میرود - نقدها را که میخوانیم بیشتر لو میرود (بیشتر این افسردگی و حال بد روحی خودش را از درون نشان میدهد) -
استاد آیا قبول دارید ؟ اگر آری چرا؟به نظر شما راه حل و راه درمان چیست؟؟

مسعود فراستی: به نظرم تحلیلت درست است. آدم هایی که در تولید اجتماعی (در تولید نعم مادی و معنوی) سهم نداشته باشند، افسرده می شوند. آدم هایی که از جامعه شان بریده اند و یک کلبه برای خودشان دارند که همان کلبه هم دارای مشکل ممکن است باشد، حتماً افسرده می شوند. کافی است که یک حساسیت شبه هنرمندانه (هنرمندانه به کنار) هم داشته باشند که در آن صورت افسردگی بغل گوششان است. چه کسی افسرده نمی شود؟ آدمی که در کنار مردم کار می کند. چه کار یدی، چه کار علمی، چه کار فکری. زندگی اش را هم سالم می سازد، نه بر طبق روز.

دوست وبلاگی: با این وضع چرا ما باید سینما داشته باشیم ؟

مسعود فراستی: برای خالی نبودن عریضه. ویترین خوبی است، دیگر. برای اینکه بگوییم ما هم یک چیزی داشتیم.

دوست وبلاگی: ناصر تقوایی گفته است: "امیدوارم بتوانم با فیلم نساختنم به سهم خودم باعث سقوط این سینما شوم شاید با فروریزی آن چیز تازه‌ای از نو دربیاید. این سینمایی نیست که نسل من و پیش از ما و حتی نسل باهوش بعد از ما می‌خواستند. این سینما دفن شده است. کوشش کنیم با فروریزی آن نهال تازه‌ای جان بگیرد"

بعد از دیدن فیلم های جشنواره امسال و سطح پایین وناامیدکننده آنها آیا این حرف آقای تقوایی را قبول ندارید ؟؟؟

مسعود فراستی: حرف تقوایی یک ظاهر درست دارد و یک باطن نادرست. ظاهر درستش این است که واقعاً راه حل سینمای این است که جمع اش کنیم. از اول شروع کنیم؛ از اول قاعده بر پا کنیم؛ و از اول آجر روی آجر را درست بگذاریم. اما اینکه خودمان هم گند بزنیم به قضیه، یک نفکر حجتیه ای است و من اصلاً ذاتاً با این تفکر آبم توی یک جوی نمی رود. هیچ چیز درست نمی شود، اگر درست نقد نشود. ما به چیز های خوب نیاز داریم. خوب، اما کوچک. به نقد خوب نیاز داریم؛ به کارهای شهرستانی کوچک و عمیق نیاز داریم؛ به آموزش نیاز داریم؛ جای افسردگی هم نیست. متأسفانه تفکر آقای تقوایی افسرده است . . . و مخرّب.

دوست وبلاگی: متاسفانه مدیریت ضعیف در سالهای قبل چه در بخش آموزش و چه در بخش تولید باعث ظهور فیلمهای جشنواره ای (جشنواره خارجی)شد ، و حالا همان اشتباهات باعث تولید فیلمهای جشنواره ای (جشنواره های داخلی بالاخص فجر) ، فیلمهای ضعیف و سفارشی و یا متوهم شده است . نظر شما در این مورد چیست و آیا راه برون رفت از این گودال وجود دارد؟

مسعود فراستی: من در سؤالات قبلی به این موارد اشاره کردم.

دوست وبلاگی: خطوط قرمزی مسئولین برای خروج فیلم ها از جشنواره دارن؟آیا این خطوط قرمزافراد خارج از سینماست؟
راه مقابله با آن چیست؟تعیین خطوط قرمزها؟می شود؟توسط وزارت ارشاد یا...؟

مسعود فراستی: این سؤال ها را از خودشان بکنید. من خط قرمز هایم را گفته ام.

دوست وبلاگی: دولت تدبر وامید!!! برای سینما راه حلی ارائه داد؟آیا اصولا مسئولین مقصرن؟یا خودشان هم بازیچه ان وترسو؟
آیا این درست نیست که دولت باید خود را از جشنواره بازی بیرون بکشد؟

مسعود فراستی: دولت بنشیند کار خودش را بکند، سینما را هم به حال خودش بگذارد. این دولتی که من می بینم نه خطی دارد، نه مشی ای، و نه تدبیری.

دوست وبلاگی: نظرتان در مورد ویژه برنامه جشنواره برنامه هفت چیست؟ آیا معتقد نیستید که برنامه هفت، نقد فیلم را قربانی کرد در طول جشنواره؟

مسعود فراستی: برنامه هفت جدی نیست. من هم آن را ندیده ام و نخواهم دید.

دوست وبلاگی: آیا ممکنه روزی فیلمی از مسعود فراستی در جشنواره فیلم فجر حضور داشته باشد؟

مسعود فراستی: خیر.

دوست وبلاگی: اگر فیلمسازی فیلمی درباره ی مسعود فراستی بسازد و در آن دری وری بگوید (مثل کاری که افخمی با امیر قادری و کافه سینما کرد و او را مرتبط به سیاست و مسایل امنیتی کرد و تهمت و افترا و ... ) و فیلم در جشنواره فجر، تنها جشنواره ملی ما به نمایش در بیاد و فرم هم داشته باشد، استاد در جشنواره از خود چه عکس العملی نشان میدهند؟

مسعود فراستی: لبخند.

دوست وبلاگی: این تنها جشنواره ای است که اکثریت منتقدها آن را بدترین و کسالت بارترین جشنواره نامیده اند.
اما سوالم این است که استاد اینهمه فیلمها هر سال نقد میشوند اما سال بعد دوباره به شکل بدتری نمود پیدا میکنند؟
استاد راه حل فقط نقد نیست-دریچه یا دریچه هایی به روی سینمای ایران باز کنید-استاد جاده های تازه ای را نشان سینما دهید؟
بگذارید اینطور توضیح دهم :

مسعود فراستی از نظر سطح سواد،هوش،بلد بودن چند زبان،تجربه و ... معادل پرویز شهریاری ریاضیدان در ریاضیات است - حتما می پرسید دو مدیوم متفاوت چه ربطی به هم دارد؟-عرض میکنم-یکی از کارهای درستی که پرویز شهریاری در ریاضیات انجام داد ترسیم جاده های زیبا برای لذت بردن هرچه بیشتر از ریاضیات بود. بنابراین به دو شیوه شروع به ترسیم این جاده های زیبا کرد :

1-  ترجمه: با ترجمه کتابهای معروف دنیا خصوصا کتابهای روسی که انسان با آنها به لذت واقعی حل مسئله در هر مبحث ریاضیات پی می برد.

2- تالیف: کتابهایی از سطح ساده تا سخت نوشت که تقریبا تمام مباحث ریاضیات را پوشش کامل داد.

اما استاد چیزی که ما از شما میخواهیم ترسیم همین جاده های زیبا به روش پرویز شهریاری آنهم در مدیوم سینماست.

شما هم تالیف و ترجمه های ارزنده ای داشته اید که زبانزد است اما کافی نبوده است. استاد چرا به فکر ترسیم جاده های زیبا و جدید برای سینمای ایران نیستید؟؟؟ زمان نشان داده است که نقد فیلمهای جشنواره چندان کارساز نبوده است؟؟؟

مسعود فراستی: پرویز شهریاری در طول کل دبیرستان معلم من بود و من ارادت خیلی ویژه و خاصی برای او قائلم. مقایسه اش با من، مع الفارق است. او آدم بسیار بزرگ با سواد، مؤثر و به درد بخوری برای این جامعه بود و من آدم بسیار کوچک، بسیار کم سواد و کم اثری هستم. تعارف هم نمی کنم، اما به اندازه ی همین هایی که برای خودم گفتم، کارم را انجام می دهم. یعنی در نقد شوخی ندارم و تا ابد نقد می کنم. این نقد ها گاهی یکی دو جا هم کار می کند و سه، چهار نفر را به خودشان می آورد و به سینما نزدیک تر می کند. این، وظیفه ی اصلی من است. درس می دهم، نقد می کنم، کتاب در می آورم. کار دیگری هم از دستم بر نمی آید و برای خودم هم قائل نیستم. غیر از اینکه باید کارهایی که کرده ام را بیشتر و عمیق تر کنم و خودم هم با سواد تر شوم.

دوست وبلاگی: استاد فراستی شما چرا انقدر نقداتون(مخصوصا این جشنواره) خوبه؟واقعا لذت بردم تا حدی که وقتی میخوندم تمام خانوادمون جمع میشدن و اونام کلی لذت می بردن،دستتون درد نکنه و خدا قوت( نمی دونم ، تشکر از استاد ، شاید جز این بخش نباشه ولی من بیشتر از سوال در مورد این جشنواره دلم می خواست تشکر کنم و خداقوت بگم در مورد نقدهای این جشنواره ببخشید،شرمنده اگه جاش اینجا نبود)

مسعود فراستی: مخلصم. شانسی در آمد.

دوست وبلاگی: میشه قول بدین که نظراتتان در حد این ضد یادداشت ها نماند و در هنگام اکران برخی از عناوین مهم نقد مفصلی بنویسید؟

مسعود فراستی: سر "محمد رسول الله" قول می دهم.

دوست وبلاگی: فقط ایکاش ضدیادداشت ها جای دیگری غیر از روزنامه ی معلوم الحال وطن امروز چاپ میشد. روزنامه ای که راجع به فیلم "محمد رسول الله" نوشته ی قابل تألم ایدئولوژی زده ی محمود رضوی رو چاپ کرد!

چرا روزنامه وطن امروز؟ آیا این کار شما مصداق بارز یک بام و دو هوا بودن نیست؟ از یک طرف در روزنامه های شرق و اعتماد در مورد شاملو می نویسید، در سایتتتان در تایید سیاست های هسته ای دولت می نویسید، و بعد می روید در روزنامه معلوم الحالی به نام وطن امروز، روزنوشت جشنوراه می گذارید.آیا این تناقض نیست؟ آیا یک منتقد نباید نسبت به رسانه ای که گفته هایش را منتشر می کند حساس باشد؟ مهم چه گفتن است یا چگونه گفتن؟

مسعود فراستی: عرض شود که رئیس "چه" و "چگونه" را کمی قاطی کرده است. من به گواه 99% از مخاطبین خودم این بار پر و پیمان تر، جدی تر، و کم ملاحظه تر بوده ام. مطلب "محمد رسول الله" ام هم چاپ نشد. حق هم به شان می دهم، چون برای آنها خیلی مطلب تندی بود.

اینکه می گویی "معلوم الحال"، باید بگویم که راستش را بخواهی همه شان معلوم الحال هستند. یعنی من بین "اعتماد" و "وطن امروز" خیلی فرقی قائل نیستم. این مال یک جناح است و آن دیگری مال یک جناح دیگر. سر بزنگاه هم جفت شان یک موضع دارند. مثلاً سر فیلم مزخرف و بد "محمد رسول الله" یک موضع داشتند.

"اعتماد" در آخرین باری که برایش نوشتم، برای اولین مرتبه در طول نوشتنم مرا سانسور کرد. بنابراین دیگر مطلب به آنها ندادم. "وطن امروز" خودش پیشنهاد چاپ داد. من هم گفتم که به چند شرط حاضرم مطالب امسال را به او بدهم. 1) اینکه مطلب در ستون ثابت صفحه ی اول چاپ شود و 2) اینکه مطالب بدون حذف یا ویرایش (حتی یک ویرگول) منتشر شود. پایش ایستادم، آنها هم این کار را کردند. "کیهان" هم اگر صفحه اول می گذاشت، با همین شرایط، به شان می دادم. همچنان که تلویزیون هم می روم. قبلاً هم می رفتم. آن وقتی هم که نرفتم برای این بود که دیدم آن برنامه به درد نمی خورد. همین الآن اش هم حاضرم بروم و نمی گویم که اینجا فلان است، آنجا معلوم الحال است و . . . از این بازی ها ندارم. سعی می کنم هر جایی که می روم، قسمتی از آنجا را از آن خودم کنم. تا به حال هم همین کار را کرده ام.

امسال هم بنابر همین چیزهایی که گفتم به پیشنهاد "وطن امروز" پاسخ مثبت دادم. سر "محمد رسول الله" هم یک بحثی با هم داشتیم که آنها گفتند یکی دو جایش را در بیاور. من هم گفتم خداحافظ شما. اینکه این اسمش یک بام و دو هواست یا سه هوا یا چهار هوا، توضیحاتم را گفتم.

اگر خودم روزی نشریه ای در آورم، از "الف" یا "ی" اش را دفاع می کنم. اما الآن خیلی فرقی بین "24" و "دنیای تصویر" و "فیلم" و فلان و بهمان و "اعتماد" و "وطن امروز" نمی بینم. هرکجا که مخاطب بتواند مرا پیدا کند، می روم. به اضافه ی اینکه هر جایی که احترام بیشتری قائل شود و به مطلب من آسیب نرساند، آنجا را ترجیح می دهم. در این بحث، موضع هم ندارم. نه به نفع اصلاح طلبان و نه به نفع اصول گرایان. به هر دو شان هم منتقدم. همیشه هم گفته ام، اینجا هم گفتم.

دوست وبلاگی: نظرتان درباره "ماهی سیاه کوچولو" چیست؟

مسعود فراستی: فیلم خوبی نیست. هیچ چیزش در نیامده.

دوستان وبلاگی: نظرتان درباره فیلم های "وز مبادا" – "چاقی" – "چهارشنبه 19 اردیبهشت" – "احتمال باران اسیدی" – "پدر آن دیگری" چیست؟

مسعود فراستی: هیچ کدام را ندیده ام.

دوست وبلاگی: نظرتان درباره "مردی که اسب شد" چیست؟ آیا ثقفی که قبل تر سبک فیلمسازیش مورد تایید شما بود در این فیلم پیشرفت داشت؟

مسعود فراستی: هیچ وقت مورد تأیید من نبوده و من همیشه هم گفته ام که فیلمسازی اش بد است، اما بچه ی خوبی است. فیلم آخرش هم ندید، فیلم بدی است.

دوست وبلاگی: برای صفی یزدانیان چه آینده ای را در سینما متصورید؟ آیا فیلم اول او می تواند نویدگر یک فیلمساز خوب را به ما بدهد؟

مسعود فراستی: نه هنوز. فعلاً باید منتظر بود.

دوست وبلاگی: آیا "خداحافظی طولانی" این قدر مهم بود که این جوایز رو ببره؟

مسعود فراستی: من نظرم را راجع به فیلم نوشته ام. کاری هم به جوایز ندارم.

دوست وبلاگی: نظرتان در مورد فیلم"حکایت عاشقی" چیه؟ به نظرم بیشتر از اینکه دفاع مقدسی باشه خوانندگی زنان رو تبلیغ میکنه - شبه روشنفکر ها هیچوقت به دفاع مقدس نمی پردازند وقتی هم تصمیم میگرند یه کاری میکنند طوری گند میزنند که آدم آرزو میکنه دفاع مقدس برای همیشه برای این جماعت فراموش بشه.

مسعود فراستی: فیلم را ندیده ام.

دوست وبلاگی: آیا "محمد رسول الله" فیلم مقدسی است؟

مسعود فراستی: من فیلم مقدس بلد نیستم.

دوست وبلاگی: توضیحات اضافی و بی ربطی که در ابتدای نقد فیلم "محمد رسول الله" مجید مجیدی وجود داشت بخاطر این بود که ترس از انتشار نقد داشتید و میخواستید با نرمی وارد نقد شوید تا در لوای حرفای اول متن نقد خود رو انجام دهید؟

مسعود فراستی: اولاً توضیحات اول متن نرم نیست. اضافی شاید باشد- که به نظرم نیست- ولی نرم نیست. نرمی به من نمی خورد. دوما در نقد هم نوشته ام که در شرایطی که اسلام تحت فشار است و با حضرت رسول هم در جهان آن طور رفتار شده است و فیلم هم ادعای جهانی دارد، فکر کردم که آن تکه ی کوتاه در ابتدای متن لازم است.

سید جواد: یعنی فکر می کنید که توضیح درباره ی داعش و شارلی ابدو و . . . بی ربط نبوده است.

مسعود فراستی: در اوضاع کنونی جهانی، نه. بی ربط نیست. به خصوص اینکه فیلم ادعای جهانی دارد و بحث بر سر فروش و اکران جهانی اش است، آن هم برای اینکه از حضرت محمد چهره ی دیگری را به نمایش بگذارد، که به شدت ناموفق است.

دوست وبلاگی: آیا "شیفت شب" در تحکیم بنیان خانواده است یا برعکس؟ اصلا ارزش سینمایی دارد؟

مسعود فراستی: ابداً ارزش سینمایی ندارد و به همین دلیل صحبت درباره ی باقی مسائل بی معنی است.

دوست وبلاگی: درباره ی "رخ دیوانه" سؤالی داشتم. آیا اینکه به مخاطب دروغی که وجود نداشته(صحنه کشتن مرد تو خونه توسط ساعد سهیلی و تماشای ماشین پلیس توسط راوی قصه)و بخوایم به وسیله دروغ مخاطب رو غافلگیر کنیم کار زشتی نیست مگه قرار نیست شخصیت ها همو بازی بدن این که کارگردان به راحتی به جای غافلگیری از کلک زدن مخاطب استفاده کنه بد نیست؟؟

مسعود فراستی: چرا، بد است.

دوست وبلاگی: شما فیلم "روباه" را آماتوری دانستید. می شود دقیق تربگویید ایراد فیلم کجاست؟ فیلم یک داستان را به شکلی جذاب روایت می کند. در حد روایتش شخصیت دارد. و اینکه فیلم ، روایتی شخصیت محورانه نیست. و با همین تیپ ها هم می تواند کار خودش را انجام بدهد. می شود مفصل تر بگویید ایراد فیلم چیست؟ چرا فیلم بدی است؟ فقط چون سفارشی است بد است؟ مگه قلاده های طلا نبود؟ چه فرقی دارند استاد؟

مسعود فراستی: اولا اینکه "قلاده های طلا" سفارشی نبود؛ از درون فیلمساز در آمده بود. دوما اینکه می شود سفارشیِ خوب ساخت. سوما اینکه فیلم "روباه" ماقبل نقد است. یعنی یک اثر دست دهم تلویزیونی است. نه اکشن دارد، نه آدم ساخته، و نه واقعه دارد. یک جاسوس مفنگی دارد که تنها یک بار یک حرکت اکشن می کند و کسی را می کشد. فیلم، احمقانه است.

سید جواد: یعنی با این وضع اگر بخواهیم از روایت و تیپ و شخصیت صحبت کنیم، اضافی است؟

مسعود فراستی: اصلاً نه روایتی در کار است و نه هیچ چیز دیگری. یعنی از این جوان هایی که تله فیلم می سازند خیلی عقب تر است.

دوست وبلاگی: میگن فیلم افخمی جواب آرگو رو تا حدی داده. به نظر شما درسته استاد؟

مسعود فراستی: اساسی داده، ولی توی خواب.

دوست وبلاگی: کدام فیلمساز در جشنواره میتواند جواب اثاری همچون آرگو و 300 و غیره را بدهد؟ کی؟ حاتمی کیا؟ طالبی؟ افخمی؟ کدوم؟(چون خودتون در گفتگو با رائفی پور فرمودید باید جواب این فیلم ها را دارد؟ اصلا در جشنواره ما میگذارند جواب 300 و غیره را بدهیم؟(مجوز ساخت و ممیزی و ...)

مسعود فراستی: بله، می شود. خیلی ممیزی را گنده نکنید؛ چیز جدی ای نیست. بحث اصلی این است که فیلمساز نداریم.

سید جواد: یعنی هیچ کدام از اینهایی که نام برده شد در این حد نیستند؟

مسعود فراستی: نه.

سید جواد: آن وقت تکلیف جمله ی شما چه می شود که گفته اید جواب آنها را باید با فیلم داد؟

مسعود فراستی: من رؤیا ها و آروز های خودم را گفته ام. اینکه فیلمساز نداریم، مشکل من نیست.

دوست وبلاگی: فضای بی حس، کارت پستالی و متظاهرانه فیلم "ارغوان" چگونه توانست شما را جذب کند؟ شخصا فکر میکردم یکی از تندترین یادداشت هایتان را برایش می نویسید.

مسعود فراستی: فضایش بی حس نیست؛ لحظاتی حس دارد. بی حسی مال آدم هایش است. یعنی آدم هایش، به خصوص شخصیت مرد، از آن گونه آدم هایی است که به نظر شما بی حس می آید. این آدم شبیه باقی آدم های فیلم های فیلمساز و شبیه آدم های فیلم های اروپایی است. اما آدمی است که عاشق شدنش را می فهمیم. من به این فیلم نیم ستاره می دهم. ولی فیلم های قبلی این دوستان به نظر من ماقبل صفر بودند.

سید جواد: یعنی این نیم ستاره را به خاطر پیشرفت فیلمسازان می دهید یا به خاطر خود فیلم؟

مسعود فراستی: به خاطر خود فیلم. فیلم دارد قصه می گوید. برای اولین مرتبه. این دوستان پیش از این بلد نبودند قصه بگویند، اما الآن فیلم دارد قصه می گوید. البته قصه اش را هم با بدبختی و لکنت می گوید. موسیقی اش را هم دوست دارم.

سید جواد: فکر می کنید موسیقی کلاسیکش در فیلم درآمده؟

مسعود فراستی: آره. به فیلم می خورد.

دوست وبلاگی: واقعا "مرگ ماهی" فیلم خیلی بدی بود که حتی لایق کاندید شدن هم نبود؟

مسعود فراستی: من نقدم را نوشته ام، دیگر. کاندید و جایزه و اینها مسأله ی دوستان است؛ مسأله ی من نیست.

دوست وبلاگی: استاد، شما درباره کمدی در فیلم "ایران برگر" گفته اید که بسیار سخیف است و اجتماعی می نماید. این فیلم باید چه می کرد تا اجتماعی می شد و آیا کمدی باید محصول اجتماع روز باشد و یا تراوشات اجتماعی ذهن فیلمساز؟

مسعود فراستی: اینکه فیلم باید چه می کرد، کار فیلمساز است. من چیزی را که می بینم، می گویم خوب است یا بد است و دلایلم را می گویم. این فیلم نه کمدی داشت و نه لبخندی. گذشته از اینها توهین به مردم بود. فیلم، به شدت توهین آمیز است. توهینش هم تیپ توهین ده نمکی است.

سید جواد: آیا کمدی باید محصول اجتماع روز باشد و یا تراوشات اجتماعی ذهن فیلمساز؟

مسعود فراستی: آخر تراوشات ذهن فیلمساز به درد من نمی خورد اگر بی ارتباط با مردم و مخاطب باشد.

دوست وبلاگی: آیا با فیلم"من دیه گو مارادونا هستم" به سینمای بهرام توکلی امیدوار شدید؟

مسعود فراستی: نه هنوز.

دوست وبلاگی: کار هومن سیدی در فیلم "اعترافات ذهن خطرناک من" گرته برداری است یا تقلید صرف؟

مسعود فراستی: اساساً تقلید.

دوست وبلاگی: نظرتون در مورد فیلم های بیرون کشیده شده از جشنواره-360درجه،ماهی عنبر-فیلم بهمن آرا-چیه؟دیدید؟

مسعود فراستی: ندیدم.

دوست وبلاگی: آیا اگر فیلم تاکسی جعفر پناهی در جشنواره بود جایزه ای دریافت میکرد؟

مسعود فراستی: من فیلم را ندیده ام. نمی دانم.

دوست وبلاگی: در مورد فیلم های محبوب شما در جشنواره امیر قادری متن های زیر را نوشته است. نظرتون چیه؟درست میگن؟

"در دنیای تو ساعت چنده؟" تلقی خفیفی از سینماست. طبیعی بود که گروهی از منتقدان از این فیلم خوش‌شان بیاید. کامل در چارچوب آموخته‌ها و لذت‌های سال‌های قدیم. آن چه از بس تکرار شده، فهم‌شان را از دنیا تشکیل می‌دهد. با آش طوطی و گربه پشت بام. بی آن که چینی نازک تنهایی‌شان ترک بردارد. به هر حال در این دنیای رو به تحول سریع پرهیاهو، آرام‌شان می کند.

مسعود فراستی: دری وری است. اصلاً نقد های این آدم دری وری است. نخوانی، سنگین تر هستی. کسی که به مینی ژوپ آدم ها گیر می دهد، خودش را به هر چیز و هر آگهی ای می فروشد و گاهی هم چیزی می نویسد و اسمش را نقد می گذارد، نباید جدی اش گرفت. این آدم اگر درباره ی همان فیلم "روباه" که فریفته اش کرده، نظر بدهد و درباره ی فیلم های دیگر نظر ندهد، سنگین تر است. از نظر من این آدم دیگر منتقد نیست. آدم هایی که باند باز هستند و کثافت کاری می کنند، نمی توان نام نقد و منتقد و اینها را رویشان گذاشت و اگر بگویند از این فیلم خوشم آمد و از آن یکی بدم آمد، خیلی جدی نیست. به نظرم ساکت شود، بهتر است.

"من دیگو مارادونا هستم":کارگردان، تصوری از داستان‌های کوتاه پست مدرن دارد، و مدام می‌خواهد از زاویه‌های مختلف، به عنوان یک فیلم، به منتقد و تماشاگر سینما قالب‌اش کند. پر از شوخی و ایده، که اغلب بالاتر از متوسط نیستند و موقع تماشای فیلم، به نظرتان می‌رسد در سطح بالاتری از آن قرار دارید. به این اضافه کنید نفرت توکلی از زنده ماندن، و از دنیا. از دیدگاهی این می‌تواند نقطه مثبت‌اش تلقی شود. برای من اما بسیار آزاردهنده است. انگار که می‌خواهد تماشاگرش را در این انتقام از زندگی، شریک کند.

مسعود فراستی: اصلاً این آدم آنقدر جدی نیست که من درباره اش نظر بدهم. فریب یک آشغالی مثل "روباه" را خوردن نشان می دهد که آدم در چه سطحی است.

دوست وبلاگی: امتیاز تان را به فیلم هایی که در جشنواره دیدید بفرمایید.

مسعود فراستی:

در دنیای تو ساعت چنده: یک و نیم.

رخ دیوانه: نیم.

ارغوان: نیم.

من دیه گو مارادونا هستم: نیم.

بقیه، صفر. بعضی هم ماقبل صفر.


موضوعات مرتبط: مصاحبه کاربران وبلاگ با مسعود فراستی ، مصاحبه/ مناظره ، ویژه های وبلاگ ، جدول ارزش گذاری/ ستاره دهی

تاريخ : جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 23:33 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

بالاخره پس از سه سال، کتاب "اسطوره سینما: جان فورد و سینمایش" به کوشش مسعود فراستی راهی بازار فروش شد.

علاقه مندان می توانند این کتاب را به قیمت 85000 تومان از کتاب فروشی نشر بیدگل واقع در تهران، خیابان انقلاب، بین خیابان 12 فروردین و خیابان فخررازی، جنب پاساژ فروزنده، پلاک 1274 تهیه فرمایند.

دوستان همچنین می توانند برای خرید اینترنتی این کتاب به فروشگاه اینترنتی شهر کتاب مراجعه فرمایید. (با تشکر از دوست خوب مان "کمیل" که این لینک را در اختیار ما قرار داد.)

http://s1.xum.ir/2015/02/23/ford.md.jpg


موضوعات مرتبط: آثار ، اطلاعیه ، ویژه های وبلاگ

تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ | 20:19 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

اشاره: مجله 24 در شماره اسفند 93، همچون سال های پیش اقدام به نظرخواهی از منتقدان درباره جشنواره کرده است. پاسخ های مسعود فراستی به سؤالات این نظرخواهی به شرح زیر است.

http://gidoraa.com/blog/wp-content/uploads/2011/08/farasati.jpghttp://s1.xum.ir/2015/02/23/images.jpg

فیلم برتر جشنواره

بچه های آسمان

 

ناامید کننده ترین فیلم جشنواره

به ترتیب حروف الفبا: . . .

 

بازیگری که شگفت زده ام کرد

ر. ک به جواب بالا

 

بازیگری که پایین تر از حد انتظارم بود

فرهاد اصلانی

 

فیلمسازی که مشتاق تماشای فیلم بعدی اش هستم

صفی یزدانیان

 

فیلمسازی که اشتیاقی به دنبال کردن کارهایش ندارم

مهرجویی، کیمیایی، ده نمکی

 

بهترین اسم فیلم

 در دنیای تو ساعت چند است؟

 

جذاب ترین شخصیت داستانی که دیدم

اکبر عبدی در تیزر بیماری های خاص

 

ایده ای که تلف شد

ایده؟! همین جا باید از مشاور فرهنگی یک بانک که عضو هیئت داوران نیز هست یاد کنم که به احتمال زیاد ایده های فلسفی- عرفانی اش در فیلم ها در نیامده.

 

فیلمی که از دیدنش پشیمان شدم

به ترتیب حروف الفبا: . . .

 

چهره جذاب جشنواره

علی طالب آبادی با گریم تازه

 

شگفتی کل جشنواره

کارت من که هنوز در پست پیشتاز است و ان شاء الله بعد از فیلم آقای مجیدی به دستم خواهم رسید.


موضوعات مرتبط: مصاحبه/ مناظره

تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ | 20:11 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

مسعود فراستی برگزار می کند:

http://s1.xum.ir/2015/02/16/festival.jpg

نام کلاس: کارگاه تحلیل جشنواره سی و سوم

تعداد جلسات: 1 جلسه

مدت کلاس: 150 دقیقه

هزینه ثبت نام: 40,000 تومان

مکان برگزاری: مهرشهر- بلوار شهرداری- خیابان 341- کافه راندوو

زمان برگزاری: متعاقباً اعلام خواهد شد.


 

دوستانی که تمایل به شرکت در این کارگاه را دارند، نام و شماره تماس خود را به آدرس sky_eng2011@yahoo.com ارسال فرمایند، تا در صورت به حد نصاب رسیدن، زمان برگزاری کلاس و همچنین روش پرداخت هزینه به ایشان اطلاع داده شود.


موضوعات مرتبط: اطلاعیه ، ویژه های وبلاگ

تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ | 22:19 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

سید جواد:

طبق گفتگویی که با استاد داشتم، تصمیم گرفتیم که در صورت امکان، آخر هفته جاری یک مصاحبه درباره جشنواره با ایشان ترتیب دهیم. مصاحبه ای که منحصر باشد به سؤالات شما دوستان درباره جشنواره امسال. بنابراین بدین وسیله از تمامی دوستان دعوت می شود که در صورت تمایل سؤالات خود را تا ساعت 13 روز پنجشنبه (30 بهمن) مطرح نمایند. ضمناً خواهشمندم که در ارسال سؤالات به نکات زیر توجه فرمایید. شایان ذکر است که تنها سؤالاتی که موارد زیر در آنها رعایت شده باشد، در مصاحبه با استاد مطرح خواهند شد.

1- لطفاً فقط سؤالاتی را مطرح بفرمایید که با جشنواره امسال در ارتباط هستند.

2- لطفاً برای ارسال سؤالات فقط از طریق ثبت کامنت در همین پست اقدام فرمایید.

3- لطفاً اگر قبلاً سؤالی در رابطه با جشنواره مطرح کرده اید که مایل به حضور آن در مصاحبه مذکور هستید، آن را دوباره به روش بالا ارسال فرمایید.


موضوعات مرتبط: اطلاعیه ، ویژه های وبلاگ

تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ | 21:53 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

http://s1.xum.ir/2015/02/14/thum-de70041691330246b1b5-IMG_1017_307586.jpg

مسعود فراستی در دانشکده هنر و معماری دانشگاه آزاد به نقد و بررسی فیلم "قاضی" (ساخته دیوید دابکین، محصول 2014) خواهد پرداخت.

 

http://schmoesknow.com/wp-content/uploads/2014/10/robert-downey-jr-gets-serious-in-the-trailer-for-the-judge-the-judge.jpeg

زمان: دوشنبه 27 بهمن 1393 - ساعت پخش فیلم 13:45 و شروع جلسه نقد 15:45 است.

مکان: تهران،خ فلسطین،نرسیده به خ انقلاب،دانشکده هنر و معماری دانشگاه آزاد اسلامی

شرکت در جلسه برای عموم آزاد است.


موضوعات مرتبط: اطلاعیه

تاريخ : شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ | 22:18 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

اشاره: متن زیر در هیچ یک از جراید به چاپ نرسیده است و منحصراً توسط شخص آقای فراستی منتشر می گردد.

مرگ بر داعش ، مرگ بر شارلی ابدو

http://s1.xum.ir/2015/02/14/FKH_296d1eds.jpg

فیلم تازه مجید مجیدی – محمد رسول الله – فیلم بد ، مغشوش و مخدوشی است و بسیار گنگ ؛ و در نتیجه بی اثر . کاش چنین نبود – که متاسفانه هست – و با فیلم خوب ، محکم و گویایی طرف بودیم  و موثر . فیلمی که تصویر درستی  – هر چقدر کوچک – از پیامبر اسلام می داد ،  نه  تصویری این چنین مخدوش . بخصوص در وضعیت بلبشوی امروز جهان . وضعیتی که مسلمانان در شرق وغرب جهان بیش از پیش مظلومند و تحت فشار و هجمه و اتهام - اول از سوی تروریسم کور ، وحشی و ماقبل تمدن " داعش " که بجای آن که علیه امپریالیسم و ستمگران باشد ، بیشترین کمک - ایدئولوژیک ، سیاسی و حتی فرهنگی - را به آن ها می کند . و دوم از سوی ضد تروریست نماهای فکل کراواتی متمدن  غربی که ظاهرا طرفدار آزادی بیان اند  ؛ اما آزادی بیانی محدود و بی خطر برای ملت خود و آزادی نا محدود برای توهین به  مقدسات مسلمانان – فعلا با روزنامه آنارشیست شارلی ابدو و بعدا با ...  – و این آزادی خواهی باسمه ای را چماق می کنند  علیه کشورهای جنوبی – بخصوص مسلمانان - ، و نه علیه تروریست ها .

در چنین شرایطی – تحریم ها ی غرب علیه ما - واقعا به فیلمی نیاز داشتیم که از یک طرف چهره غیر بنیاد گرایی از مسلمانان ارائه دهد – چهره ای رحمانی – و از سوی دیگر چهره ای محکم که روی اصول سازش نمی کند و نه چهره ای سازشکار و بی اصول در مقابل زورگویان و سلطه طلبان ؛ نه چهره ای خنثی.

فیلم مجیدی  اما فیلم خنثی ای است . خنثی حتی در بحث تحریم ها ،که بحث امروز هم هست . فیلم، چیزی جدی از تحریم سنگین چندین ساله علیه مسلمین زمان حضرت رسول در فیلم نشان نمی دهد. سخرانی ابوسفیان هم که چندان جدی نیست .

اگر قرار است از تحریم جدی غرب علیه ایران بگوییم و از وضعیت ناشی از آن برای مردم ، چرا فیلمی با داستان امروزی نمی سازیم ؟ اگر زمان پیامبر ، چنین تحریم هایی بود ، سران طرفدار حضرت رسول چگونه برخورد کردند ؟ آیا خود و همه را دعوت به قناعت نکردند ؟ نه این که دولتیان فقط شعار بدهند و مردم را به قناعت دعوت کنند و خود فارغ از " اقتصاد مقاومتی " زیست کنند ؟

فیلم مجیدی نه سختی را می نمایاند و نه مقاومت مسلمین – سران و مردم – را . چرا برای این بحث این گونه از پیامبر خرج می کنید ؟ اصلا مگر می شود طرفدار قناعت بود – در زمان تحریم ها -  اما صد و اندی میلیارد هزینه یک فیلم کرد ؟ آن هم چنین فیلم ابتری ؟ و تازه قسمت دوم و سوم این سریال نا منسجم و بی هویت را نیز ادامه داد . قطعا با هزینه ای هنگفت تر . نمی شد این فیلم به این " مهمی " را ارزانتر – و اثر گذار تر – ساخت با عوامل خودی ؟

 عوامل خارجی با دستمزد های سنگین در فیلم چه  کرده اند ، که ما نمیتوانستیم ؟ فیلمبردار اسکاری که یک کرین درست ندارد و کرین اش چندین جا لق می زند . اما شاید به جای ما ، جای دوربین تعیین کرده و زاویه دوربین ؟ و حتی دکوپاژ ؟ جا و زاویه دوربین اش مسیحی – یا غربی – نیست ؟ ما چه کاره فیلم بودیم ، دستیار فیلمبردار یا کارگردان ؟ کارگردانی که نه بازی خوب می گیرد ، نه محیط و فضایی دراماتیک می سازد در فیلم چه کاره  است ؟ - رئیس مدرسه عالی هنر ؟- کات ها را چه کسی داده ؟ و میزانسن ها را ؟ راستی کدام میزانسن ؟ به یاد بیاورید صحنه " ایمان آوردن " ساموئل بد من را ، که از حمله راهزن ها به کمک پیامبر جان سالم به در برده ، با دیدن ماهی ها شگفت زده می شود . به این شگفت زدگی می گویند : ایمان ؟ راستی  آیا ایمان آورده ای در فیلم می بیبنیم ؟ و مهم تر ، خدا در فیلم کجاست ؟ - در بچه های آسمان و حتی رنگ خدا ، بود - .

دوستانی که از فیلم خوششان آمده ، از نور پاشی آقای فیلمبردار /کارگردان  شگفت زده شده اند ؟ نور دیده اند ؟ یا از ایمان نداشته فیلم  حال کرده اند؟ یا  مرعوب نام فیلم شده اند ، و خرده قصه هایی که کامل اش را می دانند . کسانی که روایت ها را نمی شناسند – مثلا خارجی ها – از فیلم چه دریافت می کنند ؟  نور پاشی ؟  " چگونه " ، بماند .

 این تصویر اولترا نورانی از پیامبر  فیلم مجیدی  ، که هیچ " آن " انسانی ندارد ، درکی انحرافی – یهودی ، مسیحی - از تاریخ ادیان است ، باب طبع هالیوود دیروز در فیلم های به اصطلاح دینی شان .

حضرت خاتم در این فیلم از لحظه تولد نورانی است ، وگهواره اش نیز . تاکید دوربین نیز نوید ظهور پیامبر می دهد ، حال آن که پیامبر اسلام ، در چهل سالگی مبعوث شده نه از لحظه تولد . آخرین تصویر از پیامبر را در فیلم بیاد بیاورید : پیامبر  در 14 سالگی بر لبه صخره ای ایستاده و دوربین با زاویه لوانگل ، او را لانگ شات در آسمان می گیرد . سراسر تصویر نورانی است . این نما، یک نمای کامل هالیوودی نیست ؟

این نورهای زرد به صورت ها – اطرافیان حضرت – و رنگ شیک کرم لباس ها و این نوع کادر بندی نقاشی وار ، از فرهنگ مسلمانان نیامده ، متعلق به دوره ای از نقاشی کلاسیک  دوره رنسانس غربی است . در ضمن در نقاشی های کهن غربی هاله ای از نور دور سر حضرت مسیح دیده می شود .

 این نور پاشیدن به صورت پیامبران وائمه ، و دیدن نورتوسط همه – چه ایمان آوران و چه منکران – اپیدمی جدی فیلم ها و سریال های " دینی " – تاریخی ماست ، که دامن گیر همه – ما و هالیوود -  است . چگونه می شود کسانی که نوری در دلشان نیست ، همچون کسانی که ایمان آورده اند ، نور ببینند ؟ این نقض غرض نیست ؟

فیلم الرساله مصطفی عقاد که فیلم متوسط ، کم خرج و بسیار بهتری از فیلم  مجیدی است – و همچنان می شود دیدش - ، در این بحث ، معقول تر رفتار کرده . بدون آن که نور پاشی کند ، بدون آن که تصویری از حضرت نشان دهد ، از اور شولدر استفاده کرده و از پی او وی .

فیلم ، نه تنها پیامبر نمی سازد – از تصویر و از صدای بد نیمه دخترانه ای که مجیدی استفاده کرده هم بگذریم – بلکه اصلا شخصیت پردازی ندارد . آدم ها بیشتر ماکت اند و بعضی مجسمه ؛ با گریم سنگین ، لباس و نام تاریخی . هیچ کدام حسی انسانی ندارد – مگر دو زن که احساسات ( نه حس ) رقیقه بر می انگیزند - که منتقل کنند . از همین جاست که بازی ها هم به شدت کلیشه ای شده . زبان و ادبیات آدم ها نیز فاقد هویت تاریخی اند .

آدم بدهای فیلم نیز شوخی اند و تعقیب کردن هایشان خطری و تعلیقی ایجاد نمی کند . وسط فیلم هم ول می شود . مهم ترینشان ساموئل است ؛ دسیسه گری که " ایمان " می آورد . چگونه ؟ در آن صحنه معرف ماهی ها . براستی این مردم بعد از واقعه چه می کنند ، با این ماهی ها  ؟ کات به روایت دیگر . تمام فیلم همین گونه کات می شود . صحنه حمله ابرهه را بیاد بیاورید . و اسپشیال افکت شگفت انگیزش  (! ) که از کار در نیامده و باوری نمی سازد و حسی . همچنان گنگ می ماند . مستقل از ناتمام ماندن قصه و جای آن در اثر .

حاصل این همه ادعا ، هیاهو و این همه جو سازی ، این همه عوامل مثلا حرفه ای در سطح جهان ، شده فیلم کلاژی ، بی منطق  و شلخته از خرده روایت های تاریخی صدر اسلام ، که به درستی برخی از این روایت ها نیز می توان شک کرد . با جمله " برداشت آزاد " و " خیال انگیز " فیلمساز نیز چیزی حل نمی شود ، اگر بدتر نشود . این نوع روایت کلاژی و شعاری – نصفه نیمه و تکه پاره – خیال انگیز که نیست هیچ ، زیبایی و اثر گذاری تاریخ را هم خدشه دار می کند . روی هیچ واقعه ای تمرکزی نیست . و این یعنی هیچ . در نتیجه هیچ مفهومی ساخته نمی شود .

فیلم نه تاریخ می گوید – به طور جدی و امین – نه جغرافیا دارد و ارتباط های جغرافیایی . مکه و جغرافیای دور وبرش ، جز ماکت چیست ؟ سیاهی لشگر ها چه می کنند ؟ و حرکات کرین وتراولینگ سرگردان دوربین در این مکان ها  هم نمی تواند اتمسفری بسازد . نکند موسیقی کلیسایی قرلر است فضای اسلامی بسازد ؟

فیلم ، ظاهرا خوش آب و رنگ است  وتکنیک دارد ؛ اما نه چندان جدی . فیلم رستاخیز درویش قطعا تکنیک بهتری دارد . بحث فرم در این جا بی ربط است و درنتیجه بحث محتوا . فیلمبردار اسکاری ، تدوین – بد - و موسیقی غربی  و عربی ، طراحی صحنه ولباس و دکور و تدارکات و حمل ونقل – با فیلمنامه ای بسیار ضعیف و پر حفره – نمی دهد یک فیلم خوب و با حس و حال .

 فیلم خوب را انسان های باورمند وکار بلد می نویسند  و می سازند . و از همه عوامل وتکنیک نیز در خدمت اثر سود می جویند .

کارگردانی مجیدی نسبت به " بچه های آسمان " و حتی " رنگ خدا " ، جلو که نیامده هیچ ؛ عقب هم رفته ؛هر چند این همه تکنیک اضافه شده . بیگ پروداکشن نه کار مجیدی است نه به درد سینمای ما می خورد. کافی است به تجربه های مشابه مان رجوع کنیم.

 

امیدوارم قسمت دوم وسوم فیلم ، به همین سیاق نباشد و این همه گران و ابتر. خدا رحم کند .          


موضوعات مرتبط: نقد ، یادداشت/ ضد یادداشت ، ضد یادداشت های جشنواره ای

تاريخ : شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ | 21:6 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

تکنیک یا انسان

فیلم تازه ی مجید مجیدی با نام "محمد رسول الله" فیلم بد، مغشوش و مخدوشی است؛ و بسیار هم گنگ. و در نتیجه بی اثر . . .


نقد کامل فیلم در روز های آتی منتشر خواهد شد.


موضوعات مرتبط: ویژه های وبلاگ

تاريخ : شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ | 13:34 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

روزنامه وطن امروز در شماره 1536 (25 بهمن 93) منتشر کرد:

روز آخر

http://moviemag.ir/images/pics/62/News/1/1/14/30312_767.jpg

در دنیای تو ساعت چنده؟
فیلم کوچک آدمیزادی آرام و بی‌ادا است اما با حس. حسی از یک عشق قدیمی و تمیز انسانی. عشق یک‌طرفه و بی‌پاسخ اما امکان‌پذیر و باورپذیر.

در هجمه این همه تنش و عصبیت، بزهکاری، خیانت و فساد و خل‌بازی فیلم‌های این جشنواره، در دنیای تو...، غنیمتی است کمیاب که به کل از این جشنواره و سینمای مریضش جدا می‌ایستد و چه خوب.
تنها فیلم جشنواره است که وقتی از سینما بیرون می‌آییم  - بویژه که باران هم نم‌نم می‌بارد– حالمان خوب می‌شود و حس نرم انسانی‌ای داریم. این، اولین فیلم نوستالژیک  زنده – نه مرده - عاشقانه سینمای پس از انقلاب است که اصلا بد نیست. می‌توانست بهتر باشد. کمی قصه کم دارد: قصه حمید، قصه علی و فرهاد و...
یادآوری‌هایش، گاهی مخدوش است و معلوم نیست خاطره از نگاه کیست.
فیلم زمان ندارد. می‌توانست متعلق به 20سال پیش باشد یا 20سال آینده. این، خوب نیست. هر چه زمان‌مندتر و مکان‌مندتر، بهتر و ملموس‌تر.
خانه، کوچه و خیابان از کار در آمده‌اند؛ بازار رشت اما گاهی توریستی شده.
بازی مصفا، خیلی خوب است و اندازه. حاتمی هم به فیلم می‌خورد.
پایان فیلم درست است و متناسب؛ بدون اداهای رایج. تدوین خوب نیست و بعضی حرکت‌های دوربین.
موسیقی اما خوب است و دل انگیز که به فیلم و فضای نوستالژیک آن می‌آید. چه ترکیب خوبی از موسیقی کلاسیک با محلی و چه ترانه قشنگی در آخر فیلم. آفرین به کریستف رضاعی.


کوچه بی‌نام
فیلم خیلی بدی نیست. خانه سنتی شلوغ نسبتا خوبی دارد. یکی، دو رابطه – رابطه خواهرها- تا حدی درآمده ‌است و یکی، دو نگاه کوچک عاشقانه. تنش مرگ هم که در لحظاتی معدود داشت کار می‌کرد، با بازی بد پانته‌آ بهرام – و باران کوثری- به‌کل از بین می‌رود. اصلانی که می‌توانست  خوب باشد، به دلیل فیلمنامه بسیار ضعیف و سرسری و ساخته نشدن شخصیت رو هواست؛ همچون پایان فیلم.

راستی این پایان متعلق به کدام فیلم است؟ - رئال است یا سوررئال؟ - اصلا پایان است؟

روباه
یک تله‌فیلم سفارشی آماتور مضحک ما قبل بد و ماقبل نقد.

طعم شیرین خیال
یک سخنرانی فیلم شده – نه حتی تله‌فیلم – زیست محیطی سفارشی با یک ساعت اضافی. طعم شیرین خیال بود یا طعم تلخ کابوس؟ شبه‌کابوس ارادی و شعاری  ویژه بزرگسالان عقب نگه داشته شده.

مزار شریف
فیلمی سفارشی – سیاسی اما مفلوک که از پس هیچ‌چیز برنمی‌آید. گویی فیلم، در اواسط دهه 60  قبل از دکل ساخته شده. و علت ساختنش هم تا به آخر نا‌روشن می‌ماند. پیام سیاسی فیلم این است؟ طالبان افغانستان خوبند و طالبان پاکستان بد؟ درست فهمیدیم؟

محمدرسول الله (ص)
و اما درباره فیلم آقای مجیدی در روزهای آینده خواهم نوشت.


موضوعات مرتبط: نقد ، یادداشت/ ضد یادداشت ، ضد یادداشت های جشنواره ای

تاريخ : شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ | 13:30 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

روزنامه وطن امروز در شماره 1535 (23 بهمن 93) منتشر کرد:

"بوفالو"

http://www.fardanews.com/files/fa/news/1390/5/1/72347_781.jpg

راستش فیلم، چنان ماقبل بد است که رغبتی برای نوشتن درباره‌اش نمی‌ماند. یک فیلم کامل هدر شده ماقبل حرفه‌ای گنگ و فاقد حس؛ خواب‌آور.  اما به دو دلیل این یادداشت را می‌نویسم: اول اینکه گویا کارگردان، پسر خوبی است و دوم– مهم‌تر- حرف‌های عجیب و غریبش درباره فیلم که پر از غلط تئوریک است و توهم و سوم حرف‌ها، گویا نظرات مخدوش بسیاری از جوانان اهل سینماست.
 اول از فیلم بگویم تا برسم به نظرات درباره: فیلم نوآر، آشنایی‌زدایی، نماد، پایان باز و روایت مدرن و...
آدم‌هایی مقوایی فاقد شخصیت– و نه حتی تیپ– در لوکیشنی ابری کنار مرداب (انزلی) و پایان ابتدایی انتلکت‌زده شبه‌عرفانی و بی‌معنا. تا آخر فیلم هم نمی‌فهمیم آدم اول فیلم– بوفالو– کیست یا چیست؟ چرا «بوفالو»؟ نامی فرنگی به تقلید از مثلا «بوفالو بیل»؟ این چه ربطی به فیلم ما دارد در کنار بندر انزلی؟
اعمال این آدم چرا اینقدر بی‌منطق است؟ خانواده‌اش را چرا ترک کرده و چنین منزوی در آلونکی زندگی می‌کند؟ چرا دلسوزی دارد؟ در سینما چه‌کار می‌کند؟ چه نسبتی بین بوفالو و سینما هست؟ علاقه و «نوستالژی» کارگردان به سینما، مثلا «سینما پارادیزو» است که به فیلم سرایت کرده؟ کم‌سو شدن چشمش و عینکی شدنش چه اهمیتی در درام(!) دارد؟ شاید برای نمای آخر است و عینک بوفالو در آب و جسد او. لحظه مرگ عینکی شده؟ جسد پسر را یافته یا جسد خود را؟ ربطش به پسر غرق‌شده چیست؟ شاید کلا فیلم «مینی‌مال» است و ما نمی‌دانیم؟ (مینی‌مال از نگاه دوستان یعنی چیزی نگفتن و ده‌ها حفره در قصه و شخصیت داشتن).
زن لال و نیمه‌گنگ و افسرده که چند بار ظاهر شده، کیست؟ «فم فاتال»  فیلم «نوآر» است؟ یا آن زن دیگر که محور فیلم است؟ و دوست– یا شوهر- غرق‌شده‌اش.  لوکیشن ابری انزلی چه کار کردی دارد؟ لوکیشن «نوآر» است؟ که فیلمساز، «بیس اصلی» فیلمش گرفته. دقت کنید: فیلم، «فضامحور» است. جغرافیای محیط مهم و تعیین‌کننده است. جغرافیا، هویت و شخصیت دارد. این ادعا‌ها را می‌شود همین جوری ادامه داد: «شهر و مرداب انزلی، کارکرد مفهومی دارد». چرا؟ چون ابری است؟ فیلمساز عزیز ما به سبک فیلمساز «شیار 143 » و بسیاری دیگر، می‌خواسته بگوید «نماد»! رویش نشده.  بارها گفته و نوشته‌ام که نماد با اختیار و اراده فیلمساز ساخته نمی‌شود که اگر بشود، نمادسازی– یا دقیق‌تر: نمادبازی– است و مضحک و از اثر جدا.   نماد، از ناخودآگاه انسان و محیط او برمی‌خیزد و عمدتا در ناخودآگاه دریافت می‌شود؛ نه از خودآگاه به خودآگاه. نماد باید در  حس و ذهن انسان ریشه داشته باشد و بر ادراکات حسی و تجربیات عاطفی انسان بنا شود و خصلتا باید با پدیده مورد نظر و آنچه جانشین آن شده، رابطه ذاتی و درونی داشته باشد. ریشه‌های این رابطه را باید در وابستگی کاملی که بین یک حس، یا یک فکر در یک‌سو و یک تجربه حسی در سوی دیگر وجود دارد جست‌وجو کرد. در سینما، هیچ معنا و مفهومی به طور مجرد– و خارج از عینیت و منطق عینی- ساخته نمی‌شود. همه چیز باید از عینیت گذار کند- و حسی شود– تا به ذهنیت برسد. مغلق‌گویی- و گنگ بودن– و نماد تحمیلی و خارج از اثر ساختن، نامفهوم و بی‌معنا ماندن است. این، فقط اغتشاش تولید می‌کند و اختلال در اثر. اغتشاشی که اثر را از هر معنایی تهی می‌کند. به‌راحتی هم توسط مخاطب به ریشخند گرفته و پس زده می‌شود.
 مثلا این عینک، نماد کوری است یا بدتر: نماد «درونی» است و رفتن به درون.
فیلمساز ما می‌گوید: «فیلم بیرونی است وبعد درونی می‌شود.» شوخی نمی‌کند؟ فیلم کجا و با چه منطق و سیر دراماتیکی درونی می‌شود؟ فیلم، کی درونی شده که ما نفهمیدیم؟ آخرین باری که بوفالو به زیر آب می‌رود و درتوهم، جسد پسر را جسد خود می‌انگارد؟ این روند چگونه رخ می‌دهد؟ و ربط آن پسر غرق شده با بوفالو در چیست؟ «بوفالو» از کی، به درون می‌رود و عارف می‌شود؟ این حرف‌ها، بد است دیگر. به آدم می‌خندند.
فیلمساز کشف کرده– و این جمله مد جوانان امروزی است-: «آدم‌ها خاکستری‌اند و آدم بد و خوب نداریم». در ادامه می‌شود جمله مشعشع کارگردان «یخبندان»: «همه محصول شرایط‌اند». این لاطائلات، یعنی چه؟ بوفالو، آدم خوب و بد ندارد؛ دقیق‌تر آدم، ندارد. آدم خاکستری، یعنی چه؟ این درست است که آدم‌ها مجموعه‌ای از صفات خوب و بد‌اند و خیر و شر در درون همه است. خب پس چون همه سفیدی و سیاهی داریم، هیچکس خوب نیست. و هیچ کس هم بد. درست است؟ خیر. در همین جهان فانی، آدم خوب داریم که وجه خیرش مسلط است و آدم بد که وجه شرش غالب و این جدال درونی، اصل بحث است و بسیار مایه درام دارد. کسی مثل هیچکاک و داستایوسکی می‌تواند گناه و بی‌گناهی، کشمکش دائمی خیر و شر را در درون آدم‌ها بکاود و درام خلق کند و ما را به شرور وجودمان خودآگاه‌تر کند و هوشیارتر. و از این طریق شرور را تضعیف کرده و خیر را تقویت کند. این اصل بحث هنر است.
دوستان «مدرن‌نما»– یا پست‌مدرن‌نما– مطلقا نمی‌توانند. مطلقا قادر به خلق آدم نیستند و تضاد‌های درونش.
و اما فضا– یا اتمسفر - فیلم «فضامحور» یعنی چه؟
دوستان، فضا لوکیشن نیست، حتی محیط هم نیست. و هر هوای ابری- یا مه گرفته– فضای «تیره و تار»– یا به قول فیلمساز فضای اروپای شرقی و فضای هانکه– نیست. فضا، ارتباط بیرونی– و بعد درونی– آدم‌ها و قصه است با محیط. فضا، زیستگاه بیرونی آدم است. آدم‌هایی که قصه‌ای دارند– نه آدم‌های بی‌قصه– و بی‌غصه. همین‌جا یادآوری کنم آدم بی‌قصه، آدم نیست. هر آدمی قصه‌ای دارد زمان‌مند و مکان‌مند.
 قصه بی‌زمان– و نامتعین– قصه نیست. قصه بی‌مکان هم. لوکیشن، باید به مکان– محیط– بدل شود. خود به خود هم نمی‌شود. ساختن فضا در سینما، کاری بس دشوار است. در روزی ابری و بارانی، پلان– یا پلان سکانس گرفتن - فضاسازی نیست.
فضاسازی، احتیاج به شناخت از محیط دارد. شناختی که از تجربه، دانش و زیست می‌آید. بلدی معماری می‌خواهد و بسیار چیزهای دیگر. فضا، در میزانسن درمی‌آید نه در لوکیشن.
فضای خاص و خشن فیلم نوآر، در وحدتی دیالکتیکی با قصه، شخصیت و زمان و مکان فیلم است، نه بی‌ربط با همه چیز. نور‌پردازی پرکنتراست و استفاده از سایه و نقش صدا در تسلط بر تصویر و... آشوب درونی و از خودبیگانگی شخصیت را می‌رساند ؛ بدبینی، سوءظن، نومیدی و روان‌نژندی شخصیت اصلی را و دسیسه‌گری «فم فاتال» در این فضا– و شهر فاسد– و خطر مدام را.
فیلم نو‌آر، محصول شرایط اجتماعی دهه 40 و 50 میلادی در آمریکاست. همین طوری با اراده من و شما در ایران دهه نود شمسی، ساخته نمی‌شود؛ هر چقدر که «نوآر» دوست باشیم.
پدیده‌ها، مکتب‌ها، ژانر‌ها، همین طوری به وجود نیامده‌اند خارج از تاریخ و جغرافیا. فضای سوررئال هم. به راستی سوررئال، واژه شیکی است نه؟ فضای سوررئال از فضای رئال برمی‌خیزد و باز به رئال باز‌می‌گردد. فانی و الکساندر برگمان را به‌یاد بیاورید.
پایان باز، هم معنا دارد. هر بی‌در و پیکری و ناتوانی در بستن قصه، پایان باز نیست. پایان– باز یا بسته– منطق خود قصه است و راه‌های احتمالی قهرمان قصه، نه احتمالات بی‌شمار کارگردان یا مخاطب. هیچ باز بودنی، بدون بسته بودن نه ساخته می‌شود و نه معنا می‌یابد. باز و بسته، دو سر یک تضاد‌ند که یکی بدون دیگری معنا ندارد.
روایت مدرن که امروزه خیلی زبانزد دوستان شده و پز؛ به معنای «جزئیات مهم‌تر از کلیات» – نظر فیلمساز ما– نیست. جزئیات در فیلم‌های عالی کلاسیک بسیار بیشتر و جدی‌تر از امروز است. در ضمن جزئیات با کلیات معنا دارد. جزئی، باید کلی بدهد و کلی، بدون جزئی بی‌معناست.
 روایت مدرن، بر نسبی‌اندیشی و بر روایت غیرخطی استوار است. نه بر روابط علی و معلولی خطی- کلاسیک. روایت غیرخطی و تو در تو بودن باید در ذات اثر- قصه– باشد؛ غیرخطی اندیشه شود و فرم گیرد، نه در تدوین.
در ضمن نه مدرن‌دوستی فضیلت است و نه کلاسیک‌دوستی. مدرن‌دوستی واقعی، نه ادایی، قطعا از کلاسیک گذار می‌کند. نوع نسبت ما با خود و جهان اصل است و با هنر. نسبت ما با هنر، از نسبت بالا می‌آید نه از هوا.
آشنایی‌زدایی، هم در خارج اثر نیست. ضدکلیشه رفتن نیست. روایت متفاوت هم نیست. آشنایی‌زدایی، آشنا کردن با آدم و فضاست و به تعلیق درآوردن این آشنایی در اثر. قبل از اینکه آشنا کنیم، نمی‌توانیم آشنایی‌زدایی کنیم.
ساختارشکنی هم بی‌ساختاری نیست. اول باید ساختار داشته باشیم و قاعده بلد باشیم تا بعد بتوانیم آن را بشکنیم.
این حرف‌های بدیهی درباره نمادسازی، فضاسازی، آشنایی‌زدایی، روایت مدرن یا کلاسیک و... به نظرم همچنان درک نشده– و هضم نشده– مانده و بحث اصلی و قدیمی– و همیشگی– فرم ومحتوا.
دوستان لطفا قبل از ساخت، به جای ترهات گفتن، کمی بخوانید و بیندیشید تا شاید...
در ضمن فیلم خودتان را بسازید، نه فیلم‌های دیگران و تقلید‌های مبتذل از آنها را. بهترین تقلید هم از اثری بزرگ، در بهترین حالت، دست دوم است. دست اول باشید؛ هرچقدر هم کوچک اما کمی عمیق. برقرار باشید.
درباره کوچه بی‌نام که فیلم کوچک– اما بدی– است و فیلم مزار شریف که فیلم پرمدعا– اما بسیار الکن و مفلوکی– است، بعدا خواهم نوشت و چند فیلم باقیمانده: روباه، طعم شیرین خیال و در دنیای تو ساعت چنده؟ و فیلم پر سرو صدای آقای مجیدی.  


موضوعات مرتبط: نقد ، یادداشت/ ضد یادداشت ، ضد یادداشت های جشنواره ای

تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ | 11:56 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |

روزنامه وطن امروز در شماره 1534 (21 بهمن 93) منتشر کرد:

آخر خط

http://cinemapress.ir/download?f=2013/10/08/3/104395.jpg

جای تعجبی نیست. هیچ تعجبی. کاریش نمی‌شود کرد. سینمای دولتی همین است دیگر. همه با هم به «اندازه» سهم می‌برند و «غنایم» را تقسیم می‌کنند. نه به اندازه  هنرشان و موثر بودنشان در جلو رفتن خود و جامعه، بلکه به اندازه  بی‌اثر بودن و رام بودنشان و حفظ وضع موجود.
قبل از جشنواره تنها ترس و واهمه مسؤولان فرهنگی و سینمایی این است نکند فیلمی از دستشان در برود – با سوژه‌ای ملتهب یا ملتهب‌نما – و جنجالی به پا شود و آقایان مجبور به دفاع – و اغلب جاخالی – شوند و احیانا موقعیتشان کمی به خطر افتد. پس هر فیلمی که کمی بوی غیرعادی بدهد – مستقل از فیلم خوب یا بد بودن – فعلا از جشنواره حذف شود تا بعدا که آب‌ها از آسیاب افتاد، فکری برایش بکنند. تصمیمی که هم به ژست آزادیخواه بودن‌شان لطمه نزند و هم به ژست «اصولی» بودن.
امسال مثل همیشه بود و کمی «جلوتر». جلوتر از چی؟ جلوتر از پرت و پلا بودن فیلم‌ها در سال‌های قبل. جلوتر از بی‌ربطی به مسائل و معضلات کشور و مردم و نیازهایشان.
امسال اما فیلم‌ها بی‌تعارف‌تر شده بودند -و پرروتر-  بی‌هنر‌تر و پرت‌تر. دیوانه‌بازی، خشونت، بزهکاری، اعتیاد، خیانت، صریح‌تر شده بود اما با چهره‌ای دیگر؛ به جای خیانت، گفتند: عشق و دوران عاشقی. به جای بزهکاری و اعتیاد و خشونت، گفتند: اجتماعی‌گرا.
من شخصا با موضوع مشکل ندارم اما با خواب کردن مخاطب تحت لوای دروغین انتقاد اجتماعی، چرا. با قصه خیانت مشکل ندارم اما آن را تحت لوای عشق جا  زدن، چرا. می‌شود و باید از خیانت، بویژه در اقشار مرفه نفتی و نیمه‌مرفه حرف زد. می‌شود از اعتیاد و انواع بزه‌های اجتماعی حرف زد. اما چگونه؟ موضوع نیست که اثر را مطلوب می‌کند یا نامطلوب. چگونگی پرداختن به موضوع اصل بحث است. خیانت و اعتیاد را می‌شود سمپاتیک نشان داد، یا آنتی‌پاتیک و آسیب‌شناسانه و به دور از شعار. در یک قصه درست.
فیلم، اول باید فیلم باشد. فیلم باید مساله داشته باشد و سر و شکل درست، تا مخاطب باورش کند و بعد  اجتماعی باشد، عاشقانه باشد، «ارزشی» باشد یا انتلکت.
تم یا موضوع، ماهیت فیلم را تعیین نمی‌کند؛ محتوا، چرا. محتوایی که از دل فرم درست – و بهینه – درمی‌آید.
خب، فیلم‌های امسال چه داشتند و به چه دردی می‌خوردند؟ واقعا به دردی می‌خورند؟ بعید می‌دانم.
سینمای بی‌برنامه، بی‌استراتژی، باری به هر جهت، خنثی و پرهیاهو، و بی‌ربط با مخاطب، به چه دردی می‌خورد؟
بهتر نیست کمی مکث کنیم؛ بایستیم. یک‌سال به کسی پول ندهیم. جشنواره بر پا نکنیم. پولش را بدهیم به مراکز سینمایی شهرستان‌ها و تهران. آدم پرورش دهیم -فیلمساز-. و در اکران از فیلم‌های خوب و موثر حمایت کنیم. وضع از اینکه هست، بدتر نمی‌شود؛ بهتر می‌شود. نمی‌شود؟ نترسید.
براستی چرا در فیلم‌های ما خبری از «کار» نیست؟ کار مولد و سازنده. چرا فیلمسازان ما مدام از بیکاره‌ها و شکم‌سیر‌ها حرف می‌زنند؟ چرا فیلمسازان و فیلمنامه‌نویسان ما مسیرشان را تغییر نمی‌دهند و نمی‌روند دنبال قصه‌های آدم‌هایی که در کارند – کار یدی و کار فکری-  و جامعه را جلو می‌برند؛ کار علمی ، کار تولیدی و صنعتی. آنها، قصه ندارند؟ خوب هم دارند.
به نظرم راه‌حل سینمای ما، انقطاع با این سینمای بی‌درد، بی‌مساله، گران و پرمدعاست. سینمای گران، بیگ پروداکشن، پرستاره  هم مساله سینمای ما نیست. سینمای ارزان، کوچک، بامساله و بامخاطب؛ و قطعا غیردولتی اولین قدم است.
وضع، اسفناک است دوستان. آخر خطیم. این‌طور ادامه ندهیم. کمی بیندیشیم.


موضوعات مرتبط: یادداشت/ ضد یادداشت ، ضد یادداشت های جشنواره ای

تاريخ : سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ | 14:4 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |
روزنامه وطن امروز در شماره 1533 (20 بهمن 93) منتشر کرد:

ناتوانی یا توهین؟

http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1391/12/01/13911201000530_PhotoA.jpg

 

ایران برگر

فیلم بدی است؛ بسیار بد. از یک فیلمساز معتبر و محترم. یک کمدی سخیف است که اجتماعی می‌نماید، که نیست. سعی بسیار دارد که ما را یاد برخی حوادث انتخاباتی‌مان بیندازد و آن را به نقد بکشد، که نمی‌تواند.  فیلم گویی در ناکجاآباد می‌گذرد و زمانش هم. بیشتر ما را یاد «برره» می‌اندازد – منهای توان و شوخی‌های مدیری – و اخراجی‌های 3 و ابتذالش.
چرا؟ فیلمساز، کمدی ساز نیست. در شخصیتش اصلا کمدی نیست. شوخ‌طبعی درونی‌اش، نوعی عرفانی است که به کمدی تبدیل نمی‌شود. دستیار نویسنده‌اش هم مطلقا کمدی نمی‌فهمد؛ شعار چرا. شعار‌های اخلاقی و ایدئولوژیک.
کمدی، سخت است، خیلی سخت. شاید سخت‌ترین ژانر سینماست و کمدی موقعیت سخت‌تر از همه. کمدی، اکتسابی نیست. درونی و ذاتی است. رشد فرهنگی و اجتماعی بسیار می‌خواهد، نه فقط رشد و تربیت فردی. کمدی، ظرفیت بالای فردی و بویژه اجتماعی می‌طلبد. دموکراسی اجتماعی جدی و نهادینه می‌خواهد، که ما نداریم. ما با خیلی‌ها و خیلی چیزها نمی‌توانیم شوخی کنیم‌؛ خط قرمز‌ند. همین نتوانستن‌ها و خط قرمز‌های افراطی است که به جوک‌های اس‌ام‌اسی تبدیل می‌شوند و سرریز. کمدی با جدی‌ترین وجوه حیات اجتماعی و فردی انسان و معضلات آن سر و کار دارد.
کمدی، آگاهی شجاعانه و تیز می‌خواهد نسبت به فساد‌های اجتماعی  و گوش شنوا و تربیت شده.
 کمدی، فرهنگ می‌خواهد و تمرین بسیار. تمرین نقد و پذیرش آن. کمدی فرهنگ انتقاد از خود می‌خواهد.
کمدی، فردیت می‌خواهد و خلق این فردیت روی پرده، قهرمان کمیک لازم دارد – که ما نه قهرمان تراژیک داریم و نه کمیک - فردی درگیر عدم تطابق با فرهنگ و جهان پیرامون خویش که ماجرا‌های خنده‌آورش، اساسا از عدم توانایی‌اش در همگامی با جامعه‌اش نشأت می‌گیرد. اغلب فرد – قهرمان – مورد نظر تمایل بسیار دارد عضوی از جامعه شود. ترکیبی از معصومیت – و حالت کودکانه – آرمانی‌اش با بی‌تفاوتی جامعه، او را از موفقیت دور نگه می‌دارد. پس کمدی، کودکی زنده می‌خواهد نه ادای آن.
کمدی، حیات می‌خواهد؛ حیات کمیک. دیدن و تجربه کردن مدامش.
کمدی را باید در حیات اجتماعی و فردی به رسمیت شناخت، آزادش کرد تا در بگیرد. رشد کند و اثر بگذارد. اگر کمدی را تجربه نکنیم و نشناسیم، به لودگی می‌افتیم و توهین؛ به خود، و به جامعه.

 

خانه دختر
فیلم خیلی بدی نیست اما الکن است در آخر ول. و این قطعا بخش مهمش به فیلمنامه بر می‌گردد. موضوع خوب است و تا اندازه‌ای ملتهب اما فیلمنامه و کارگردانی ظرفیت آن را ندارد.

فیلم تا نیم ساعت آخر بیش و کم جلو می‌رود، هر چند با افت بسیار. از اینجا به بعد – نمای باران کوثری (با بازی بدش) در قطار و نگاه به موبایل که کات می‌شود به توضیح ماجرا - خراب است. کات غلط است. کلا سکانس طولانی آخر از نگاه او نمی‌تواند باشد؛ منطقا از نگاه بهداد است. همین جا بگویم بازی بهداد بعد از مدت‌ها عمدتا – نه کاملا – کنترل شده است و اندازه.  
فیلم، بیست سوالی نیست. «پیدا کنید پرتقال فروش را» نیست. فیلم، همچون زندگی است. سر و ته و وسط دارد. اتفاق می‌افتد، یا می‌تواند اتفاق بیفتد. باور کردنی است.
پایان خانه دختر رو هواست و هر کسی حدسی می‌زند. اینکه نشد فیلم. اینکه نمی‌شد یا نمی‌شود آن را – چی را؟ - گفت که نشد حرف.
چیزی را که نمی‌شود گفت، تا وقتی نمی‌توانیم یا بلد نیستیم طوری بگوییم که بشود گفت، نگوییم. بحث باز باز دوباره بحث «چگونه» است، نه «چه». به اندازه دهان باید حرف زد. به اندازه‌ای – و طوری – که بلدیم.
پس پشت موضوعات بزرگ و ملتهب پنهان نشویم؛ نابلدی‌مان لو می‌رود و قضیه به ضدش تبدیل می‌شود. ناتوانی – یا نابلدی – به توهین می‌انجامد. توهین به سوژه، توهین به مخاطب، توهین به خود.

 


موضوعات مرتبط: نقد ، یادداشت/ ضد یادداشت ، ضد یادداشت های جشنواره ای

تاريخ : دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ | 12:36 | نویسنده : سید جواد یوسف بیک |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.